سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 17 آذر 1401
    16 جمادى الأولى 1444
      Thursday 8 Dec 2022

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ،هر که نوشت پادشاه می شود. فکری احمدی زاده(ملحق)

        پنجشنبه ۱۷ آذر

        پست های وبلاگ

        شعرناب

        پاییز بود و صدای خش خش برگها از لابلای درختان چنار به گوش میرسید و کلاغی قارقار کنان با خوشحالی خبر از برگ ریزان میداد.
        گنجشکها در لابلای شاخه ها بی تاب و بیقرار نظاره گر فصل خزان بودند.
        آن ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ روز پیش    بازدید:۶۹    نظرات: ۲
        آغوش نوروز   ارسال شده توسط  

        عباس زال زاده


        آغوش نوروز
        نویسنده: عباس زال‌زاده
        ۱
        در مدرسه‌ی گلستان ما خیلی زودتر از بزرگ‌ترها بوی نوروز را حس می‌کردیم، پشت‌بام‌های گِلی همه مملو از علف هرز می‌شدن ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ روز پیش    بازدید:۲۰    نظرات: ۰

        رازها بالاخره فاش میشوند
        درطبقه ی دومِ خانه ی دوستش زندگی میکرد . همسرش را چند سالی بود که ازدست داده بود ولی دوستش لطف کرده بود و اجازه داده بود باز همانجا بماند ، طبقِ یه قراردادِ نانوشته .
        ارسال شده در تاریخ ۸ روز پیش    بازدید:۶۱    نظرات: ۴

        رویِ تختم هستم نمیدانم چندروزاست بی حرکتم
        حتی زمان راازیادبُرده ام
        پنجره اتاق بسیار کثیف وپرده سرشارازلکِ خون
        گاهی شوفاژ صدایِ آژیرمیدهدو روشنایی گاه می آیدوبوسه برتنم میزند وگاه تاریکی ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۳۲۴    نظرات: ۳۸
        ارابه ای بسوی مرگ   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        ارابه ای بسوی مرگ
        ارابه دو اسب داشت ، که درجاده ای خاکی راه می پیمود .
        درون ارابه مادر و کودکی بودند که کودک ، تازه بلد شده بود چهار دست و پا به پیش برود .
        پدر درجایگاهِ سورتچی بود .
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۸۸    نظرات: ۱۰

        تابلویی خوش رنگ در حباب خیالات شاد رنگ زدم
        هیچ وقت در زمان غم و اندوهی که بیشتر زندگی ام را گرفته رنگ نزدم
        با تمام عشق و علاقه بود
        و در نهایت چیزی جز تابلو نقاشی نبود
        خانه ای در بی ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۴۰۹    نظرات: ۳۲
        بود...   ارسال شده توسط  

        حوریه دردانی حقیقی


        یکی دو سالی میشد که ندیده بودمش اما
        انگشتان ظریف و کشیده اش را خوب میشناختم که به دیواره های فنجان چسبانده بود تا گرمایش را تصاحب کند.
        زیر لب با خودش حرف میزد و آرام آرام جرعه ای می‌نوش ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ آبان ۱۴۰۱ ۲۱:۰۸    بازدید:۶۷۸    نظرات: ۱۰

        فرار از سکوت ......قسمت پنجم
        صدای قدم های تندش ،تپش قلبم رو بالا برده بود ،وایییی خدا ،یه دردسر جدید واسه خودم ساختم.
        قدم آخرش رو محکم تر برداشت ،روبروم ایستاد،سرم رو با ترس ولرز بالا بردم ن ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱ ۰۰:۲۵    بازدید:۵۰    نظرات: ۰

        روزگار تلخ جدایی (فصل سوم)
        در امتداد عشق
        تن گل شب بو در تنهایی و دلگیری شب های مهتابی غربت ؛ و بی کسی های آن تنها تکیه گاه برای باغبان بود تا عطر نفس هایش را نثار صورت آفتاب سوخته و خسته اش ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۱ ۱۹:۴۶    بازدید:۷۸    نظرات: ۲

        ازاینجا مونده ازاونجا رونده
        توی روستاشون ، عاشقِ یه دخترشد . از اون دخترا که از هر انگشتش یه هنر میریزه . یکی از هنراش قالی بافی بود . پسره هم یه خواستگارِسمج . دختره هم نازمیکرد ، انگاردنبال یه ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۱ ۲۱:۴۶    بازدید:۵۷    نظرات: ۱

        آمدم نبودی رفتم .
        ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۱ ۰۲:۳۲    بازدید:۲۷۲    نظرات: ۲۶

        مردی بود بسیار ثروتمند،که در سرزمینی بسیار بزرگ زندگی می کرد.هر روز فقرای بسیاری، برای کمک آن شخص ثروتمند؛به نزدش حاضر میشدند.و شخص ثروتمند به آنها کمک می کرد و فقرا نیز تشکر می کردند.شخص ثروتمند پس ا ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۱ ۱۸:۵۰    بازدید:۷۸    نظرات: ۶
        امضا ء نمیکنم   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        امضا ء نمیکنم
        این خاطره ی بد بگونه‌ای ست که همیشه از یادآوری اش ، حالِ مغزم بد میشود و مغزم ، دلش به حال انسان بودن انسان می سوزد و به رعشه درمی آید .
        شبی معمولی بود . پیرمرد ، از عرض خ ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۱ ۲۲:۰۹    بازدید:۷۶    نظرات: ۱۱
        پسری که پدرش بود   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        پسری که پدرش بود
        هنوزهم فکرمیکنم یک رؤیا بود . یه رؤیا که بسختی میتوان باورش کرد . من که هنوزهم باورم نمیشود. حدود نیم قرن پیش بود ، جواد ، آرام نقاشی میکرد . آن موقع فقط حدود پنج سالش بود .
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۱ شهريور ۱۴۰۱ ۱۹:۴۵    بازدید:۸۴    نظرات: ۴

        داروها رو بردار وقبل از اینکه پشیمون بشم راهت و بگیر وبرو،سوال اضافه هم نکن.پاکت داروها رو برداشتم و از خوشحالی، دردِ حاصل از ضرب وشتمِ تنم رو فراموش کردم ، ودوان دوان به سمت بخش،رفتم ،وقتی که می خواس ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۱ ۰۴:۵۸    بازدید:۷۱    نظرات: ۰

        توی همین حال بودم که یکی ازپشت دست گذاشت روی شونه ام وگفت:فک کردی پیدات نمیکنم؟؟همین که برگشتم وپشتم رو نگاه کردم ،دیدم مسعودِ ،با موهایی ژولیده،چهره ای برافروخته از خشم وچشم هایی که هرآن ممکن بود از ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱ ۱۴:۱۱    بازدید:۴۴    نظرات: ۰

        چشمامو که باز کردم دیدم مادربزرگ بالای سرم داره آیت الکرسی می خونه،سراسیمه از جابلند شدم
        _ماهان کجاست ؟؟؟!!!
        + نگران نباش مادر.......،ماهان همین جاست ،یکم بهش آب قند دادم ،الان هم خوابه
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۱ ۱۱:۵۵    بازدید:۶۵    نظرات: ۰
        آرامش پس از گریه   ارسال شده توسط  

        عسل ناظمی


        آمده بود کنار خیابان می گفت من هر روز تعطیلی میایم کارناوالها و دسته های موسیقی را تماشا می کنم و لذت می برم. در این چند هفته گروههای شادی و رقص زیادی دیدم. از ال جی ال بی ها تا رقاصان سالسا و جشن ها ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۱ ۱۱:۵۴    بازدید:۲۱۹    نظرات: ۰

        با ترديد قدم در قمارخانه مي گذارم. فضاي ناخوشايند و غريبي دارد، آنقدر ناخوشايند و غريب، كه بي اختيار به گريه مي افتم. همه با ديدن گريه ي من، قهقهه ي شادي سر مي دهند. هنوز نيامده دپرس مي شوم و با خود م ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۹ مرداد ۱۴۰۱ ۱۳:۵۲    بازدید:۵۰۴    نظرات: ۲۱

        متوجه صدای خواهرم شدم که بالهنی عصبانی وتندگفت: مسعود ،آخر ازدستت خودمو می کشم ها.بعدشم از اتاق بیرون اومد، در،رو کوبید ورفت توی حیاط.
        واسه یه دختر ده ،یازده ساله دیدن و
        شنیدن همچین حرف هایی ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۴ مرداد ۱۴۰۱ ۱۷:۰۴    بازدید:۱۶۷    نظرات: ۰
        آخرین‌دیدار   ارسال شده توسط  

        عسل ناظمی


        دیروز غروب بهم زنگ زد. می خواستم جوابش را ندهم اما چون گفته بودم هر وقت دلت گرفته، زنگ بزن. مثل خودم عصر جمعه و دلتنگی. کلی صحبت و نبش قبر خاطرات و اشک حسرت. آخرش گفت شام میای بیرون؟ می خواستم طفره بر ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲ مرداد ۱۴۰۱ ۰۴:۰۲    بازدید:۲۴۰    نظرات: ۷


        یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشته است:
        می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم. من 24 سال دارم. جوان و بسیار زیبا، خوش‌ان ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۳۰ تير ۱۴۰۱ ۱۳:۳۶    بازدید:۸۷۰    نظرات: ۳۳
        سرنوشت مادر   ارسال شده توسط  

        سجاد محمد شریفی


        روی صندلی کنکور نشسته بود و مدام به ساعت و برگه نگاه می کرد
        نگران بود........
        منم به عنوان مراقب روی صندلی همه حرکاتشو زیر نظر داشتم.....
        انگارمنتظر چیزی بود......
        رفتم کنارش و گفت ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۱ تير ۱۴۰۱ ۱۴:۲۳    بازدید:۲۴۷    نظرات: ۱۰

        یک نجوای عاشقانه
        - قسمت اول -
        از بانک زد بیرون ، نیم نگاهی به ساعتش انداخت ، ظهر شده بود ، دوباره کاراشو توی ذهنش مرور کرد ، فقط یکی مونده بود ، سر زدن به آقا خان ، حرف آقا خان که میشد خنده ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۱ تير ۱۴۰۱ ۰۳:۳۷    بازدید:۵۵۰    نظرات: ۵

        دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
        لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
        از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست ه ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۶ تير ۱۴۰۱ ۱۹:۰۷    بازدید:۷۷۸    نظرات: ۴۱

        آن لحظه که خودم بودم
        هر وقت آن گوله گوشت بوزینه را می‌دیدم اعصابم خود به خود متشنج می‌شد،دست خودم نبود،هیچ وقت یادم نمی‌اومد چفت و بستِ آن بی‌صحابش را کسی دیده باشه.مدام به دن ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۹ تير ۱۴۰۱ ۰۸:۱۷    بازدید:۱۸۷    نظرات: ۰
        تعهد   ارسال شده توسط  

        عسل پروانه


        با همکارم پشت فرمون بودم مشغول صحبت در مورد کار بم سیگار تعارف کرد گفتم نه گوشیم زنگ خورد خودش بود اصن اسمشو تو‌گوشیم میبینم کلی انرژی میگیرم جواب دادم
        +جونم عشقم
        -عشقم خوبی من کارم تو ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۱ ۰۴:۱۰    بازدید:۱۴۰    نظرات: ۰

        مرد، روي تخت دراز كشيده است و من در طول مطب، طوري قدم مي زنم كه انتهاي رفت و برگشت هايم دقيقاً بر دو انتهاي ميدان بينايي او منطبق باشد. اين كار باعث مي شود كه انرژي خودآگاه و ارادي او به تدريج كاهش پي ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۰ خرداد ۱۴۰۱ ۱۵:۲۴    بازدید:۸۱۸    نظرات: ۲۴

        مجموعه‌ی قصه‌های رنگارنگ نقاشی شامل قصه‌ها،روایت‌ها، و متن‌های شاعرانه‌ای می‌شود که با مضمون نقاشی و رنگ‌ها نوشته‌ام. و به صورت پی‌دی اف در سایت کتاب ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۱ ۰۲:۵۶    بازدید:۸۰    نظرات: ۲

        «آره! دوستش دارم... ولي دخترم! اين به اون معنا نيست كه دلم ميخواد كنارش بخوابم»، مرد با گفتن اين جملات از جايش بلند ميشود و بي اختيار وارد آشپزخانه مي شود و به سمت كابينت مي رود اما قبل از ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۷ خرداد ۱۴۰۱ ۱۵:۰۸    بازدید:۷۴۱    نظرات: ۳۵

        برای نوشتن داستان‌های کتاب «شیدا و شمس» از سماع تا رقص کیهانی، از شعر تا موسیقی، از قصه تا اسطوره طی طریق کردم!
        در داستان «شیدا و شمس»، عمق سماع را در وجود شیدا همراه ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۱ ۰۳:۰۵    بازدید:۸۱    نظرات: ۰

        پسرك مزد روزانه اش را مي گيرد و دو قسمت مي كند: دوهزار تومان را در يك جيب، و چهار هزارتومان باقي مانده را در جيب ديگر مي گذارد. سپس نگاهي به آسمان مي اندازد: چيزي به غروب آفتاب نمانده است. با عجله به ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۱ ۰۹:۳۹    بازدید:۱۶۷۱    نظرات: ۴۶

        پارسايي رخت سفر بست و ترك خانه كرد. سالها ذكر خدا بر لب و ياد او در دل، همي برفت و خويشتن بساخت، تا بدانجا رسيد كه هوي و هوس در اندرون دل كُشته، و خرمن توحيد پُشته يافت. پس آن گاه سر بَر كرد و دري ديد ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۱ ۰۲:۴۰    بازدید:۸۶۷    نظرات: ۲۳

        کتاب «شیدا و شمس» به قلم من مجموعه‌ای،ست از چهار داستان با مضامین فلسفی، عرفانی، اسطوره‌ای، اجتماعی، تخیلی و فانتزی به نام‌های شیدا و شمس، قصه‌ی آناهیتا، باغ موسیقی، رق ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۱ ۲۱:۵۴    بازدید:۷۴    نظرات: ۰

        ساعت دیواری تیک تاک کنان در حرکت است.تنها صدای در اطاق.
        و پیرمردی خیره به سقف! ساعت دیواری به ریش پیر مرد در حال مرگ می خندد. ثانیه گردش انگار دارد تند تر حرکت می کند! انگار با فرشته مرگ دست در ی ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۴ فروردين ۱۴۰۱ ۱۹:۳۹    بازدید:۱۵۵    نظرات: ۰
        منّت   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        منّت
        مردمِ آن شهرسحرآمیز، زندگی خوبی را می‌گذراندند . همه جا آرام بود وعادی .
        پدرها صبح زود ( نه ساعت ۱۰ ) سرِ کارهایشان بودند و مادرها صبح زود، خواب را وداع میگفتند که به امورِ خانه ( ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۱ فروردين ۱۴۰۱ ۱۳:۲۴    بازدید:۲۰۵    نظرات: ۰
        خیانت   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        وقتی مرد از خانه خارج شد؛ او دزدکی وارد خانه‌اش شد. زن با دیدنش از خوشحالی، در پوست‌اش نمی‌گنجید. عشق‌اش را بوسید و به آغوش کشید. تا ظهر با هم به معاشقه پرداختند و ظهر قبل از بازگش ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۸ فروردين ۱۴۰۱ ۲۳:۳۷    بازدید:۱۳۴    نظرات: ۰
        زارا   ارسال شده توسط  

        رها فلاحی


        زارا*
        دانه‌های درشت برف از آسمان می‌بارید. از پشت پنجره داخل حیاط را نگاه می‌کردم. آدم‌برفی‌ام همان‌جا زیر برف مانده بود.
        ***
        دیشب که خواب بودم؛ برف شروع ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ فروردين ۱۴۰۱ ۰۰:۰۱    بازدید:۱۳۱    نظرات: ۲
        آرزو میکنم که   ارسال شده توسط  

        یگانه بیات



        *قلم بر میدارم و مینویسم.هر انچه را که در دنیای خیالم برای ارزوهایم متولد کردم
        من یک دخترم مانند دختران دیگر .دختری که در سعی و تلاش است تا زندگیش را تغییر دهد
        دختری که سعی دارد نشان ب ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۰ ۰۵:۱۸    بازدید:۱۰۵    نظرات: ۰
        معجزه عشق   ارسال شده توسط  

        سجاد محمد شریفی


        شب بود و آسمانی از باران،از رختخواب خود بلند شد،همه در آغوش خواب آرام گرفته بودند....
        بوسه ایی بر تک تک پیشانی ها زد ،چون دیدار آخر بود و لحظه وداع از این دنیای جانگداز ،سخت....
        آهسته به آشپ ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۰ ۱۶:۵۸    بازدید:۱۲۳    نظرات: ۰

        خیریه زنان و کودکان بی پناه داریم
        تو دفتر کارم نشسته بودم و داشتم حساب رسی می کردم کارها رو
        دیدم صدای داد و فریاد تو سالن میاد
        انگار اتفاقی افتاده بود
        سریع دویدم‌ سمت در و باز ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۰ ۰۴:۰۲    بازدید:۱۴۶    نظرات: ۲
        عشق واقعی   ارسال شده توسط  

        مجید آبسالان


        تنگ غروب بود، خورشید آرام آرام کمرنگ میشد و سرما خودش را بیشتر نشان میداد،
        پیرمرد با پنجه های لرزان کلاهش را پایین آورد و یقه پالتوی پشمی خود را بالا تر برد سپس عصای چوبیش را در آغوش کشید و همچنا ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۶ اسفند ۱۴۰۰ ۲۲:۴۸    بازدید:۱۶۹    نظرات: ۶


        🍀🍀🍀🍀
        🦉🦉🦉
        🍀🍀
        🦉
        ✦بسمه تعالی✦
        #مبیناعبدی
        عنوان: نبرد نابودگرانۀ وِلتبِرِنانداشا
        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
        معنی القاب:
        وِلْتْب ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ اسفند ۱۴۰۰ ۱۸:۵۷    بازدید:۱۴۲    نظرات: ۰
        هدیه ای از قاضی   ارسال شده توسط  

        حسین فریدونی


        هدیه ای از قاضی
        همگی دور سفره نشسته و مشغول ناهار خوردن بودند که زنگ در حیاط به صدا درآمد. بابای سعید از جا بلند شد و رفت که در را باز کند. همین طور که می رفت گفت: "یعنی این وقت ظهر کیه؟!&qu ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۰ ۱۷:۱۶    بازدید:۵۳۰    نظرات: ۱


        سوظن ..نوشته : عبدالله خسروی
        از دفتر روزنامه بیرون آمد .امیدوار بود ایندفعه خبری از برادر گم شده اش بشود ..
        در طول سه سال گذشته این سومین بار بود که اطلاعیه گم شدنش رو چاپ میکرد..
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰ ۰۴:۳۶    بازدید:۱۰۹۵    نظرات: ۱۲
        سقوط میکنم   ارسال شده توسط  

        علی بهرامی


        خواب می بینم،از راه می رسی. با قدم هایی آهسته اما با عشوه. خیره می شوی به من،هی نگاه می کنی. سیاهی چشم هات ژرفای اقیانوسی است ناشناخته. پر از کشتی هایی که در خودش غرق کرده. دلم می لرزد. آتش می گیرد و ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۰ ۱۹:۵۷    بازدید:۱۰۵    نظرات: ۲
        پریماه   ارسال شده توسط  

        لیلا طیبی (رها)


        هنوز چهلم مادرم نگذشته بود که پدرم سور و سات ازدواج مجددش را برپا کرد.
        عمو "طهماسب" رفته بود، صندلی و چراغ‌های کرایه را بیاورد تا جشنی را که پدر به همسر جدیدش قول داده بود؛ برگزار ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۰ ۰۵:۵۲    بازدید:۱۵۸    نظرات: ۷
        مادر   ارسال شده توسط  

        علی مزینانی عسکری



        ✍️خسته از ناملایمات زندگی چون آواره ها در خیابان قدم می زدم و زیر لب غرلند می کردم و به نامردی های دنیا لعنت می فرستادم که حجله ی عزایی مرا از راه رفتن باز داشت، روی آگهی ترحیم این گونه نوشته بو ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰ ۰۳:۵۰    بازدید:۱۲۶    نظرات: ۱
        شب اول مرگ   ارسال شده توسط  

        محمد لایق حیدری


        مقدمه
        سلام، من محمد لایق حیدری (فعال مدنی و جهانی)هستم. این متن بخشی از تلخ ترین خاطرات زندگی خودم است به همین دلیل اسمش را شب اول مرگ گذاشتم و برگرفته از تخیل کسی نیست.
        من معمولا در برنامه ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰ ۱۳:۱۳    بازدید:۱۴۲    نظرات: ۰

        پزشگی جراح خود به بیمای
        صعب العلاجی مبتلا گشت و
        هرآنچه طرفند از خود داشت
        بکار بست اما نتیجه حاصل
        نشدنزد اطبای دیگری رفت از
        آنها هم نتیجه ای نگرفت.
        تاینکه دست به دامن خداو ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۴ دی ۱۴۰۰ ۱۶:۵۹    بازدید:۲۸۶    نظرات: ۱۶
        ایرسا   ارسال شده توسط  

        فریباایازی روزبهانی


        آفتاب:
        خط باریک عرق آرام از پیشانی اش سر می خورد .پرز از نوک تراشیده ی قلم می گیرد.نفس عمیقی می کشد و می گوید: شعری خواندم که....مکثی می کند نوک قلم را درون دوات می برد وادامه می دهد؛
        به گما ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۰ ۲۱:۰۱    بازدید:۱۶۰    نظرات: ۵
        تونل اعتقاد   ارسال شده توسط  

        عسل باروتکوبیان


        (تونل اعتقاد)
        با لبانی خشک و تشنه، پاهای بی‌حس، جانِ بی‌حس و کوبشِ قلبی کند، راهِ مستقیم را پیش گرفته بودم و با راه رفتن تقلا می‌کردم تا زودتر طول این تونلِ بدیُمن را به پایان برسا ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰ ۲۰:۴۹    بازدید:۱۶۸    نظرات: ۰
        به نام پدر   ارسال شده توسط  

        عسل باروتکوبیان


        صبح یک روز پاییزی بود! باز مثل همیشه از خواب بیدار شدم و صبحانه خوردم. برای رفتن به مدرسه آماده شدم. صورت مادرم را بوسیدم و از خانه خارج شدم.
        امروز قرار است پدرم بیاید. کلی ذوق
        و شوق دارم، ح ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۸ آبان ۱۴۰۰ ۰۰:۲۶    بازدید:۱۹۸    نظرات: ۰
        مرگ لیلیوم   ارسال شده توسط  

        لیلا طیبی (رها)


        مرگ لیلیوم
        صدای زنگ تلفن به صدا آمد...
        لیلا، به سمت تلفن رفت و تلفن را جواب داد:
        - الو؟!
        - بفرمایید؟
        - سلام دخترم خوبی؟!
        - سلام بابایی، خوبم! شما چطور هستید؟!
        - ماما ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۳۰ مهر ۱۴۰۰ ۲۱:۲۲    بازدید:۱۵۸    نظرات: ۳

        یک قدم جلو آمد و یک قدم عقب رفتم.
        تیرکمان را در دستش گرفته بود و مدام فشارش می‌داد.
        - لعنت بهت! لعنت به دوستیمون، لعنت به اعتمادی که بهت داشتم!
        دستِ چپش را بر سرش گرفت و نگاهش را ب ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰ ۱۴:۵۳    بازدید:۱۵۷    نظرات: ۰

        صدای خنده ها و جیغ هایشان هر لحظه بلند و بلندتر میشد و دیگر کسی اعتراض نمی‌کرد! چون همه به این کارهایشان عادت کرده بودند.
        مانلی گیره سری که سلین بشدت آن را دوست داشت برداشته بود و نمی‌د ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۰ ۰۴:۰۵    بازدید:۱۶۷    نظرات: ۲
        خواب سعادت   ارسال شده توسط  

        عسل باروتکوبیان


        -مامان... مامان کجایی؟
        هراسان به دور خود چرخید، نام مادرش را صدا زد و بلند گفت: مامان؟ تروخدا جوابمو بده! کجا رفتی؟
        نوری روبه‌روی چشمانش درخشید که چشمانش را اذیت کرد و توان دید را از آن ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۰ ۲۲:۴۶    بازدید:۱۴۶    نظرات: ۰

        طولانی ترین شب سال
        اگه فکرتون پرت شد تووی شب یلدا ، اشتباه پرت شد چون طولانی ترین شبِ سال، آخر پاییز نیست آخر تابستونه . شب یلدا یه دقیقه از شب ماقبلش طولانی تره ولی وقتی آخرای تابستون ساعت یکساع ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۰ ۱۳:۲۷    بازدید:۱۰۵    نظرات: ۰

        چوپانی مشغول چراندن گله ی خود بود
        ناگهان به درخت گردویی رسید
        از آن درخت بالا رفت و شروع کرد به گردو چیدن
        همین که در بالای درخت بود باد تندی وزیدن گرفت
        چوپان که بالای شاخه نشسته بود ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۶ مهر ۱۴۰۰ ۰۴:۳۹    بازدید:۱۴۱    نظرات: ۰

        زندگی زیسته و نزیسته ی عزیزیان
        فصل ششم
        داشت هفت سالم میشد که بابام به اصرار مادرم چون میخواست دوباره مرکز شهر ساکن بشیم و به اقوامش نزدیکتر، خونه ی دویست و شصت متری رو فروخت و با کلی قرض و و ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۳۱ شهريور ۱۴۰۰ ۰۳:۱۹    بازدید:۲۳۵    نظرات: ۱۰

        به نامِ پناهم عشق
        بر جاده، حسرتِ قدم هایم مانده بود از بس که از بیراهه ها می دویدم تا دقیقا هفت صبح به خورشید برسم که میان تلخی های چغندر انتظارم را می کشید.
        اوایل صبح را دوست داشتم بوی یونج ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۸ شهريور ۱۴۰۰ ۰۴:۳۰    بازدید:۱۲۵    نظرات: ۰
        نذری   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        نذری
        دوتا دوست ، تووی کوچه توپ بازی می‌ کردند . دوتا دوستِ شش ساله .
        یکی شون فرزتر بود و هِی به اون یکی گُل میزد .
        اون یکی حرصش دراومده بود . مخصوصاً کُرکُری هم چاشنی بازیشون شده ب ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۴ شهريور ۱۴۰۰ ۱۴:۲۸    بازدید:۱۳۸    نظرات: ۴
        کله پزی سیّد   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        کله پزی سیّد
        فریبرز در را برای دوستش باز کرد و هر دو وارد کله‌پزی شدند . دوستش سلام کرد و جواب شنید . فریبرز : سلام آقا سید . صبح زیبای شما بخیر
        آقا سید : بَه آقا فریبرز، سلام به روی ما ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ ۱۲:۲۷    بازدید:۱۵۶    نظرات: ۲

        زندگی زیسته و نزیسته ی عزیزیان
        فصل پنجم
        _ خوب .رفتید خونه و دیدید مادرتون داره گریه میکنه.
        بله آقا...
        اون روز وقتی درُ باز کردم، جوّ ِ سنگین ِ خونه وُ صدای گریه ی مادر ِ خدا بیامرز ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰ ۰۴:۴۳    بازدید:۲۳۱    نظرات: ۱۴
        عشق ممنوعه   ارسال شده توسط  

        ابراهیم شهبازی


        یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به پسر برتری داشت و چندین سال نیز از پسر بزرگتر بود…
        دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دختر میشه
        ولی ه ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰ ۰۴:۰۴    بازدید:۱۵۱    نظرات: ۰

        در من چنان تنیده ای
        که وقتی در آشپزخانه ی خانه ی خودت
        دستت را میبری
        از دستانِ من در خانه ی خودم
        زمانی که روی کاناپه لم داده ام خون جاری میشود
        رمان بهار نارنج
        #سحر_غزانی
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰ ۰۴:۲۰    بازدید:۶۱۸    نظرات: ۲۰

        زندگی زیسته و نزیسته ی عزیزیان
        فصل چهارم
        بابام نذاشت سی وُ هفت سال به نیش کشیدنموُ براش تلافی کنم.بنظرم وقتش نبود ،بماند که برای مادرمم زود بود،خیلی زود!
        تصور میکنم وقتی داشته میرفته دی ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰ ۰۴:۱۵    بازدید:۲۸۱    نظرات: ۴

        زندگی زیسته و نزیسته ی آقای عزیزیان!
        فصل سوم
        بابام محصول ِ ازدواجِ دوم مادرش با ازدواج چهارم ِ پدرش بود!
        بابابزرگم ظاهرا تاجر بوده،به هر شهری برا تجارت میرفته واسه اینکه نخواد پول ِ مسا ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰ ۰۴:۱۰    بازدید:۲۴۶    نظرات: ۲۳
        تغییر قیافه   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        تغییر قیافه
        مازیار موذیانه مُوزر به دست ، مقابل آینه ایستاده بود . دکمه ی مُوزر را روشن کرد . مدتی بعد مازیار، یه جوردیگه شده بود. ازپله های خونه ی دوبلکس شون که پایین اومد، لرزش شدیدی را دراندام ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰ ۱۰:۴۶    بازدید:۱۳۵    نظرات: ۰

        امروز میخوام داستان واقعی براتون بگم
        چندسال پیش تازه قبول شده بودم دانشگاه تو فضای مجازی با یه دختر آشنا شدم
        رومخش راه رفتم کم‌کم یکی دو ماه با هم بودیم تا در نهایت تونستم مخشو بزنم ازش ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۳۰ تير ۱۴۰۰ ۰۲:۵۷    بازدید:۱۶۳    نظرات: ۰
        پناه   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        پناه
        اصابتِ هراس گونه ی مکررِ جسمی به شیشه ، کودک را سراسیمه به کنار پنجره کشاند .
        ناگهان گنجشکی را دید که انگار ازچیزی ترسیده باشد ، خود را به شیشه می کوبد .
        سریعاً پنجره را بازکرد و گ ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۴ تير ۱۴۰۰ ۰۴:۳۹    بازدید:۱۳۴    نظرات: ۰

        برای بیست سال بزرگترین منتقدِ پدرم بودم.بیرحمانه ترین حمله ها.هه! شلیک تیر به بدن مُرده! آسون ترین راهِ فرار از مشکلات زندگی اینه که بندازیشون گردنِ یکی دیگه.میدونستم همه فک میکنن یه آدمِ عوضیِ بی قید ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۹ تير ۱۴۰۰ ۰۱:۰۲    بازدید:۲۲۴    نظرات: ۶

        این کتاب که آهنگین ودلنشین است با زبان کودکانه وتصاویری زیبا اموزش سلام کردن را به کودکان یاد می دهد
        ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۷ تير ۱۴۰۰ ۱۲:۲۹    بازدید:۱۹۲    نظرات: ۶

        پسری بودم که همه چی داشت خانواده ی خوب استایلو جذابیت خوشتیپ خوش سر و زبون تو زمانی که هنوزمد نشده بود من زنجیر طلا گردن مینداختم ساعت طلا حلقه و انقدر به خودم میرسیدم که اونسرش ناپیدا آدمی بودم که وق ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۷ تير ۱۴۰۰ ۱۲:۲۸    بازدید:۲۱۳    نظرات: ۱۰
        بستنی میخوری؟   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        بستنی میخوری؟
        حتماً درعمرخود ، آقایون و خانومهای مسنِ باحال را دیده اید . همسران ظاهراً فسیل شده اما سرزنده ای که خیلی بیش از نیم قرن درکنار هم زیسته اند و روزبروزبه هم علاقه مندتر شده اند و عاشق ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۴ تير ۱۴۰۰ ۰۴:۱۴    بازدید:۱۵۵    نظرات: ۳

        فصل یک
        صداش مثه مجریای رادیو بود.اونا که میخوان ساعتِ هفتِ صبحو رویایی ترین لحظه ی زندگیت نشون بدن! از بالا هنجرشونو پاره میکننو ....
        میدونین که ؟!!
        _بگینحمیدخان،انقدر حاشیهنرید لطفا
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۳ تير ۱۴۰۰ ۰۵:۰۵    بازدید:۲۰۲    نظرات: ۲۴
        صدای چشمها   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی


        دیشب یه خواب دیدم ، خواب دیدم رفتیم یه جایی که دور تا دورش فقط دریاست ، جای غریبی نبود انگار بارها رفته بودم ولی یادم نمیومد
        تو یه لباسِ آبی تنت بود...آره همون لباسی که گفتم وقتی میپوشی شبیه آسمو ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ تير ۱۴۰۰ ۲۲:۲۰    بازدید:۳۹۴    نظرات: ۱۵
        لباسِ لبخند   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی


        لباس لبخند را از تنِ لب هایم در آورده و دوباره خودم میشوم
        شب خمیازه میکشد اما اتاقم هنوز بیدار است ،در مرزِ خستگیهایم افکاری
        کدر،خیالِ کسی را قاچاق میکنندکه وقتی نیست، خانه خیالِ خوابیدن ندا ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۴ تير ۱۴۰۰ ۲۲:۰۳    بازدید:۴۱۹    نظرات: ۱۵
        محکومین   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        محکومین
        دو نفر شرّ ، دست به یکی کرده بودند و اخلال در امورِجاری شهر را بدست گرفته بودند تا دیگر کسی آب راحت از گلویش پائین نرود .
        یکی غول تَشَنی بود شکم ‌گنده و نفرت انگیز و دیگری نحیفی ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱ تير ۱۴۰۰ ۰۳:۳۱    بازدید:۱۴۴    نظرات: ۰
        سجده عشق   ارسال شده توسط  

        پریسا کلهر


        بار دیگر چشم که گشودم مرد را ندیدم،خوف از
        چهرش در ذره ذره وجودم جاری بود .ولیکن قادر به
        حرکت نبودم و پای گریز نداشتم...
        سیاهه ای بود گشادم و قرائت کردم کمی آسوده خاطر
        شدم یا نمیدان ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۰ ۰۴:۳۲    بازدید:۱۶۵    نظرات: ۰
        مجموع ۹۱۳ پست فعال در ۱۲ صفحه

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1