سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

اعضای آنلاین

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 19 آذر 1397
  • تشكيل شوراي عالي انقلاب فرهنگي به فرمان حضرت امام خميني -ره-، 1363 هـ ش
3 ربيع الثاني 1440
    Monday 10 Dec 2018
      من تا آنجا كه می‌توان، حق‌شناسی می‌كنم، ولی چون پول ندارم، جز ستایش، كاری از دستم برنمی‌آید. سقراط

      دوشنبه ۱۹ آذر

      پست های وبلاگ

      شعرناب

      - آره دخترم
      - مامان وایستا ... فقط یه چیزی
      -چی؟
      -اگه پسره من براش اسم میذارم ، اگرم دختره بابا
      -موافقی بابایی؟
      -باش دخترم ما تسلیم... هرچی تو بگی همون قبوله
      - الان باید ا ...
      ارسال شده در تاریخ ۶ ساعت پیش    بازدید:۱۰    نظرات: ۰

      "این بچه اسمش ستاره و خیلی برام عزیزه ، اون پدر نداره و منم توان مالی ندارم برای بزرگ کردنش نمی تونم از عهده اش بر بیام، نمی خوام سرنوشت بچه ام مثل خودم خراب باشه فقط خواهش می کنم بچه امو خودتون ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ روز پیش    بازدید:۲۹    نظرات: ۰

      پدرام و شقایق بعداز دو سال نامزدی بالاخره باهم ازدواج کردن، پدرام تو یه شرکت بعنوان مهندس مشغول به کار بود و شقایق هم تو خونه کارای طراحی شرکت را انجام میداد آنها خیلی همدیگه را عاشقانه دوست داشتن، ام ...
      ارسال شده در تاریخ ۵ روز پیش    بازدید:۵۷    نظرات: ۵

      ¤ بچه...
      "خالو رحمان" نفس نفس زنان کوچه های باریک ده رو می دوید و تمام فکر و ذکرش این بود که سریع خودش رو به "عمه خانوم" برسونه. "عمه خانوم" مامای ده بود. از ...
      ارسال شده در تاریخ ۹ روز پیش    بازدید:۳۲    نظرات: ۰

      مردی نابینا که کاری برای امرار معاش جز گدایی از دستش ساخته نبود؛ او در روزهایی که هوا خوب بود و سرما یا بارندگی او را اذیت نمیکرد برای گدایی از اطراف به شهر می آمد و سر پله های ساختمانی در یکی از خیاب ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۵۰    نظرات: ۰

      در رشته ی مددکاری در دانشگاه شهر کرمانشاه قبول شده بودم و برای ادامه تحصیل به این شهر زیبا رفتم.
      ترم اول بودم و چندان شناختی از همکلاسی ها و استادانم نداشتم. اما از روز اول علاقه ی شدیدی به یکی ا ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۵۰    نظرات: ۰

      کفش
      - بریم روی اون نیمکت بشینیم، فعلا زوده.
      بازار تازه داشت جان می گرفت. هنوز تعدادی از مغازه ها باز نکرده بودند. "شوکت" دوباره گفت: هنوز پاساژ باز نکرده، یه کم خستگی در می کنیم، د ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۴۱    نظرات: ۰

      - "آقا تو رو خدا ازم ی فال بخر... بخدا واقعی واقعی آینده رو برات پیش بینی میکنه".
      با خودم فکر کردم کاش واقعأ میشد آینده هر کسی رو از تو این کاغذ ها بیرون کشید اما افسوس میشه تنها شکم گر ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۴۰    نظرات: ۰

      عهد علّي بن ابي­طالب(قسمتی از رُمان ناتمام تاریخی چهارده معصوم)
      خدايا! خداي مهربان! خداي توبه­پذير! بر اين كوير خشكيده – كه سال­هاست باران اُلفَتي نديده است– ترحّمي فرما و ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۵۲    نظرات: ۰
      خوابگرد   ارسال شده توسط  

      مهدی میلانی راد


      از خواب پریدم. با دل شوره و نفس نفس زنان به اطرافم نگاه کردم. ساعت دیواری رو به رو 1 و 57 دقیقه را نشان می داد. صدای پرندگان از بیرون پنجره شنیده می شد، آسمان روشن بود.
      چند ثانیه گذشت تا فهمیدم ب ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۴۹    نظرات: ۰


      تو را در همه جا صدا کردم، در تمام روزها، اما هر بار تنها پژواک صدای خودم را می شنیدم. یکبار به سرم زد که وقتی صدایت می کنم صدایم را تغییر بدهم و خودم به جایت جواب دهم. و این کار را کردم. از تو پ ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۰۰    نظرات: ۴

      د
      (با الهام از داستان عید فقرا صفا ندارد نوشته ی جان چیور)
      بسمه تعالی
      همیشه برای من عید روز غم انگیزی بود و هست و فکر کنم که بماند...
      صبح روز عید با صدای زنگ ساعت کوکی ام از خواب ب ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۹۷ ۰۵:۲۶    بازدید:۱۱۰    نظرات: ۰

      محصل دوره دبیرستان بودم، درس خوان، کنجکاو و اهل ادب... دیوان های حافظ و سعدی و خیام و... زینت بخش کتابخانه ام بود و آثاری از "چه"، کاسترو، گاندی، مارکز، جبران و سروش را داشتم و خوانده بودم.. ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۹۷ ۱۰:۱۶    بازدید:۱۷۰    نظرات: ۴

      کلاس ما حدود سی، چهل نفر می شد. سوم انسانی دبیرستان تلاشگران... توی یک کلاس بزرگ که دو پنجره داشت و سکویی که از بلوک درست شده بود و تخته سیاهی که سبز بود و دبیرها هنوز با گچ رویش می نوشتند.
      دیپلم ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷ ۰۳:۲۸    بازدید:۸۱    نظرات: ۰


      یکی بود یکی نبود، زیر گنبدکبود روی درخت بلندی کلاغی برای خودش لانه ساخته بود و پنج تا تخم گذاشت ، کلاغ روزهای زیادی روی تخم هایش خوابیده بود به امید آن روز که جوجه ها از تخم بیرون بیایند. یک روز ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۷ ۰۲:۳۴    بازدید:۱۶۷    نظرات: ۶

      یکی بود ، یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود . یک شکارچی بود که سگی داشت و همیشه با آن به شکار می رفت . یک روز که شکارچی دنبال شکار بود، چشمش به خرگوشی افتاد . فورا به طرفش شلیک کرد امّا تیرش به ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۷ ۰۳:۴۰    بازدید:۱۹۸    نظرات: ۸

      یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود ، روی یک صخره بلندعقابی برای خودش لانه ساخته بود عقاب هرچه تخم می گذاشت به جوجه تبدیل نمی شد، هر وقت که حیوانات دیگر را با بچه هایش می دید ناراحت می ش ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ ۰۳:۰۶    بازدید:۱۸۲    نظرات: ۵

      سارا خواهرشو گرفت باهم رفتن، تو راه به همون مغازه ای رفتن که عروسکی رو که سارینا دوست داشت اما سارینا تعجب کرد گفت اخه ما که پول نداریم اون عروسکم گرونه ، سارا یه لبخندی به خواهرش زد گفت : بیا تو به ا ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۳ شهريور ۱۳۹۷ ۰۴:۳۵    بازدید:۳۰۴    نظرات: ۰

      سارا با مادرش خداحافظی کرد و با خواهر کوچیکش راهی مدرسه شد مادرش بهش مقداری پول داد تا تو راه برگشت از مدرسه برای خونه خرید بکنه ، سارا می دونست که چیز زیادی نمی تونه باهاش بخره، از پشت ویترین مغازه ی ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷ ۰۴:۴۸    بازدید:۳۱۰    نظرات: ۲

      باران آمد. موج آمد. توفان آمد. کودک از دریا آمد.
      جوانمرد رفت.
      رسید. رهاند. ماند و دیگرنیامد.
      بارن ایستاد. موج نشست. توفان خوابید.
      کودک ، برپای خود ایستاد
      وبه سوی کودکی درباران ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۷ ۰۵:۰۳    بازدید:۱۲۴    نظرات: ۲
      ناوان یک اشتباه   ارسال شده توسط  

      مینا رسولی


      از وقتی که یادم میاد با طمانینه و ابهت خاص خودش قدم بر میداشت تو کوچه پس کوچه هایی که پر بود از ادم های ناپاک ...کوچه پس کوچه هایی که بی شباهت به خرابه های شام نبود
      همیشه آرامش گم کرده امو از آرا ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۷ ۰۳:۵۷    بازدید:۱۴۷    نظرات: ۲

      فانوس چشم هایت
      از پشت پنجره
      با موجی از احساس
      دیدار دوباره ی باران را میخواهد
      و ... در گذر همیشگی زمان داستان کوتاه دفتر من
      افسانه ی بلند مهربانی توست.
      جــاده ی دوســت داش ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۷ ۱۲:۰۴    بازدید:۱۹۷    نظرات: ۳

      یــک فنجــان قهــوه ی داغ بــرای خــودت دم کــن. پرده های اتاقــت را
      کنــار بــزن و پنجره ها را بــاز کــن نسیم بــه داخــل اتــاق میپیچــد
      و بــوی قهــوه تــرک اتاقــت را پــر میکنــد، تمــ ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷ ۰۲:۵۸    بازدید:۱۸۸    نظرات: ۳

      دلم بدجور گرفته کلافه و بی هدف تویکی ازکانالای شعرپرسه می زنم اما حوصله ی خوندن هم انگارندارم به یه فایل موسیقی برخوردمی کنم وبابی حوصلگی بازش می کنم ،نام موسیقی (الوسلام ،ببخشید منزل خداست ازغلامرضا ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۶ تير ۱۳۹۷ ۱۰:۳۷    بازدید:۶۱۴    نظرات: ۲۳

      بنام خدا
      مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و
      می گریست...
      فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت:
      ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰۲:۲۶    بازدید:۳۹۵    نظرات: ۱۷

      مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:
      «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
      چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۷ ۰۲:۲۲    بازدید:۳۴۴    نظرات: ۱۰


      از صبح تا غروب، مگر همان دقایقی که مواظبت از بساطش را به دستفروش بغل دستی می سپرد، به گرمای مرداد، وفادار مانده بود.
      نمی دانم چه مدت دراین گرمای کشنده – که امسال از سال های پیش هم وحش ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۱۸۴    نظرات: ۱

      من یك گربه ماده داشتم، اسمش نازی بود . شاید آنرا دیده بودی، از این گربه های معمولی گل باقالی بود.
      با دو تا چشم درشت مثل چشم های سرمه كشیده . روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینكه روی كاغذ آب ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۶ ۱۱:۲۹    بازدید:۳۳۹    نظرات: ۴

      پنجره اتاقم را باز می کنم ، حیاط را می نگرم و خورشید که هر روز گرمایش دو چندان می شود ، گوشی ام را چک می کنم انگار مهم ترین خبر همین است "تحویل سال 1450 هجری شمسی" ، انگار هیچ کسی نوروز را ب ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ ۰۷:۳۹    بازدید:۲۳۲    نظرات: ۲

      یک پرده از هزاران :
      نمی دانم از کجا شروع کنم؟ بهتر است از هجدهم اسفند 1363 بنویسم. زمستان سختی بود، همه جا را برف پوشانده بود. در منطقه سردسیر آلواتان از مناطق کوهستانی کردستان، درگیر دو جبهه بود ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶ ۱۲:۲۰    بازدید:۲۱۲    نظرات: ۲

      تو هیچ‌وقت عاشق بوده‌ای ستار؟!
      ستار به لبخندی دوستانه در چشمان و گونه‌های جوانِ بیگ‌محمد نگریست و گفت:
      - عاشق زیاد دیده‌ام!
      پس ساده و یک‌رویه بیگ‌محمد ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶ ۰۳:۲۰    بازدید:۲۵۳    نظرات: ۷

      چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی، برای پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته. هنگام وزن ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶ ۰۳:۱۳    بازدید:۲۸۰    نظرات: ۱۱

      مرا با فقر دیداری کهنه بوده است.کهنه،به همان کهنگی دیدار مادرم.به همان کهنگی خطوط چهره و چین‌های ژرف پشت ابروان پدرم.به ژرفای آن نگاه پیر و روشن.
      بااین همه دیدار سیمای مادر و پدر،حالت‌ه ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶ ۱۰:۴۴    بازدید:۲۶۲    نظرات: ۶

      روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر ا ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶ ۱۴:۲۸    بازدید:۴۰۷    نظرات: ۹

      _
      سکوت.
      در این عالم فقط یک نفر بود که سکوت قیس را عمیقاً می فهمید و با ملیحترین احوال و ظریف ترین رفتار انسانی یک زن می توانست به سکوت او راه یابد و به تبسم وا بداردش و تا دیری نپاید او را ا ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۳۹۸    نظرات: ۸
      دل چند؟   ارسال شده توسط  

      عباس عابد ساوجی


      دل شکسته
      در برابر غذا و جای خواب، نزد استاد کاری فوت و فن سفالگری و بند زنی را آموختم. در کوچه و خیابان راه افتادم داد می زدم:( چینی شکسته، سفال ترک خورده، هر آنچه شکسته باشد را ارزان بند می زنیم ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶ ۰۰:۱۶    بازدید:۲۴۳    نظرات: ۰

      ﺟﺮﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ می گوﯾﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻫﻤﺎﯾﺶ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﺎﺳﺖ. (ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼغه) ﺟﺮﺝ می گوید: ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺍ ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶ ۱۰:۵۴    بازدید:۴۹۳    نظرات: ۱۳
      علی!   ارسال شده توسط  

      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)



      شانه ی دسته فلزی را برداشت و میان موهای وزوزیِ فرفری اش برد.
      کمی با آن ها کلنجار رفت و این ور آن ورشان کرد،اما موها به هیچ صراطی مستقیم نبودند.کمی شانه را پیچ و تاب داد تا اینکه میان موهای ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۱۱۸۴    نظرات: ۴۷

      گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند : چه می کنی؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند : حجم آتش در م ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۴۴۰    نظرات: ۹
      حکایت   ارسال شده توسط  

      علی کارگر( پیرو)


      حکایت
      روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت :دختری را دیده ام ومیخواهم با او
      ازدواج کنم من شیفته زیبایی این دخترشده ام. پدر با خوشحالی
      گفت: این دختر کجاست تابرایت خواستگاری کنم؟ پس به اتفاق < ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ۱۳:۵۶    بازدید:۲۱۰    نظرات: ۳
      تنهایی   ارسال شده توسط  

      علیرضا مسافر


      تنهایی
      از روزی که همسرم از دنیا رفت و پیری بر من چیره شد ، دیگر فرزندانم اجازه نمیدادند در خانه تنها باشم .
      راستش خودم هم میترسیدم...غذا درست کردن برایم سخت بود ، حتی این اواخر دستشویی هم به ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۶ ۰۲:۳۸    بازدید:۲۱۱    نظرات: ۰


      زندگی روی ریل راه آهن
      بعضی از عکس ها خودشان تبدیل به تاریخ می شوند. یکی از این عکسها، من و دوستم را در حال خوردن هندوانه روی ریل قطار نشان می دهد.
      عکاس دوره گرد با دوربین لنز دار بزرگی ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۲۱۵    نظرات: ۵
      آدمکش   ارسال شده توسط  

      علی میرزایی( هیچکاک)



      نمیدونم کجا خوندم که یه آدم حسابی گفته بود:« اگه میخای یه ماه خوشحال باشی ازدواج کن ، اگه میخای یه عمر بهت خوش بگذره شغلی راانتخاب کن که بهش علاقه داری»خب،من بعد از چن تا رابطه نصف ک ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۶ ۰۳:۵۷    بازدید:۲۱۲    نظرات: ۱


      1.کبریت بیخطر
      چه نام کسالت باری.نمیدانست چه کسی این نام را بر روی او گذاشته؟
      گاهی وقتها با خود می اندیشید که اگر یک فندک اتمی بود در دست نوجوانها هیجانات بیشتری را تجربه میکرد .
      2 ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۶ ۰۲:۲۶    بازدید:۲۵۴    نظرات: ۰
      بند کفش   ارسال شده توسط  

      محمد تقی محمد قلیها


      به نام خدا
      بندکفش
      وقتی یک دختربچه دبستانی بازیگوش بودم مدتی حال مادرم بهم ریخت طوری که در ماههای پس ازآن چهره اش غمگین واندامش تکیده شده بود.شادابی،شوخ طبعی ومهربانی گذشته را نداشت.وقتی ازمد ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۰۵    بازدید:۳۳۵    نظرات: ۳


      عبور می کنیم
      نویسنده علی رفیعی وردنجانی
      *بهار
      بهار نزدیک است ، انقدر که زندگی را دوباره شروع کنم ، دوباره با یک گلدان خالی ، یک قاب عکس و کاغذ کادوی بنفش خال خالی زمستان را بدرقه ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۵۴    بازدید:۲۹۴    نظرات: ۰
      تصادف   ارسال شده توسط  

      کاوه پارسا


      تصادف
      بازم مثل هر روز ... از خونه زدم بیرون - یه هوای افتابی با یه نسیم خنک/ رسیدم سر چهار راه و یه تاکسی دربست گرفتم و رفتم به سمت مغازه.
      بسم الله گفتم و کرکره رو زدم بالا.. دقایقی بعد وارد ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۱۱    بازدید:۲۳۷    نظرات: ۱
      راننده تاکسی   ارسال شده توسط  

      علیرضا مسافر


      __
      راننده تاکسی
      الو ...
      الو،سلام قربونت بشم..
      نخوابیدی هنوز؟!ناراحت بودم نکنه بخوابی ، نتونم ببینمت..
      دلم واست تنگ شده بود عزیزم..نخواب تا بیام ببینمت..
      من الان یه « ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۱۳    بازدید:۲۲۷    نظرات: ۵
      شهاب سنگ   ارسال شده توسط  

      علی رفیعی وردنجانی


      نویسنده : علی رفیعی وردنجانی
      بچه محل : راننده تاکسی از اون ادمای پرچونه حوصله سر بر بود و منم اصلا وقتش و نداشتم به حرفاش گوش کنم واسه همین هدفون و از تو کیفم درآوردم و گذاشتم تو گوشم ابراهیم هنو ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۱۲    بازدید:۲۳۹    نظرات: ۰
      کچل   ارسال شده توسط  

      علی رفیعی وردنجانی


      کچل
      نویسنده : علی رفیعی وردنجانی
      بچه محل : آقا تو نمیری به موت قسم سوار یه تاکسی شدم رانندش کچل بود از قضا یه زنی هم سوار شد که اونم کچل کرده بود و تریپش به ما نمی خورد از اونجایی که من اون ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶ ۱۱:۳۹    بازدید:۲۳۶    نظرات: ۰

      نامه ای قبل از خودکشی
      روز اول از ترم اول دانشگاه بود
      پر از استرس و هیجان بودم و هیچ تصوری از کلاس درس در دانشگاه نداشتم!
      اصلا نمیدانستم قرار است چه اتفاقاتی رخ دهد،اما بی تاب بودم برای ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۶ ۰۱:۲۸    بازدید:۴۱۶    نظرات: ۴

      بنام خدا
      با سلام و احترام :
      یکی دو روز پیش داستان پند آموز ذیل را دیدم گفتم شاید برای دوستان عزیز در شعرناب هم خواندنش خالی از لطف نباشد ؛
      "قضاوت عجولانه"
      مجلس میهمانی بو ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۳۴    بازدید:۳۹۰    نظرات: ۲۰

      تاکسی بدون در
      نویسنده : علی رفیعی وردنجانی
      راننده در ایستگاه تاکسی در حال تمیز کردن ماشین خود با لنگ رنگ و رو رفته ای است که به یک باره ماشین مدل بالایی که خیل عظیمی از دختران جوان و خوشچهره ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۲۵    بازدید:۲۲۴    نظرات: ۰

      ساعت 12 ظهر : آقای منتظر کنار خیابان ایستاده تا کمی لُنگش را قِر بدهد . خانم خیلی عجله دار با عجله ای که از همیشه بیشتر محسوس می شود سوار ماشین زرد مستر منتظر شد . مستر منتظر با آرامشی که پشت چهره طوف ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶ ۰۸:۰۵    بازدید:۲۰۱    نظرات: ۰
      پرنده ای بی درخت   ارسال شده توسط  

      علی غلامی


      پرنده بی درخت
      در برگه های نقاشی همه پرنده رویاهای خود را بر روی درخت آرزوهایشان به صورت های مختلف کشیده بودند....
      معلم که داشت برگه های نقاشی را چک می کرد، ناگهان برگه ای توجه او را جلب کرد! ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۳:۱۵    بازدید:۳۱۰    نظرات: ۵

      «ادبیات داستانی» یا به تعبیر رایج آن «قصه گویی» پیشینه‌ای به قدمت تاریخ حیات آدمی دارد. بشر از همان آغاز که پای بر این خاکدان نهاد به تفسیر و تاویل حقایق پیرامون خویش پردا ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶ ۱۶:۵۷    بازدید:۲۴۲    نظرات: ۳
      آخرین دیدار   ارسال شده توسط  

      فرزین مرزوقی


      تلفن دائم زنگ می خورد
      اس ام اس میامد
      تلگرام، پیام پشت پیام
      عجب وضعی شده بود
      من فقط یک دعوتنامه برای همه دوستان و آشنایانم داده بودم
      تحت عنوان آخرین دیدار
      و یا مجلسی تحت ع ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶ ۱۰:۵۴    بازدید:۳۲۳    نظرات: ۱۹

      ❄️هرگز از آینه نپرس
      چه تغییری کرده بود
      این سوال همیشگی رو هر روز وقتی خودشو تو آینه می دید می پرسید
      دستی لای موهاش کشید انگار خشک شدن
      مثل برگ های درختی که زمستان نا بهنگام میاد و ب ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۶ ۰۲:۱۵    بازدید:۲۴۰    نظرات: ۶

      ❄️هرگز از آینه نپرس
      چه تغییری کرده بود
      این سوال همیشگی رو هر روز وقتی خودشو تو آینه می دید می پرسید
      دستی لای موهاش کشید انگار خشک شدن
      مثل برگ های درختی که زمستان نا بهنگام میاد و ب ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ ۰۱:۰۶    بازدید:۲۱۹    نظرات: ۲

      به نام خدا می خوام داستانی رو براتون بنویسم که خالی از لطف نیست خوندنش و درس عبرتی برای همه
      روزی داشتم از مدرسه بر می گشتم و با دوستانم صحبت می کردم البته دوستان من دوتا بیشتر نبودن اکرم وزهرا چو ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۶ ۱۱:۳۵    بازدید:۳۱۶    نظرات: ۵

      بیشتر اوقات در موقع خواب های وحشتناکم صدایم میگرفت ولی گاهی هم در واقعیت اتفاق می افتاد.نمیدانم شما برایتان این اتفاق افتاده یا نه .بگذریم .جریان آن روز از این قرار بود.
      آن روز مادرم فامیل هایش ر ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۹۶ ۱۵:۳۳    بازدید:۴۸۱    نظرات: ۱۴

      تخت کناری ام،پیرمرد مهربانی بود که ظاهرا بیماری قلبی داشت.چهره ی او عجیب مرا یاد پدربزرگ م می انداخت... حالم اصلا خوش نبود و با آمدن به بیمارستان،بدتر هم شدم!به زور جلوی خودم را گرفته بودم که مبادا بغ ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۱ شهريور ۱۳۹۶ ۰۵:۳۳    بازدید:۲۴۷    نظرات: ۷

      باسلام واحترام
      امشب دوستان تصمیم دارم خاطره ای برای شما سروران ارجمندم باز گو کنم چندی قبل درچشمه روستای قدیم که روزی مکانی آباد وزیبا بود آبیاری داشتم واز قرار معلوم باید شب آب می گرفتم ؛آن هم س ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ۲۳:۳۳    بازدید:۲۵۲    نظرات: ۵

      ه نظرم آن منطقه خیلی مشکوک بود منطقه ای که هیچکس در آن زندگی نمیکرد.....آن اطراف کسی جرأت نمی کرد خانه بخرد........با رفتن ماشین بر روی مانع و تکان شدیدی که خورد به خود آمدم...تمیسا که هم سرویسی ام بو ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ۰۸:۵۴    بازدید:۵۳۶    نظرات: ۱۵


      ملنگ قسمت هجدهم...
      خبر را که شنیدم لحظه ای مات و مبهوت شدم،جنگ!
      واژه ای غریب اما آشنا،باطنی ننگ و ظاهری منفور،آه که چه اتفاق بدی ...
      لحظه ای همه ی اتفاقاتی که ممکن بود در یک جنگ ر ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۵۰    بازدید:۳۲۷    نظرات: ۲۱

      فی حقیقه العشق
      (مونس العشاق)
      محبت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاص ‌تر از محبت است، زیرا ‌که همه عشقی ، محبت باشد اما همه محبتی، عشق نباشد. و محبت خاص ‌تر از معرفت ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۳۰    بازدید:۳۸۸    نظرات: ۱۳

      ملنگ قسمت دوازدهم...
      درست به حرف های زن پرحرف خان گوش نمیدادم،با خودم فکر میکردم که اگر مشکلی نیست چرا خان پشت تلفن گریه میکرد؟یعنی ایینقدر دل نازک است که اگر دخترش زمین بخورد گریه اش می گیرد؟هما ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶ ۰۲:۰۱    بازدید:۵۱۳    نظرات: ۱۰

      هرروز صبح قبل از طلوع خورشید
      ان هنگام که خروسهای روستا درحال
      بانگ سحر خیزی اند ،
      جاموسها*رابا سفارش هرروزه ی پدر
      که چشم ازشان برنداری
      با بچه های دیگر مشغول شنا و مسابقه نشی،
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۰۳    بازدید:۳۵۷    نظرات: ۷

      ملنگ قسمت هشتم
      چند روزی گذشت تا وقت رفتن فرا رسید.
      خروس خوان ماشین آمده بود دنبالم،مادرم سینی به دست کاسه ای آب و یک قرآن به همراه مشتی اشک به همراه داشت.
      پدرم لای لبانش پیپی توتون کرده ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۹ تير ۱۳۹۶ ۰۲:۱۱    بازدید:۳۳۶    نظرات: ۲


      اشاره: نیویورک پابلیک یکی از بزرگترین مراکز رسانه‌ای و انتشاراتی کتبهای ادبی در امریکاست. این مرکز که در شهر نیویورک دایر شده دومین مخزن عظیم کتاب در تمام امریکاست. این انتشاراتی که علاوه ب ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۸ تير ۱۳۹۶ ۰۱:۲۲    بازدید:۲۷۸    نظرات: ۸


      حسود خان
      وقتی شعرم رو میخوند،نگاهش می کردم!
      گونه هاش گل انداخته بود.
      گفتم :می دونی می خوام چی بنویسم بیو کانال؟
      گفت:محال بدونم!تو رو نمیشه پیش بینی کرد!
      خنده ام روجمع کر ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۶ ۰۱:۲۷    بازدید:۳۹۸    نظرات: ۱۴

      *قصه اول . امروز چه روزی است ؟
      بومب . نور چشمانش را قلقلک داد ، پلک هایش را گشود و به زندگی لبخند زد ، استرس مدرسه رفتن گرفت و پس از صرف صبحانه ، گونه مادر را بوسید و در دل از پدر خداحافظی کرد . ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۶ ۰۱:۲۶    بازدید:۴۷۵    نظرات: ۶

      اشاره:«داستانک» یا «داستان کوتاه کوتاه» برای آنها که با ادبیات فارسی مانوسند چیز تازه‌ای نیست. در تاریخ ادبیات کلاسیک ما بوده‌اند شاعرانی که متون نظم یا نثرشان شامل ح ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۵ تير ۱۳۹۶ ۰۳:۴۳    بازدید:۴۴۷    نظرات: ۶

      #داستان_مینیمال
      تنهایی
      سنگ از دست پسر بچه رها شد وبه سینه شیشه خورد.
      شیشه که صدپاره شده بود گفت:خدایا شکرت.
      سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟
      شیشه گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی با ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۵ تير ۱۳۹۶ ۰۳:۲۳    بازدید:۵۱۲    نظرات: ۴

      ملنگ قسمت هفتم
      بالاخره بعد از کلی کش مکش و بحث و جدال مادرم راضی شد که پدرم مرا بفرستد فرنگ،فردای آن روز خروس خوان راهی شهر شدیم و باچند آدم رده بالا ملاقات کردیم تا کار اعزاممان درست شود.چه رشوه ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۵ تير ۱۳۹۶ ۰۳:۲۳    بازدید:۳۳۸    نظرات: ۴

      بچه که بودم تو کوچه مون یه پسره ریز نقش وبدقیافه بود که من از اون خیلی حساب می بردم .روز وشبم همش به ترسی که از ش داشتم می گذشت .یه جوانی درهمسایگی داشتیم که سرش خیلی تو کتاب بودوبا یه گرو ههایی هم می ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۲ تير ۱۳۹۶ ۰۱:۲۶    بازدید:۲۷۰    نظرات: ۱


      #داستانک_مغزِ عاشق
      مغزِ آدما،پیچیده ترین دستگاه توی بدنشونه،شما بامغزتون هم می توونین از روی احساس تصمیم بگیرین هم از روی منطق و این یعنی اینکه شما هم می توونین برای عاشق شدنتون دلیلِ عقلی ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۰ تير ۱۳۹۶ ۱۰:۵۴    بازدید:۳۷۱    نظرات: ۶

      به زور از لای در رفتم تو..تمام حرف ها توی سینه ام
      داشت خفه ام میکرد.نشستم ی گوشه ،وبه در ودیوار
      آشنای خانه خیره شدم..خودش نبود ولی عطر تنش همه جا بود.چقدر دلم میخواست اینجا بود و تمام حرفهای ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۸ تير ۱۳۹۶ ۰۷:۰۵    بازدید:۴۰۷    نظرات: ۱۵

      دوست داشتن عضوی از بدن است. درست است که همه فوراً به فکر "قلب" می افتند ولی من می گویم که دوست داشتن، "دندان" آدم است دندان جلویی که هنگام لبخند برق می زند ...حالا تصور کنید روزی ر ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۷ تير ۱۳۹۶ ۰۵:۳۸    بازدید:۴۶۶    نظرات: ۲۹

      نابک کانال رسمی داستان های کوتاه ..:
      روزی مرد جوانی نزد شری راماکریشنا رفت و گفت : " می خواهم خدا را همین الان ببینم " کریشنا گفت: " قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بر ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ۱۴:۰۹    بازدید:۴۳۶    نظرات: ۱۳
      مجموع ۶۱۱ پست فعال در ۸ صفحه

      آموزش و نقد شعر

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.