جمعه ۲۱ آذر
|
|
|
شاخ طلا بهار از راه رسیده بود و دشت و صحرا سبزپوش و از گل و گیاههای رنگارنگ پوشیده شده بود. "شاخ طلا" بز بازیگوش مزرعه، که از ماندن کل زمستان سرد و پر از برف، در طویله خسته ش ...
|
ارسال شده در تاریخ ۲۲ ساعت پیش بازدید:۷
نظرات: ۰
|
|
|
لب جوب کنار خیابان نشسته بود و سرش را میان دست هایش گرفته بود ناباوری از آنچه دقایقی قبل با پوست و گوشت و استخوانش لمس کرده بود بر تمام وجودش رخنه کرده بود مدتها بود که از آنچه ایمان و ...
|
ارسال شده در تاریخ ۱۰ روز پیش بازدید:۳۳
نظرات: ۱
|
|
|
دیروز در منزل عمو رجب بودم که می گفت دلم گرفته نمی دونم ازکجا شروع کنم دارم می ترکم یادم هست هفته گذشته صبح جمعه ساعت11 بیدارشدم خانمم گفت نهار آماده است می خوری برات بکشم گفتم نه می خوام یه لیو ...
|
ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش بازدید:۴۳
نظرات: ۱
|
|
|
مُرشد و مارگاریتا(نام روسی:Мастер и Маргарита) رمانی روسینوشتهٔ میخاییل بولگاکف و شناختهشدهترین کار اوست.به باور بسیاری این اثر در شمار بزرگترین آثار ادبیات روسیهدر سده بیستم است. بی ...
|
ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش بازدید:۱۲۲
نظرات: ۰
|
|
|
"نفس ِ صبح تازه داشت بالا میاومد که صدای رعد شوک بدی بهش وارد کرد و با بَرقش دَک و پوز لُپگلیشو پایین آورد. بارون غریبی هم از اونور کم نذاشت، تا جایی که میتونست شلاقی باری ...
|
ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش بازدید:۴۶۸
نظرات: ۵۴
|
|
|
مداد سیاه با تابش نور به روی صورتم چشمانم را باز کردم. نگاهی به دوستانم که همگی در یک ردیف و کنار هم خوابیده بودیم انداختم. هنوز خواب بودند.برعکس من که دیشب تا خود صبح به تصمیمی که گرفته بود ...
|
ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش بازدید:۴۴
نظرات: ۶
|
|
|
میدوید و هر چند لحظه یکبار پشت سرش را نگاه میکرد در نزدیکیه یک چهارراه بی هوا وارد خیابان شد و چیزی نمانده بود که یک ماشین عبوری او را زیر بگیرد به سرعت خیابان را رد کرده و وارد یک کوچ ...
|
ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش بازدید:۵۰
نظرات: ۱
|
|
|
میدوید و هر چند لحظه یکبار پشت سرش را نگاه میکرد در نزدیکیه یک چهارراه بی هوا وارد خیابان شد و چیزی نمانده بود که یک ماشین عبوری او را زیر بگیرد به سرعت خیابان را رد کرده و وارد یک کوچ ...
|
ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش بازدید:۴۴
نظرات: ۴
|
|
|
صبح بود، صدای مادرش در خانه پیچید. «عطیه،آمادهای»؟ عطیهسرش را تکان داد، بدون اینکه حرفی بزند. نگاهش به پنجره بود، جایی که نور کمرنگ خورشید روی زمین نقش میب ...
|
ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش بازدید:۱۳۴
نظرات: ۱۰
|
|
|
بعد از مدتها یکدیگر را دیدیم. بله، آری... این پنجرهی مجازی فاصله را کم میکرد، ولی حضوری حرف زدن و ملاقات کردن چیز دیگری بود :) بعد از کلاسهای دانشگاه، آرام و سر به زی ...
|
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۴ آبان ۱۴۰۴ ۰۱:۲۳ بازدید:۸۷
نظرات: ۳
|
|
|
در آن کوچه قدیمی مرتضی با استرس فراوان و بدون هدف مسیری را رفته و باز میگردد هر از گاهی دستی از کلافگی لای موهایش میکشد و نگاهی به صفحه گوشی رنگ و رو رفته اش می اندازد خسته شده و ...
|
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱ آبان ۱۴۰۴ ۰۳:۰۶ بازدید:۱۱۲
نظرات: ۶
|
|
|
داستانک پر ها به خالی میخندیدند اما نمیدانستند که او روزی کسی را دوست داشته و تمام داشته اش را به پایش گذاشته اما او پر را که اکنون خالیست رها کرده خالی میجنگد و بزودی پر میشو ...
|
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴ ۰۱:۰۸ بازدید:۸۲
نظرات: ۲
|
|
|
جمعه بود؛ روبروی درب زندان نشسته بود و منتظر و نگاهش به درب زندان خیره بود از کیفش آینه کوچکی درآورد و نگاهی به آن انداخت ؛ اگر چه تارهای سفید زیادی از زیر روسریش بیرون زده بود و چروک های ر ...
|
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۴ ۰۲:۳۶ بازدید:۲۹۷
نظرات: ۵
|
|
|
رفتگر زحمتکش رفتگر مهربان، وظیفهاش نظافت و تمیز کردن محلهی ما بود. او مردی زحمتکش بود، که تمام کوچه و پسکوچههای محله را تمیز و پاکیزه میکرد. در کل محله کو ...
|
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۸ مهر ۱۴۰۴ ۱۰:۵۲ بازدید:۴۴
نظرات: ۰
|
|
|
هسته کارگرهای تاکستان، در عصر یک روز پر مشغله، گوشهای زیر سایهسار تاکها، در حال استراحت، بودند. باغ فضای دلانگیز، تاکها توسط پایههای سیمانی در هوای معلق ب ...
|
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴ ۰۴:۰۲ بازدید:۸۶
نظرات: ۳
|
|
|
هزار پایی بود. وقتی میرقصید جانوران جنگل گرداگرد او جمع میشدند تا او را تحسین کنند ، به استثنائ یکی که ابدا رقص هزار پا را دوست نداشت یک لاک پشت حسود او یک نامه به هزار پا ن ...
|
ارسال شده در تاریخ شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴ ۰۲:۱۰ بازدید:۱۷۰
نظرات: ۶
|
|
|
درد در سینهاش لانه کرده بود، و او، خسته از جنگیدن، فقط به تماشا نشست. سکوت را انتخاب کرد چون دیگر توان فریاد نداشت. هر نفس، وزنهای سنگینتر بر سینهاش میافزود، ان ...
|
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۳ مهر ۱۴۰۴ ۰۹:۵۰ بازدید:۳۱۶
نظرات: ۴
|
|
|
محل درس من و همتایم حیاط پشتی زیر درخت گردوی کهنسال و تنومندی بود که بعدها دانشمندان و محققان علوم تربیتی متوجه شدند که برگزاری این نوع کلاس ها بازدهی بسزائی دارد. من و همتایم ابداعات زیادی داشتیم که ...
|
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۷ شهريور ۱۴۰۴ ۰۸:۳۶ بازدید:۳۰۴
نظرات: ۱۶
|
|
|
پسر بچه پنج ساله ؛ معصوم در هال خانه خوابش برده بود و لبخندی به لب داشت ؛ شاید خواب فرشته ها را میدید پدرش روی یک مبل روبروی او در حالیکه چاقوی بزرگی در یک دست و سیگار به وسط رسیده ای ...
|
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۲ شهريور ۱۴۰۴ ۰۷:۰۱ بازدید:۱۸۴
نظرات: ۱۳
|
|
|
توی هیریویری هدف ِ جدیدی بودم که؛ نمیدونم *عدم تمرکز* از کدوم جهنمدرهای پیداش شد. خودشو بهم غالب کرد و از لابهلای *فکرای خونخورده* صد تا هدف ِ گرسنه بیرون ...
|
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۰ شهريور ۱۴۰۴ ۲۳:۰۳ بازدید:۶۷۵
نظرات: ۹۳
|
|
|
خانه ی خانم جان یک خانه ی بزرگ ویلایی دارای دو حیاط و چندین اطاق بود. یک حیاط در ورودی شمالی با سنگ فرش، دو حوض و چند درخت انجیر. وسط ملک چهار اطاق با طاق ضربی و پشت اطاقها یک حیاط بزرگ با چندین درخت ...
|
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۷ شهريور ۱۴۰۴ ۰۹:۲۴ بازدید:۵۳۱
نظرات: ۲۸
|
|
|
در دل شبهای سیاهتر از همیشه غزه بوی دود باروت و خشم آدمی را داشت و هیچ صدایی جز نالهی مادرهای ترکخورده و ضجهی کودکان شنیده نمیشد در ویران ...
|
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۷ شهريور ۱۴۰۴ ۰۹:۲۴ بازدید:۱۰۵
نظرات: ۱
|
|
|
(( بازیِ سرنوشت )) ... یک روز تا مراسم عقد مجید و دخترعمویش سارا باقی نمانده بود. آنها هردو آخرین و تک فرزند دختر و پسر خانواده بودند . در روستایشان رسم بر این بود ناف هردختری موقع تولد ...
|
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۲ شهريور ۱۴۰۴ ۰۸:۴۸ بازدید:۴۴۱
نظرات: ۱۴
|
|
|
(ازهرج تا رمل) داستان کوتاهطنز به قلم؛ملیحه ایزد من ۳۵ سالم بود و تازه عضو یه سایت شعر شده بودم. عکس پروفایلم یه فنجون چای بود و اسم کاربریم «ماه_پشت_ابر». ...
|
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۲ شهريور ۱۴۰۴ ۰۸:۴۸ بازدید:۲۳۷
نظرات: ۰
|
|
|
«زنگ تفریح» زمین یخ زده بود و من آرام قدم برمیداشتم، مبادا که لیز بخورم. سرمایی که از درز کفشهایم به پاهایم نفوذ میکرد، به شدت حس میشد. انگشتانم یخ ز ...
|
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۴ ۰۷:۵۱ بازدید:۱۹۲
نظرات: ۶
|
|
|
لشکر مورچهها یکی بود یکی نبود سیزده بدر بود. یک روز خوب بهاری، که آفتاب از آسمان میتابید و هوای دلپزیری داشت، همراه خانواده برای گردش به دشتی نزدیک شهر رفته بودیم. دشت پوشید ...
|
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۴ ۰۷:۲۲ بازدید:۱۷۳
نظرات: ۲
|
|
|
همه چیز در آن ظهر گرم تابستان اتفاق افتاد. قطره کوچولوی داستان ما ، همراه خانواده و دوستانش در برکه ی زیبایی زندگی می کرد . غول گرما هرروز ظهر ، بالای برکه می آمد و قطره هایی که بالای آب برک ...
|
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۴ ۰۳:۰۴ بازدید:۲۰۳
نظرات: ۴
|
|
|
نامه کبوتر نامهرسان، تمام عمرش، نامههای دیگران را به آدرسشان رسانده بود. یک روز که دلش خیلی گرفته بود، خواست نامهای برای کسی که وجود نداشت، بنویسد. نامهاش که تما ...
|
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۳۰ تير ۱۴۰۴ ۰۱:۴۹ بازدید:۱۸۶
نظرات: ۰
|
|
|
الو خانم دکتر... داستانک هوای بهاری مرا از خود بیخود کرده بود. همه چی بر وفق مراد بود و انگار من در خوشبختی غوطه ور بودم. چه حس خوبی است که اونی رو که دوست داری کنارت باشه و با هم روزگ ...
|
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۳ تير ۱۴۰۴ ۰۲:۵۳ بازدید:۲۱۷
نظرات: ۱
|
|
|
ده ساله بود با قیافه ای دلنشین ؛ اول از همه موهای پر پشت و لختی که روی پیشانیش میریخت به چشم می آمد چشم های درشت و خرمایی رنگش این ترکیب را کامل میکرد و برای پسر بودن بیش از حد ...
|
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۱ تير ۱۴۰۴ ۰۲:۴۰ بازدید:۲۰۱
نظرات: ۰
|
|
|
از *اعتماد* با زخم بیاعتمادی که هر روز عمیقتر میشد چیزی جز پوست و استخوان نمانده بود و همکاری *عقل* با نیروی خودآگاه هم نتوانست*اعتماد* را از محکوم به مرگرهایی بخشد. تزریق واکسن ...
|
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۸ تير ۱۴۰۴ ۰۳:۲۳ بازدید:۷۴۷
نظرات: ۷۸
|
|
|
ابراهیم عاشق کفترهاش بود یه جوری دیوونه وار که حاضر بود خودش غذا نخوره ولی آب و دون اونها سر موقع باشه یه جوری باهاشون حرف میزد که انگار داره با عزیزترین آدم زندگیش حرف میزنه محال بود ...
|
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۲ تير ۱۴۰۴ ۰۳:۱۱ بازدید:۲۱۳
نظرات: ۰
|
|
|
( آخرین باران ) قطرات باران، آرام و با فاصله به آغوش زمین فرود میآمدند. مه غلیظی همهجا را فرا گرفته بود. با چشمان خوابآلود، کاور پلاستیکی را بر تن کرد و در دل تاریکی شروع به دوی ...
|
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۱ تير ۱۴۰۴ ۰۲:۳۹ بازدید:۲۵۹
نظرات: ۷
|
|
|
داستان کوتاه التماس کنارش روی زمین، نشست. با شرمساری نگاهی کرد و بعد گفت: - خواهش میکنم منو ببخش! جوابی نشنید. - خیلی اذیتت کردم، خدابیامرز ننه هم میگفت، همیشه دل ...
|
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۸ تير ۱۴۰۴ ۰۲:۵۷ بازدید:۲۲۴
نظرات: ۲
|
|
|
داستان کوتاه بلند شو خوابآلو! توی رختخواب گرم و نرمش خوابیده بود. گاه و بیگاه این طرف و آن طرف وول میخورد و به بدنش کش و قوس میداد. احساس میکرد که جای خوابش کوچ ...
|
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۸ تير ۱۴۰۴ ۰۲:۵۶ بازدید:۲۰۷
نظرات: ۰
|
|
|
به نام خالق لبخند معمایی در شکاف لبها تقدیم به لبخندی که مرا با نور آشنا کرد. مقدمه بر بلندای غرور، بر خروشان موج تردید، دراعماق تاریکی محض، و درعمق بریدگی زخم، آنجا که زمین زیر پ ...
|
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۵ تير ۱۴۰۴ ۰۳:۰۴ بازدید:۲۹۷
نظرات: ۲
|
|
|
داستان کوتاه تعطیلات من به نام خدا تعطیلات آخر هفته رسیده بود و پدرم به ما قول داده بود که به خانهی عمه پریماه در روستا برویم. همهی خانواده، هر کدام که وقت داشت، تعطیلات آخر ...
|
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۵ تير ۱۴۰۴ ۰۳:۰۳ بازدید:۱۹۶
نظرات: ۰
|
|
|
کت و شلوار مشکی به تن داشت و موهایش را مرتب شانه کرده بود و چهره ای آرام و محجوب داشت و یک جای بخیه کنار ابرویِ سمت راست صورتش خودنمایی می کرد جلوی دربِ آسایشگاه سالمندان ؛ مردد یک قدم رو به جلو ...
|
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۴ ۰۲:۳۶ بازدید:۲۴۴
نظرات: ۴
|
|
|
بیسکویتهای پنجولی داستانی به قلم: رها فلاحی ┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄ از مادرم، اجازه گرفتم که برای خودم و دوستانم، "سارا" و "پتسی"، بیسکویت درست کنم و عصر با چای بخوریم.
|
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۴ ۰۴:۳۷ بازدید:۲۷۳
نظرات: ۲
|
|
|
امروز 4 دی 1382 است مرتضی وارسته باغدار معروف پسته که دارای سه فرزند شیره به شیره است به اصرار خیلی زیاد بهترین رفیقش عازم جیرفت است و حین رفتن دختر سه ساله اش به نام ستاره به طرز عجیبی بیق ...
|
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۴ ۰۳:۲۱ بازدید:۲۳۸
نظرات: ۰
|
|
|
ساعت حوالی 3 عصر بود و من هنوز دَمَر روی تختم به هیچی فکر میکردم و غرق سقف اتاقم بودم ، منِ اجتماعی و برونگرام با بچه ها برنامه چیده بود که ساعت 4 باغ فردوس همدیگه روببینن اما منِ درونگرام دبه کرده بو ...
|
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۶ خرداد ۱۴۰۴ ۰۲:۰۴ بازدید:۲۶۶
نظرات: ۰
|
|
|
حاج فتح الله رو توی راسته فرش فروش ها تقریبا همه می شناختن ؛ از اون دست به خیر واقعیا نه از اونا که تا چند تا چشم ؛ کمک کردناشونو نبینه ؛ هیچ حرکتی نمیکنن از مؤمنی هم که شهره عام و خاص ...
|
ارسال شده در تاریخ شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۴ ۰۴:۲۹ بازدید:۳۳۰
نظرات: ۷
|
|
|
هیچکس نفهمید آن روز، چه بر بابک گذشت. نه حتی خواهرش که تا لحظهی آخر چشمبهراه نگاهش بود… نه آن همسایهی پیر که عادت داشت هر غروب برای گربههای ح ...
|
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴ ۰۴:۰۵ بازدید:۲۶۹
نظرات: ۰
|
|
|
مدتی بود که واژههایم سَر و گوششان میجُنبید، دل به نوشتن نمیدادند، این کلمه و آن کلمه میکردند. گاهی غیبتهای غیر موجه و گاهی هم حضوری چند خط در میان و بیاثر در محل ِ ...
|
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۱:۵۸ بازدید:۱۰۸۶
نظرات: ۹۸
|
|
|
قسمت ششم: یک چیزی باید تمام میشد پدر بابک، مردی که همیشه به صبر و تدبیر شهره بود، دیگر تاب دیدن چشمهای خاموش پسرش را نداشت. دلش از این همه سکوت و بیرمقی، ترک برداشت. |
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۲:۴۶ بازدید:۲۳۶
نظرات: ۰
|
|
|
(این داستان برداشتی است آزاد از حماسهی جهاد عشایر عرب خوزستان در جنگ جهانی اول) غروب شده بود و وقت رفتن به خونه بود. صالح باید گوسفندا رو برمیگردوند. رفت کنار رودخونه تا یه سطل آب برد ...
|
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۲:۴۴ بازدید:۱۹۸
نظرات: ۳
|
|
|
قسمت ششم: یک چیزی باید تمام میشد پدر بابک، مردی که همیشه به صبر و تدبیر شهره بود، دیگر تاب دیدن چشمهای خاموش پسرش را نداشت. دلش از این همه سکوت و بیرمقی، ترک برداشت. |
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۴:۴۳ بازدید:۱۸۹
نظرات: ۰
|
|
|
سیامک رو همه محل می شناختن ؛ جوان شر و شوری که به هیچ خلافی نه نمیگفت و غزاله در همین محل زندگی میکرد و از قضا سیامک هم خواستگار پا به جفتش و عاشق و شیدای اون اما غزاله مدتها بود ...
|
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۳:۴۸ بازدید:۲۵۸
نظرات: ۸
|
|
|
دزدان دریایی با اینکه دزدند اما مرام خاصی دارند آنها میگویند یا با مایی یا وقتی ما را لو دادی دیگر باید از ما فرار کنی مرام دزدی اینست در دزدی هم شرافت هست شرافتی که از ثروتمندان میدزدد و به ...
|
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۳:۲۶ بازدید:۲۴۰
نظرات: ۴
|
|
|
قسمتدوم: درامتدادکوچههایخیس پاییزآراموخنکازراهرسیدهبود. درکوچههایشهر،بویخاکبارانخوردهوبرگهایزرد،بانسیمنرمعصرگاهیمیرقصید. چندماهازآشناییبابکومسیحا گذشت ...
|
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۳:۵۸ بازدید:۲۳۹
نظرات: ۲
|
|
|
هورا تازه وارد چهارده سالگی شده بود اما اندامش بیشتر از سنش نشانش میداد ؛ یک زیبایی محسور کننده داشت که شبیه ش را فقط میشد در تابلوهای مینیاتوری به تاریخ پیوسته پیدا کرد چشمانی به رنگ دریا ...
|
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۳:۰۲ بازدید:۲۱۴
نظرات: ۰
|
|
|
یک ربع مانده به نیم یا چهل و پنج دقیقه به یک اما صفر این موهوم همیشگی چرا هرگز جدی گرفته نشد؟! باری.. به گذشته نگاه میکرد و سلسله شکستهایش از چهار طرف بد آورده بود به چهار چیز ...
|
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۳:۳۰ بازدید:۳۰۷
نظرات: ۴
|
|
|
اول: نگاهاول،عشقاول اولینبار،نگاهشرادرهیئتیشلوغدید. شبهایمحرمبود،ازآنشبهاییکهخیابانهابویاسپندمیدادندوصداینوحهازکوچههایتاریکمیپیچید.عزاداریبهانهبود؛خی ...
|
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۲:۴۶ بازدید:۲۴۰
نظرات: ۱
|
|
|
یک باد بد موقع شروع به وزیدن گرفته بود و جز بلند کردن گرد و خاک حاصل دیگری نداشت پیرمردی که سر مزار نشسته بود از جیب کتش یک دستمال بیرون آورده و روی دهانش گرفت مزار جدید بود ؛ از آنجا ک ...
|
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۲:۴۶ بازدید:۲۰۱
نظرات: ۰
|
|
|
پشت موتور رنگ و رو رفته اش نشسته بود و با عجله از بین ماشین های مانده در ترافیک حرکت میکرد باران به شدت میبارید و هر چند لحظه صورتش را پاک میکرد و اشک و آب باران با هم از صورتش ...
|
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۹ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۴:۰۳ بازدید:۲۷۳
نظرات: ۴
|
|
|
در حیاط خانه کلنگی ش که با شش پله از سرسرایش جدا می شد روی یکی از پله ها نشسته بود کامی عمیق از سیگاری که خاکسترش به اواسطش رسیده بود گرفت و در فکری عمیق تر فرو رفت چهرهای بسیار مخدوش ...
|
ارسال شده در تاریخ شنبه ۶ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۴:۰۳ بازدید:۲۲۴
نظرات: ۰
|
|
|
ساعت هشت و ربع یک روز گرم تابستانی است خورشید زورش کم شده و کم کم آماده میشود خسته از یک روز کاریه سخت شیفتش را با ماه عوض کند درب خانه اش را باز کرده و وارد حیاط خانه می شود میخواهد ب ...
|
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۴ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۴:۰۳ بازدید:۲۱۳
نظرات: ۰
|
|
|
سی و یک ساله بود و زیبا و زیباییش یک رنگ و شکل متفاوتی از بیست سالگی هایش گرفته بود یازده سال از زندگی مشترکش میگذشت و تمام وجودش را رخوتی از خلأهایی عاطفی گرفته بود مردمان از دور ...
|
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۳ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۱۱:۵۰ بازدید:۲۳۸
نظرات: ۰
|
|
|
قسمت دوم خوابگاه بعد از سال تحویل پارامیس پیامکی ارسال نمو د برای شروع دوباره وباز تولید (مربع پارامیس-سما مربع ) دقیقاًراس ساعت 1:51بامداد سلام شب بخیر رفتم بیمارستان بفرست ...
|
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۰ فروردين ۱۴۰۴ ۰۰:۵۹ بازدید:۲۹۲
نظرات: ۰
|
|
|
دندانم درد میکند آنقدر که همه ماهیچه های بدنم را منقبض کرده است اما چه میشود کرد؟ باید گذاشت درد مسیر خودش را طی کند. عجیب است... عجیب است که این درد را نمی شود تحمل کرد اما باز شکنجه وار تحمل می شود ...
|
ارسال شده در تاریخ جمعه ۸ فروردين ۱۴۰۴ ۲۳:۳۰ بازدید:۲۶۷
نظرات: ۲
| مجموع ۱۰۸۱ پست فعال در ۱۹ صفحه |