سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 11 فروردين 1399
    6 شعبان 1441
      Monday 30 Mar 2020
        یا مَنِ اسْمُهُ دَواءٌ وَ ذِکرُهُ شِفاءٌ . ای آن که نامش دوا و یادش شفا است

        دوشنبه ۱۱ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب

        #عشق_ممنوعه
        (قسمت سوم)
        🍃💔🍃💔🍃
        بالاخره زهرش را ریخت و غنچه های عشقم را در باغ قلبم پرپر کرد!
        بدترین کابوس زندگی ام را با چشمهایم می دیدم!
        چنگیز زیر گوشم لبخندزنان می گفت: به آرز ...
        ارسال شده در تاریخ ۶ ساعت پیش    بازدید:۳    نظرات: ۰
        چای فلاسکی   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        گفت: "هوا بد است دیوانه‌جان." اخمو گفتم: "بارانی، نه بد." گفت: "هرچه؛ می­بینی که همه زیرِ سایبان منتظرند بند بیاید این آب‌بازیِ خدا." گفتم: "دیگران به ...
        ارسال شده در تاریخ ۶ ساعت پیش    بازدید:۳    نظرات: ۰

        حیرت‌زده با لباسِ چارخانه و‌ گشادُتنگِ مورد علاقه‌ام دوید بیرون و بالای ایوان کنارِ گلدان با چشمهای خیرهٔ گربه‌ای‌ درحالیکه‌ موهای لَختش تکان‌تکان میخورد خودش را کاش ...
        ارسال شده در تاریخ دیروز    بازدید:۵۳    نظرات: ۰

        #عشق_ممنوعه
        (قسمت دوم)
        🍃💔🍃💔🍃
        چنگیز چند سالی از ما بزرگتر بود. تهِ کوچه خانه ی کلنگی داشتند. پدرش اعتیاد داشت و مادرش ساقی بود.
        شب و روزش را در عیش و مستی میگذراند.
        در راه مدرس ...
        ارسال شده در تاریخ دیروز    بازدید:۴۱    نظرات: ۰

        #عشق_ممنوعه
        (قسمت اول)
        🍃💔🍃💔🍃
        گوشه ای دنج می نشستم و ساعتها نگاهش میکردم! اما چشمهایم سیری نداشتند! مانند چشمهای زلیخا هر لحظه یوسف را طلب می کردند. نباید متوجه این علاقه می شد! میترسیدم ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ روز پیش    بازدید:۶۶    نظرات: ۴
        بوسه در دربند   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        بعد از گذشتِ آن روزها که سمباده‌های عاشقانهٔ ناصادقِ بعضی مردمانِ اطراف، قلبش را لَک کرد، پرده‌های قلبش را کشیده بود و تاریک کرده بود احساساتش را. شاعرانه‌ نمیفهمید. صدای پاییز و بوی با ...
        ارسال شده در تاریخ ۴ روز پیش    بازدید:۶۱    نظرات: ۲

        ☘☘ " اندر حکایت من و روزهای پایانیِ سال ۹۸"...
        چند روزی به پایان سال ۹۸ باقی نمونده بود. با خودم گفتم کاش این چند روزِ آخر، تعطیلی بشه و من خونه بمونم. و به کمپین در خانه بمانیم بپیوندم ...
        ارسال شده در تاریخ ۴ روز پیش    بازدید:۴۲    نظرات: ۲

        امروز چشم هایم را بستم. آفتاب به اتاق میزد. تازه فهمیدم چشم ها زیرِ پلک هم قادر به دیدنند. نقطه ها و خط های سیال و دَرهم و بَرهمی در حد فاصلِ چشم­ها و پلکم شناور بود. تمام مویرگ ها و عصب هایی که ب ...
        ارسال شده در تاریخ ۵ روز پیش    بازدید:۵۴    نظرات: ۰
        خاکستر   ارسال شده توسط  

        پريا مجتهدي (باران)


        سیگاری نبودی؛ اما از سر مشغله چه پک های ریه پرکنی میزدی و من که به قول استاد پناهی همان سیگار متبرک ملعون بودم، بین انگشتان و لبان تو همچنان در سفر بودم.
        امن بودم بین انگشتانی که حکم تکیه گاهی را ...
        ارسال شده در تاریخ ۸ روز پیش    بازدید:۷۳    نظرات: ۴

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت سیزدهم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        از چند روز قبل عروسی خانوما و دخترای جوون فامیل و همسایه ها جمع می شدن، توی نمکیار که یه ظرف سفالیه مسطحه با لبه های کمی برامده گردوها رو با سنگ می ...
        ارسال شده در تاریخ ۱۰ روز پیش    بازدید:۲۸۷    نظرات: ۶

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت دوازدهم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        بعد خودش نامه شو خوند گفت: پس چرا اسمی از خودمون نبردم ؟!
        خلاصه کلی خندیدیم برای این عاشق حواسپرت.
        بعد چند ماه جشن مفصلی گرفتن و رفتن سر ...
        ارسال شده در تاریخ ۱۱ روز پیش    بازدید:۷۵    نظرات: ۲

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت یازدهم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        صدای جوجه میاد!! چه بوته ی خار بزرگیه ! آهاان زدمش کنار!! ای جوونم اینجارو...!!! معلوم نیست از کیِ تا حالا تخم گذاشته که جوجه هاش دارن پشت سر هم کلا ...
        ارسال شده در تاریخ ۱۲ روز پیش    بازدید:۲۹۶    نظرات: ۱

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت دهم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        ولی تو روستای ما ازاین خبرا نبود، منم کلاه کاموایی بابا رو میذاشتم سرم ،
        موهای بلندمم که همیشه صبحا مامان برام گیسشون می کرد رو میذاشتم زیر کلاه ی ...
        ارسال شده در تاریخ ۱۳ روز پیش    بازدید:۳۰۹    نظرات: ۷
        رویای خیس   ارسال شده توسط  

        صابرخوشبین صفت


        االلل
        صدای سگها ، خوابش را به هم زده بود . پالتوی سیاه رنگ رفته اش را روی دوش انداخت و به سمت اصطبل اسبها رفت و نگاهی به داخل آن انداخت و در حالی که خیلی خسته بود به سمت گله ی گاو ها رفت و سری هم ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸ ۰۲:۵۰    بازدید:۲۵۵    نظرات: ۲

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت نهم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        توو این فاصله منم رسیدم به جایی که بابا گاوهامونو نگه میداره، دَرِ باغو محکم بسته که گوساله های شیطون نتونن بازش کنن، آخه روزی چند ساعت گوساله هارو رها ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۳۲۶    نظرات: ۶
        دروغِ کوچک   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        جابجا شد و پتو را دورِ خودش سفت‌تر گرفت در سرما،
        و سرِ دوربینِ سربه‌زیر را بالاتر آورد تا از پشتِ صفحهٔ جادویی دقیقتر نگاهش را زل بزند، مرد گفت: چه اخبار خاتون؟ نمی­خواهی از همسایگی ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۲۷۳    نظرات: ۳

        پهلوان باش
        روزی پهلوانی عده ای از دوستان خود را دریک روز تعطیلی دعوت به گردش کرد همه دوستان دعوت اورا پذیرفتندهرکدوم آنها یک محلی را برای گردش پیشنهاد می دادند،ودرانتخاب محل هم نظر نبودند پهلوان ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۴۷    نظرات: ۱

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت هشتم)
        تقریبا همه نشا کردن. چند روز دیگه نوبت وجین اول میشه، خانوما باید گِل رو زیرو رو کنن، علفهای ریز و از بوته ی برنج جدا کنن، چند روز بعدترش نوبت وجین دوم میرسه، دوبا ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۱۹    نظرات: ۹

        ☘"اندر حکایتِ من و کرونا"....
        صبح بود.. در حالی مسیر محل کارم را طی می کردم که همه جا سوت و کور بود...من بودم و چند تا درخت، که خیلی با احتیاط و با فاصله از کنارشون رد شدم.. چون می ترسی ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۶۶    نظرات: ۰

        "بادبادک"
        شب از نیمه گذشته بود، خسته و درمانده لابه لای شاخه های کت و کلفت صنوبر پیر کنار جاده گیر افتاده بود، تمام طول روز را میان جیغ و داد بچه‌ها و غار غار کلاغ ها گذرانده بود، ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۴۰    نظرات: ۰
        بیاد پدربزرگ   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        خانواده ای عجیب داریم! همه در سُرایش قافیهٔ عشق، گیرند در نژادِ ما. ناتوانی در صاف کردن چاله های احساس، موج‌ میزند میان این جماعت، که خود جاده‌سازِ دیگرانند.
        یاد باد! پدربزرگ که خاک &zw ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۶۶    نظرات: ۱

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت هفتم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        مامانم میگه: از خرچنگ پرسیدن چرا کج راه میری؟
        جواب میده: جوونیه دیگه!!
        ضرب المثل قدیمیه، یعنی جوونا از بس که ذوق و شوقشون و انرژیشون زیاده ن ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۸۰    نظرات: ۶

        آخرین بار که دیدمش خیلی داغون بود؛ زنش بعد از ده سال ازش جدا شده بود؛ سیگاراش تقریبا آتیش به آتیش بود؛ پرسیدم: چرا دستتت می لرزه؟ جواب داد: فکر کنم از استرس باشه.
        به ندرت مستقیم توی‌ چشم آدم ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۳۹    نظرات: ۰

        ☘☘"من و حکایت دیگری از کرونا"...
        خون به جیگر شده بودم...پاهام دیگه قدرت راه رفتن نداشتن.. بس که از این داروخونه به اون داروخونه رفته بودم..اینقدر که گاهی از یاد می بردم و دو بار به یک د ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۷۴    نظرات: ۲

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت ششم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        تا دمِ غروب با خیال راحت به دوشیدن گاواش برسه.
        راستی ما یخچال هم داریم ولی با نفت کار میکنه!
        زیرش مخزن داره که فیتیله ی انتهاش مثل چراغ روشن ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۷۱    نظرات: ۴

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت پنجم)
        میخوام برم بالا تا از خونمون براتون بگم... خونه های این روستای کلا پله کم دارن مثل خونه ما که فقط دوتا پله داره، ورودیمونو بهش میگیم ایوون پایین، چون دورش نرده دار ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۸۵    نظرات: ۶

        کفش های چرم سیاه رنگ را از پای مرد بیرون کشید و شروع به واکس زدن کرد. مرد به سیگارِ برگ‌اش پک عمیقی زد و کفاش قطرات اشک گونه های از سرما یخ زده‌اش را گرم کرد؛ وقتی چشم‌اش به مارک کفش ها ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۵۷    نظرات: ۷

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت چهارم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        خب حالا میخوام برم تو باغ توتمون که چنتایی هم درخت میوه ی خوشمزه اونجا داریم. بذارید اول درِ باغ سبزیجاتمونو خوب ببندم تا مرغا هوس شیطونی نکنن. الان ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۶۷    نظرات: ۴

        معلم شروع به درس دادن حرف «ک» کرد.
        بر روی تخته سیاه، سر مشق بچه‌ها را نوشت:
        «پدر کار می‌کند.»
        «پدر در کارخانه کار می‌کند.»
        احمد ا ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۴۹    نظرات: ۷

        کارگاه چادر مسافرت دوزی راه انداخته بود و امیدوار بود که ماهانه ده‌ها چادر را بتواند به فروش برساند. اما در طول یک ماه از آغاز کارش هنوز حتی یک چادر را نتوانسته بود به فروش برساند.
        هیچ فروشگ ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۵۹    نظرات: ۶

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت سوم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        ـ به لطف درختا اینجا کاملاً خنکه، منم دارم به خونه ی قدیمیمون نزدیک میشم. تموم بچگیمونو اینجا گذروندیم، روزای خیلی خوبی بود، حالا رسیدم کنارِ دروازه چو ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۱۴    نظرات: ۱۲
        سفر نوستالژیک   ارسال شده توسط  

        سمیرا_خوشرو


        سفر نوستالژیک
        (قسمت اول)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        امروز تصمیم گرفتم تنها، بدون هیچ دغدغه ی فکری و بدور از هیاهو برم گردش و یاد قدیما کنم و کلی خوش بگذرونم. با اینکه بهاره ولی هوا کاملا تابستونیه، بعد سر ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۳۰    نظرات: ۷
        سفر نوستالژیک   ارسال شده توسط  

        سمیرا_خوشرو


        سفر نوستالژیک
        (قسمت دوم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        ـ ای جانم کفشدوزکه... داره رو پام قدم میزنه... انگاری اومده پیاده روی، شایدم دنبال غذا میگرده واسه بچهاش، دستمو میذارمم تو مسیرش که بیاد رو دستم ...، آه ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۱۶    نظرات: ۴

        یک عاشقانهٔ بی‌پایان
        ″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد. نگاهی به خیابان انداخت.
        نم‌نم بارانِ بهاری، مردمِ عابر را مجبو ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۵۳    نظرات: ۳

        مجری تلویزیون با ژست همیشگی‌اش، شروع به سخن راندن کرد: «و توجه شما را گزارشی از اعتصاب کارگران نساجی بروجرد در پی عدم پرداخت هفت ماه حقوقشان جلب میکنم».
        و تلویزیون گزارش را پخش ک ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۳۷    نظرات: ۳

        ببخش تا عبور آزاد شوی
        درزمان جنگ تحمیلی بدلیل کمبود مواد غذایی برخی ازاجناس سهمیه بندی شده بودوباید مردم برای آنها توی صف طولانی درمغازه عاملین توزیع جنس مواد خوراکی کوپنی می ایستادند، تا الا نو ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۶۹    نظرات: ۲

        داستان روز عشق بین
        مامان گل و
        فرشته ها و لطیف .
        __
        لطیفی به رنگ عشق
        دغدغه های هر روزه ی آدمیان ،
        نگذاشت ،
        یک پیام به قول امروزیان
        ز سر عشق( والنتاین)
        به عز ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸ ۰۴:۲۲    بازدید:۷۸    نظرات: ۰

        داستان کوتاه( فراق)
        این هزارو صدمین شب است بی تو، باز از نیمه شب گذشتِ ومن و یادِ چَشمانِ تو، یادِ تلخیِ زهر آلودِ آخرین دیدارمان ، آه...آخرین دیدارمان! گرچه گویا صد ساله شد کابوسِ دردِ این فراق ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸ ۰۵:۱۲    بازدید:۶۷    نظرات: ۶
        جوابِ رد   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        احمد از اداره به خانه زنگ زد و خبر موافقت چندین‌بارهٔ خانوادهٔ میهن‌دوست برای خواستگاری از دخترشان را به مادرش داد. قند توی دلِ سوسن خانم(مادر احمد) آب شد. با خود فکر کرد که الحمدالله دیگه ا ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۸ ۰۶:۳۳    بازدید:۹۷    نظرات: ۳

        آیا خاص بودن دیوانگی ست؟
        صدای کِشدار و طولانی و دلهره‌آورِ ترمز اتومبیل و سپس صدای هول انگیزِ تصادف ، من را به سمت محل حادثه کشاند.
        محل تصادف، چهارراه عریضی بود که درآن محله ی آرام، گهگ ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۸ ۰۵:۲۴    بازدید:۷۱    نظرات: ۰
        دندان درد   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        ناخودآگاه و از شدت دندان درد، در جواب سوال دختر کوچکم که پرسید: مامان جون کجا میری؟
        با عصبانیت و فریاد جواب دادم: میرم دندون بکشم!
        رها، ناراحت و سرخورده، بدون اینکه حرفی بزند، به اتاقش رفت&z ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸ ۰۲:۲۲    بازدید:۹۵    نظرات: ۴
        آقای شهردار   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        هر روز صبح، قبل از طلوع آفتاب، از خانه بیرون می‌زدم تا با پای پیاده بتوانم سر وقت به اداره برسم. کارمند فنی یکی از سازمان‌های دولتی بودم. فاصلهٔ خانه‌ام تا اداره، با پای پیاده حدود نیم ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸ ۱۳:۳۳    بازدید:۷۴    نظرات: ۰
        برف   ارسال شده توسط  

        نوراله قنبرزهی گرگیچ


        "برف"
        برف تُنک‌ی روی شمشادهای پارک نشسته بود، سو سو آفتاب از لابه لای درختان به چشم می خورد اما زور آنکه از سوز هوا کم کند را نداشت، درختان چنار ابروی برفی به خود گرفته بودند و دکا ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸ ۱۳:۱۸    بازدید:۱۱۲    نظرات: ۰

        "یک بشقاب سیب قاچ شده"
        باد پاییزی از کوه‌های پوشیده از صنوبر به پایین می‌تاخت و به تنه درخت‌های بلند و کلبه‌های چوبی می‌خورد. آفتاب پشت ابرهای زمخت قایم بود، حت ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸ ۰۶:۵۷    بازدید:۱۲۹    نظرات: ۲

        .............
        نظام، آخرین فرزند ایران خانوم بود.
        یتیمی که هیچ وقت سایه ی پدر را بالای سرش ندید.
        از بچگی سر همه کلاه می گذاشت.
        شر بود با ظاهری موجه.
        ایران خانوم اسمش را گذاشته ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۸ ۰۴:۳۹    بازدید:۱۷۹    نظرات: ۲

        زخم هایِ عمیقِ روحش، پُربود از عفونت هایِ تهوع آور! مردمک چشم هایش دریچه ایی بود به قلبِ سیاه وپُر از کینه اش، کینه ایی که ریشه دوانده بود در همهء وجودش! کینه ایی که مثلِ غدهء سرطانی تمامِ وجودش را تس ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸ ۰۲:۳۳    بازدید:۱۵۵    نظرات: ۰

        بیماری مادر
        مادرش و خواهرش گلبانو، نزدیک ترین نزدیکانش هستند و تنها اعضای خانواده اش و او خیلی خوشحال که در سفر به مشهد، قرار است همه با هم باشند.
        آنها توانِ پرداختِ هزینه ی سفرهوایی را ندار ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۸ ۰۴:۲۲    بازدید:۱۰۷    نظرات: ۰
        دندان درد   ارسال شده توسط  

        لیلا طیبی


        ناخودآگاه و از شدت دندان درد، در جواب سوال دختر کوچکم که پرسید: مامان جون کجا میری؟
        با عصبانیت و فریاد جواب دادم: میرم دندون بکشم!
        رها، ناراحت و سرخورده، بدون اینکه حرفی بزند، به اتاقش رفت&z ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸ ۱۲:۱۵    بازدید:۲۲۳    نظرات: ۱۰

        بسم الله الرحمن الرحیم
        بخش نخست: یکی شدن
        بهارِ مزارشریف
        بهار، بهاری که بعد از انتظار می آید، آن هم در زادگاهت، در سرزمینی که روحت به آن گرایش دارد، در آن جا که بوی پدرِ صالحت را به جان ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۸ ۱۱:۵۹    بازدید:۱۰۹    نظرات: ۴
        عصمت 2   ارسال شده توسط  

        سیده نسترن طالب زاده


        عصمت که گویی دو سه روزیست محمدعلی را زیر چشمی میپاید
        ، میگوید: سلام ارباب
        محمدعلی میپرسد: پول را به آن زن دادی
        ، عصمت میگوید: بله آقا، جانتان سلامت، خیلی تشکر کرد
        گفت فردا خدمت میر ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸ ۰۰:۴۱    بازدید:۲۶۳    نظرات: ۰

        با وجود لرزشی که تو بدنم حس میکردم سعی میکردم قدمهامو محکم و سریع بردارم.دستمو داخل کیفم بردم و مطمئن شدم هنوز سرجاشه و نفس مو تازه کردم.از خیابونها و کوچه ها عبور میکردم بدون اینکه درک کنم کجام مثل ر ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸ ۰۳:۲۷    بازدید:۱۸۲    نظرات: ۲
        به همین سادگی   ارسال شده توسط  

        شعله(م جلیلی)


        قطرات خون رو از دستم میشستم.مثل جوهر رنگی داخل اب گرم حل میشد داخل دستشور گرداب درست شده بود و همه ی اثر سرخ خون رو فرومیبرد.با قدرت و سرعت مایع دستشویی رو تو دستم خالی میکردم که بتونم دستامو از شر ای ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸ ۰۳:۰۶    بازدید:۳۰۶    نظرات: ۱۴

        روزی از پیرمرد کتابفروشی پرسیدم
        مردم چرا کم کتاب میخونن
        پیرمرد ،لبخندی زد و گفت:
        کتاب یهآینه س
        که درون شخص و بهش نشون میده
        عده ای میترس با چهره ی واقعیشون رو به رو بش
        این ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸ ۰۳:۰۴    بازدید:۸۹    نظرات: ۲

        همیشه مراحمی
        الهی دردهای هست که نمی توان گفت اشکهای هست ،برای هرکسی نمی توان ریخت وتنها یهای هست که هیچ کس نمی توان جای خالی آن راپر کردوزخم های که هیچ مرحمی آنرا الیتام نمی بخشد
        اولین بارکه ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸ ۰۲:۵۷    بازدید:۱۰۷    نظرات: ۰
        چند راهۀ انتخاب   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        چند راهۀ انتخاب
        نزدیک ظهربود . پادشاه بزرگ ! ازخواب سنگین و پرغفلتش بیدارشد . مثل همه بیدارشدنهایش ، تلخ و عصبانی ، ترش رو و بی حوصله. وقتی همسر زیبایش را کنارخود ندید، او را به فریاد خواند. نبود ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸ ۰۲:۱۴    بازدید:۱۲۴    نظرات: ۰
        لحظه ای که رسید   ارسال شده توسط  

        شعله(م جلیلی)


        تیک تاک ساعت تنها صدای موجود داخل اتاق بود .افکار مثل ستاره های داخل انیمیشن ها دور سرم میچرخیدن.دلم یک صدای تازه میخواست هندزفری و داخل گوشم گذاشتم پوشه ی دانلود ها اولین صدا پلی کردم و چشمامو بستم . ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸ ۰۶:۳۵    بازدید:۱۹۸    نظرات: ۸

        به خاطر بیماری مادرت
        میخواستیم تو رو سقط کنیم
        ولی ، فاطمه این اجازه رو نداد...
        خودش رفت برای اینکه تو زندگی کنی
        روزای آخر عمرش ازم قول گرفت مراقبت باشم ،
        جواد!
        من فقط به ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸ ۰۶:۲۹    بازدید:۷۰    نظرات: ۰
        همراه بی وفا   ارسال شده توسط  

        شعله(م جلیلی)


        سلام عزیزم.کجایی؟
        سلام عزیزم.بیمارستان
        __بیمارستان!؟
        __اونجا چیکار میکنی؟
        هیچی اومدم به دکتر سر بزنم حالشو بپرسم.دیوونه.بستری ام خوب
        __چرا؟درست جوابمو بده ببینم چه مرگته
        ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۸ ۱۳:۳۲    بازدید:۲۸۰    نظرات: ۱۸
        انتخاب اشتباه   ارسال شده توسط  

        شعله(م جلیلی)


        سکوت تمام حجم اتاق را گرفته بود .انقدر همه جا ساکت بود که صدای قلبم خیلی غیر طبیعی شنیده میشد وصدای تیک تاک ساعت که روی اعصابم رژه میرفت.
        یک اتاق اشفته صدایم میزد برای تمیز شدن و من با کمال بی رح ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸ ۰۳:۴۴    بازدید:۲۲۱    نظرات: ۷
        لبخندِ بابا   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        - بابایی زود برگردی! امشب تولدته! یادت نرفته که؟!
        - نه دختر خوشکلم! یادمه!
        - با مامان میریم برات کیک می‌گیریم!
        - مرسی عشقِ بابا!
        - زود برگرد؛ دیر نکنی، ها!
        ″علی&Pri ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸ ۰۵:۱۵    بازدید:۱۲۱    نظرات: ۱
        بی نام   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        بی نام
        از پنجره خانه اش که در واحد شماره سیزده پلاک ۱۳ خیابان سیزدهم است به کوچه نگاه میکند.
        کوچه پراست از آدم های جورواجور با حرکات معمولی که رفت و آمد های مورچه وارشان موجودات بی هدفی را ت ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۸ ۲۳:۳۸    بازدید:۱۰۷    نظرات: ۰
        دروغ   ارسال شده توسط  

        م فریاد(محمدرضا زارع)


        اينجا خوب بودن يعني دروغگو بودن، ولي من هيچ وقت نتوانسته ام دروغگوي خوبي باشم، بنابراين هميشه در ميانه هاي اجتماع، زندگي كرده ام. جایی ميان خوبها و بدها.
        امروز وقتي چند نفر از اهالي براي شركت در ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۸ ۱۱:۳۲    بازدید:۳۵۰    نظرات: ۹

        بی هدف در خیابانها پرسه می زند ولی وانمود می کند که عجله دارد. تند تند قدم بر می دارد گویی گلّه ای آدم، جایی بی صبرانه انتظارش را می کشند در حالی که خوب می داند هیچکس هیچ کجا در انتظارش نیست...
        ب ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸ ۰۳:۳۰    بازدید:۱۴۹    نظرات: ۲
        سلاح کمری   ارسال شده توسط  

        محمد شمس باروق


        صبح زود اسلحه کمری را می بندم وپس از اطمینان از اینکه در داخل غلافش جاشده دکمه آن را محکم بسته و با عجله ازخانه خارج می شوم خانومم سپرده بود موقع ناهار که برمی گردم میوه و سبزی بگیرم ظهر که شد باعجله ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۸ ۰۵:۴۰    بازدید:۱۰۵    نظرات: ۰

        داروی تلخ ولی شفا بخش
        مرحوم حبیبیان یکی از همکاران بسیار محترم ما در پلیس راه کار می کرد می گفت در یکی از پاسگاه های پلیس راه تهران خدمت می کردم راننده ای پیکان سفید بدون داشتن گواهینامه و بیمه ن ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۸ ۰۵:۳۹    بازدید:۷۰    نظرات: ۱

        "زخمی رو که یه زن روی قلبت میذاره، فقط یه زن میتونه از روی قلبت برداره"
        این تموم تجربه ی پدر از یک عمر عشق ورزیدن و زخم خوردن بود. تجربه ای که سخاوتمندانه در اختیار من گذاشت. همیشه با خ ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۸ ۰۵:۳۸    بازدید:۲۳۶    نظرات: ۱۵

        حسین که رسید، پریدم ترک دوچرخش. شب قبل با بچه های محل قرار گذاشتیم که صبح زود بریم فوتبال و بعدش پولامون رو بریزیم رو هم و بریم کبابی حاج جواد حلیم بخوریم.
        دم فلکه سعد آباد که رسیدیم،کنار نشستیم ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸ ۱۳:۳۱    بازدید:۷۷    نظرات: ۰

        اسمش شيرين بود. هرچند در تموم سالهاي آشنائيمون، يه بار بيشتر به اسم صداش نزدم. وقتي اومد بيست و دو سالش بود. تازه استخدام شده بود و من كلاس سوم دبستان بودم...
        دو هفته بود معلّم نداشتيم. معلممون ر ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸ ۲۰:۱۷    بازدید:۲۹۰    نظرات: ۱۳
        سفرهٔ عشق   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        سفرهٔ عشق
        ″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت.
        نم‌نم بارانِ بهاری، عابر‌ین را مجبور کرده بود که ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸ ۲۰:۱۵    بازدید:۱۰۲    نظرات: ۵


        در نقش آمبولانس
        یکی از زیباترین ولذت بخش ترین خاطرات دوران خدمت من در پلیس راهنمایی ورانندگی زمانی بود که در راه برگشت ازماموریت جاده شمال با ترافیک سنگین کرج به تهران مواجه‌ شدیم تراف ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸ ۰۳:۵۵    بازدید:۷۰    نظرات: ۱

        چندین سال قبل از انقلاب زمانیکه که من سرگردآگاهی بودم و از جودو کاران معروف کشور بودم روزی رئیس دادگستری تهران پرونده ی رابه من داد که آن راشخصا رسیدگی کرده و حق تیر را نیز صادر نمود پس ازمطالعه پروند ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸ ۲۰:۰۰    بازدید:۸۲    نظرات: ۰

        کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد
        تازه از دانشگاه افسری پلیس فارع تحصیل شده بودم جوانی پر انرژی وعلاقمند به کارم بودم که جهت ادامه خدمت به یکی از شهرهای شمالی استان اردبیل واقع در دشت مغان منت ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۸ ۱۵:۰۷    بازدید:۸۳    نظرات: ۰
        مجرم یا بی گناه ؟   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        مجرم یا بی گناه ؟
        درب خانه با شدتی مهیب بازشد . لولای خشک آن زوزه ای دلخراش کشیدهمچون کسی که به نیشگونی ریز جیغ میکشد و پابرهنه ای درحالیکه فقط دوتا ازدکمه های پیراهنش بسته بود و بقیه اش قلوه کن ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۸ ۰۵:۲۴    بازدید:۱۰۷    نظرات: ۰

        مرد، روي تخت دراز كشيده است و من در طول مطب، طوري قدم مي زنم كه انتهاي رفت و برگشت هايم دقيقاً بر دو انتهاي ميدان بينايي او منطبق باشد. اين كار باعث مي شود كه انرژي خودآگاه و ارادي او به تدريج كاهش پي ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۸ ۰۵:۲۴    بازدید:۱۵۲    نظرات: ۴
        علی کوچولو   ارسال شده توسط  

        محمد شمس باروق


        سالها پیش در چهار راهی مامور چراغ راهنمایی و رانندگی بودم
        با علی پسری بچه آدامس فروش چهار راه رفیق شده بودم
        علی با آنکه چلاق بود وپای راستش می لنگیدولی خیلی زرنگ و خوش قلب و مهربان بود. هر ر ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۸ ۰۰:۳۸    بازدید:۷۳    نظرات: ۰
        سگ نگهبان   ارسال شده توسط  

        محمد شمس باروق



        دریکی از ظهرهای گرم سال در تابستان داغ، دراتوبان قزوین رشت درحال رصد اتوبان بودم خودروئی سرعت نرود،سبقت نگیرد و تخلفات رانندگان موجب تصادف نشود راننده من هی غر می زد انگار گرسنه است. گرما کلافه ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸ ۰۶:۱۴    بازدید:۹۹    نظرات: ۰
        بی چشم و رو   ارسال شده توسط  

        شعله(م جلیلی)


        در اتاق رو که باز کردم دو تا چشم به در دوخته شد روی تخت دراز کشیده بود و با نگاهش دنبالم میکرد که دارم بهش نزدیک میشم.کنارش نشستم. و دستاشو گرفتم هنوز گرم بود هرچند حرکت کردن براش سخت شده بود .
        ب ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸ ۰۳:۳۴    بازدید:۲۹۰    نظرات: ۱۶
        عصمت   ارسال شده توسط  

        سیده نسترن طالب زاده



        :دختر برای کی آواز میخونی؟
        دخترک یکه خورد
        برگشت و پشت سرش پسر ارباب را دید
        ، سبد چاییها را زمین گذاشت و بلند سلام کرد
        زیبا بود!!
        پانزده سالش تمام نشده بود
        با چشمهای ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸ ۰۳:۳۱    بازدید:۲۹۰    نظرات: ۳

        مرگ یزیدی در کوپه
        داستانکی از آزاده پورصدامی
        پدرم را سال به سال در خانه نمی دیدیم همیشه درحال دویدن و دنبال کردن کار دیگران بود. تا این که مادرم به خون­ریزی معده افتاد و تصمیم بر آن شد ک ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸ ۱۳:۲۸    بازدید:۱۳۳    نظرات: ۰

        صحنه های غیر تکراری یک زندگی
        فصل اول
        علی ، خوشحال و خندان وارد خانه شد، با کارنامه ای درخشان در دستش، معدل دیپلمش 20 شده بود . دلش پر از شادی بود و روحش پر از رضایت.
        پس از سلامی گرم به ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸ ۱۴:۱۲    بازدید:۱۱۲    نظرات: ۰
        مجموع ۷۳۶ پست فعال در ۱۰ صفحه

        آموزش و نقد کامل شعر یا اثر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1