سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

زبان ارزشمندترین میراث یک ملت است .شوپنهاور

شنبه ۲۳ آذر

پست های وبلاگ

شعرناب

با وجود لرزشی که تو بدنم حس میکردم سعی میکردم قدمهامو محکم و سریع بردارم.دستمو داخل کیفم بردم و مطمئن شدم هنوز سرجاشه و نفس مو تازه کردم.از خیابونها و کوچه ها عبور میکردم بدون اینکه درک کنم کجام مثل ر ...
ارسال شده در تاریخ دیروز    بازدید:۴۶    نظرات: ۰
به همین سادگی   ارسال شده توسط  

شعله(م جلیلی)


قطرات خون رو از دستم میشستم.مثل جوهر رنگی داخل اب گرم حل میشد داخل دستشور گرداب درست شده بود و همه ی اثر سرخ خون رو فرومیبرد.با قدرت و سرعت مایع دستشویی رو تو دستم خالی میکردم که بتونم دستامو از شر ای ...
ارسال شده در تاریخ ۵ روز پیش    بازدید:۱۹۵    نظرات: ۱۲

روزی از پیرمرد کتابفروشی پرسیدم
مردم چرا کم کتاب میخونن
پیرمرد ،لبخندی زد و گفت:
کتاب یهآینه س
که درون شخص و بهش نشون میده
عده ای میترس با چهره ی واقعیشون رو به رو بش
این ...
ارسال شده در تاریخ ۵ روز پیش    بازدید:۲۷    نظرات: ۲

همیشه مراحمی
الهی دردهای هست که نمی توان گفت اشکهای هست ،برای هرکسی نمی توان ریخت وتنها یهای هست که هیچ کس نمی توان جای خالی آن راپر کردوزخم های که هیچ مرحمی آنرا الیتام نمی بخشد
اولین بارکه ...
ارسال شده در تاریخ ۵ روز پیش    بازدید:۳۴    نظرات: ۰
چند راهۀ انتخاب   ارسال شده توسط  

بهمن بیدقی


چند راهۀ انتخاب
نزدیک ظهربود . پادشاه بزرگ ! ازخواب سنگین و پرغفلتش بیدارشد . مثل همه بیدارشدنهایش ، تلخ و عصبانی ، ترش رو و بی حوصله. وقتی همسر زیبایش را کنارخود ندید، او را به فریاد خواند. نبود ...
ارسال شده در تاریخ ۶ روز پیش    بازدید:۲۰    نظرات: ۰
لحظه ای که رسید   ارسال شده توسط  

شعله(م جلیلی)


تیک تاک ساعت تنها صدای موجود داخل اتاق بود .افکار مثل ستاره های داخل انیمیشن ها دور سرم میچرخیدن.دلم یک صدای تازه میخواست هندزفری و داخل گوشم گذاشتم پوشه ی دانلود ها اولین صدا پلی کردم و چشمامو بستم . ...
ارسال شده در تاریخ ۷ روز پیش    بازدید:۱۰۵    نظرات: ۶

به خاطر بیماری مادرت
میخواستیم تو رو سقط کنیم
ولی ، فاطمه این اجازه رو نداد...
خودش رفت برای اینکه تو زندگی کنی
روزای آخر عمرش ازم قول گرفت مراقبت باشم ،
جواد!
من فقط به ...
ارسال شده در تاریخ ۷ روز پیش    بازدید:۱۱    نظرات: ۰
همراه بی وفا   ارسال شده توسط  

شعله(م جلیلی)


سلام عزیزم.کجایی؟
سلام عزیزم.بیمارستان
__بیمارستان!؟
__اونجا چیکار میکنی؟
هیچی اومدم به دکتر سر بزنم حالشو بپرسم.دیوونه.بستری ام خوب
__چرا؟درست جوابمو بده ببینم چه مرگته
...
ارسال شده در تاریخ ۱۳ روز پیش    بازدید:۱۹۷    نظرات: ۱۸
انتخاب اشتباه   ارسال شده توسط  

شعله(م جلیلی)


سکوت تمام حجم اتاق را گرفته بود .انقدر همه جا ساکت بود که صدای قلبم خیلی غیر طبیعی شنیده میشد وصدای تیک تاک ساعت که روی اعصابم رژه میرفت.
یک اتاق اشفته صدایم میزد برای تمیز شدن و من با کمال بی رح ...
ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۶۱    نظرات: ۷
لبخندِ بابا   ارسال شده توسط  

سعید فلاحی


- بابایی زود برگردی! امشب تولدته! یادت نرفته که؟!
- نه دختر خوشکلم! یادمه!
- با مامان میریم برات کیک می‌گیریم!
- مرسی عشقِ بابا!
- زود برگرد؛ دیر نکنی، ها!
″علی&Pri ...
ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۴۰    نظرات: ۱
بی نام   ارسال شده توسط  

بهمن بیدقی


بی نام
از پنجره خانه اش که در واحد شماره سیزده پلاک ۱۳ خیابان سیزدهم است به کوچه نگاه میکند.
کوچه پراست از آدم های جورواجور با حرکات معمولی که رفت و آمد های مورچه وارشان موجودات بی هدفی را ت ...
ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۲۹    نظرات: ۰
دروغ   ارسال شده توسط  

م فریاد(محمدرضا زارع)


اينجا خوب بودن يعني دروغگو بودن، ولي من هيچ وقت نتوانسته ام دروغگوي خوبي باشم، بنابراين هميشه در ميانه هاي اجتماع، زندگي كرده ام. جایی ميان خوبها و بدها.
امروز وقتي چند نفر از اهالي براي شركت در ...
ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۲۳۳    نظرات: ۸

بی هدف در خیابانها پرسه می زند ولی وانمود می کند که عجله دارد. تند تند قدم بر می دارد گویی گلّه ای آدم، جایی بی صبرانه انتظارش را می کشند در حالی که خوب می داند هیچکس هیچ کجا در انتظارش نیست...
ب ...
ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۸۳    نظرات: ۲
سلاح کمری   ارسال شده توسط  

محمد شمس باروق


صبح زود اسلحه کمری را می بندم وپس از اطمینان از اینکه در داخل غلافش جاشده دکمه آن را محکم بسته و با عجله ازخانه خارج می شوم خانومم سپرده بود موقع ناهار که برمی گردم میوه و سبزی بگیرم ظهر که شد باعجله ...
ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۴۷    نظرات: ۰

داروی تلخ ولی شفا بخش
مرحوم حبیبیان یکی از همکاران بسیار محترم ما در پلیس راه کار می کرد می گفت در یکی از پاسگاه های پلیس راه تهران خدمت می کردم راننده ای پیکان سفید بدون داشتن گواهینامه و بیمه ن ...
ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۳۵    نظرات: ۱

"زخمی رو که یه زن روی قلبت میذاره، فقط یه زن میتونه از روی قلبت برداره"
این تموم تجربه ی پدر از یک عمر عشق ورزیدن و زخم خوردن بود. تجربه ای که سخاوتمندانه در اختیار من گذاشت. همیشه با خ ...
ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۳۹    نظرات: ۱۴

حسین که رسید، پریدم ترک دوچرخش. شب قبل با بچه های محل قرار گذاشتیم که صبح زود بریم فوتبال و بعدش پولامون رو بریزیم رو هم و بریم کبابی حاج جواد حلیم بخوریم.
دم فلکه سعد آباد که رسیدیم،کنار نشستیم ...
ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۴۳    نظرات: ۰

اسمش شيرين بود. هرچند در تموم سالهاي آشنائيمون، يه بار بيشتر به اسم صداش نزدم. وقتي اومد بيست و دو سالش بود. تازه استخدام شده بود و من كلاس سوم دبستان بودم...
دو هفته بود معلّم نداشتيم. معلممون ر ...
ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۲۲۹    نظرات: ۱۳
سفرهٔ عشق   ارسال شده توسط  

سعید فلاحی


سفرهٔ عشق
″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت.
نم‌نم بارانِ بهاری، عابر‌ین را مجبور کرده بود که ...
ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۶۰    نظرات: ۵


در نقش آمبولانس
یکی از زیباترین ولذت بخش ترین خاطرات دوران خدمت من در پلیس راهنمایی ورانندگی زمانی بود که در راه برگشت ازماموریت جاده شمال با ترافیک سنگین کرج به تهران مواجه‌ شدیم تراف ...
ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۳۶    نظرات: ۱

چندین سال قبل از انقلاب زمانیکه که من سرگردآگاهی بودم و از جودو کاران معروف کشور بودم روزی رئیس دادگستری تهران پرونده ی رابه من داد که آن راشخصا رسیدگی کرده و حق تیر را نیز صادر نمود پس ازمطالعه پروند ...
ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۳۲    نظرات: ۰

کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد
تازه از دانشگاه افسری پلیس فارع تحصیل شده بودم جوانی پر انرژی وعلاقمند به کارم بودم که جهت ادامه خدمت به یکی از شهرهای شمالی استان اردبیل واقع در دشت مغان منت ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۸ ۱۵:۰۷    بازدید:۳۸    نظرات: ۰
مجرم یا بی گناه ؟   ارسال شده توسط  

بهمن بیدقی


مجرم یا بی گناه ؟
درب خانه با شدتی مهیب بازشد . لولای خشک آن زوزه ای دلخراش کشیدهمچون کسی که به نیشگونی ریز جیغ میکشد و پابرهنه ای درحالیکه فقط دوتا ازدکمه های پیراهنش بسته بود و بقیه اش قلوه کن ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۸ ۰۵:۲۴    بازدید:۴۳    نظرات: ۰

مرد، روي تخت دراز كشيده است و من در طول مطب، طوري قدم مي زنم كه انتهاي رفت و برگشت هايم دقيقاً بر دو انتهاي ميدان بينايي او منطبق باشد. اين كار باعث مي شود كه انرژي خودآگاه و ارادي او به تدريج كاهش پي ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۸ ۰۵:۲۴    بازدید:۹۱    نظرات: ۴
علی کوچولو   ارسال شده توسط  

محمد شمس باروق


سالها پیش در چهار راهی مامور چراغ راهنمایی و رانندگی بودم
با علی پسری بچه آدامس فروش چهار راه رفیق شده بودم
علی با آنکه چلاق بود وپای راستش می لنگیدولی خیلی زرنگ و خوش قلب و مهربان بود. هر ر ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۸ ۰۰:۳۸    بازدید:۴۸    نظرات: ۰
سگ نگهبان   ارسال شده توسط  

محمد شمس باروق



دریکی از ظهرهای گرم سال در تابستان داغ، دراتوبان قزوین رشت درحال رصد اتوبان بودم خودروئی سرعت نرود،سبقت نگیرد و تخلفات رانندگان موجب تصادف نشود راننده من هی غر می زد انگار گرسنه است. گرما کلافه ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸ ۰۶:۱۴    بازدید:۴۶    نظرات: ۰
بی چشم و رو   ارسال شده توسط  

شعله(م جلیلی)


در اتاق رو که باز کردم دو تا چشم به در دوخته شد روی تخت دراز کشیده بود و با نگاهش دنبالم میکرد که دارم بهش نزدیک میشم.کنارش نشستم. و دستاشو گرفتم هنوز گرم بود هرچند حرکت کردن براش سخت شده بود .
ب ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸ ۰۳:۳۴    بازدید:۲۳۴    نظرات: ۱۶
عصمت   ارسال شده توسط  

سیده نسترن طالب زاده



:دختر برای کی آواز میخونی؟
دخترک یکه خورد
برگشت و پشت سرش پسر ارباب را دید
، سبد چاییها را زمین گذاشت و بلند سلام کرد
زیبا بود!!
پانزده سالش تمام نشده بود
با چشمهای ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸ ۰۳:۳۱    بازدید:۱۸۱    نظرات: ۳

مرگ یزیدی در کوپه
داستانکی از آزاده پورصدامی
پدرم را سال به سال در خانه نمی دیدیم همیشه درحال دویدن و دنبال کردن کار دیگران بود. تا این که مادرم به خون­ریزی معده افتاد و تصمیم بر آن شد ک ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸ ۱۳:۲۸    بازدید:۷۸    نظرات: ۰

صحنه های غیر تکراری یک زندگی
فصل اول
علی ، خوشحال و خندان وارد خانه شد، با کارنامه ای درخشان در دستش، معدل دیپلمش 20 شده بود . دلش پر از شادی بود و روحش پر از رضایت.
پس از سلامی گرم به ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸ ۱۴:۱۲    بازدید:۵۸    نظرات: ۰

"شانزه‌لیزه"
قابلتو نداره والا، این خوش پُخت تره والا، واسه اهل و ایال از همينا ميبرم، تو که غریبه نيستی قد دوتا دُکون تو پَستو پشتی ازش دارم، پسر کربلایی جعفر همونی که ی کوره سواد ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸ ۰۵:۱۵    بازدید:۴۸    نظرات: ۰
انار   ارسال شده توسط  

نوراله قنبرزهی گرگیچ


"انار"
نيمکت های فَکسنی و اسقاطی گوشه ای انباشته شده بودند و گرد غليظی از گچ روی آن نشسته بود، همه با دھانی نيمه باز و نگاه های گنگ به تخته سياه خيره شده بودند، گوشه سمت راست تخته یک تَ ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸ ۰۶:۰۳    بازدید:۹۴    نظرات: ۳
بازی زندگی   ارسال شده توسط  

بهمن بیدقی


بازی زندگی
همه افراد حاضر در بانک ترسیده بودند. سارق تنها، با تهدید اسلحه، از متصدی بانک پول طلب میکرد. حرکاتش ناشیانه بود و با عکس العمل سریع یکی ازکارکنان بانک و رفتنش به زیر میز واعلام وضعیت ب ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸ ۱۹:۰۱    بازدید:۹۷    نظرات: ۰
روز اول مدرسه   ارسال شده توسط  

سعید فلاحی


دوشنبه اولین روز رفتنم به مدرسه ی جدیدم بود. برای روز اول مدرسه، شب قبلش، تمام کتاب و دفترهام رو طبق برنامه ی کلاسی که از مدرسه گرفته بودم، توی کیفم چپوندم و به فکر و خیال مدرسه ی جدیدم پلک هامو رو رو ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸ ۰۴:۲۸    بازدید:۷۵    نظرات: ۰

داستان كوتاه
نويسنده : مبيــنا مــعدني
خُدا خنديد و دختري شصت ساله متولد شد.
__________________
وقتي زمستان ميشد ؛ مادر دست هايش را در پيت حلبي ميكرد و نان را اتش ميزد و بوي خمير د ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸ ۰۴:۲۷    بازدید:۸۷    نظرات: ۱

دخترک علاقه زیادی به کفش های پاشنه بلند داشت. وقتی که در کتاب قصه، گم شدن کفش سیندرلا را خواند خیلی ناراحت شد و به خودش قول داد مواظب کفش های پاشنه بلندی که قرار است پدرش برای او بخرد باشد. این دختر ب ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸ ۰۴:۱۴    بازدید:۸۱    نظرات: ۱

زنگ مدرسه به صدا دراومد و بچه ها از یکی یکی از مدرسه خارج میشدند سینا مثل همیشه از دوستاش خداحافظی کرد و راهی خونه شد بعد از یه سلام گرم به اهالی خونه دست و صورتش و شست و اومد سر میز نهار نشست نهارش ک ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۶ مهر ۱۳۹۸ ۰۴:۲۳    بازدید:۵۶    نظرات: ۰
دوباره در لفافه   ارسال شده توسط  

بهمن بیدقی


دوباره در لفافه
میخواست بره بانک ، ولی جای پارک پیدا نمیکرد ، آخرای کار روزانه بانک بود . باعجله ماشینشو یه جا پارک کرد و بسوی بانک دوید . وارد بانک که شد نگهبان درو بست. چند مشتری دیگه هنوز توی ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۸ ۰۳:۵۹    بازدید:۷۷    نظرات: ۰
بزغاله ها   ارسال شده توسط  

سعید فلاحی


بسمه تعالی
یکی بود یکی نبود، توی یک کوهستان دور، میون کوه های بلند، یک کلبه بود. توی اون کلبه خانم بزی با بزغاله هاش زندگی می کردند. خانم بزی، مادر سه بزغاله ی زبر و زرنگ و خیلی قشنگ به اسم های ش ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۹ شهريور ۱۳۹۸ ۱۳:۵۳    بازدید:۱۱۷    نظرات: ۶

ارشا روی تخت چوبیخوابش گرفته بود و من هم از گشنگی دل درد گرفته بودم...چندبار خواستم بیدارش کنم ولی دلم با من یکی نبود.تصمیم گرفتم خودم برای خودم غذایی دست و پا کنم .وسایل زیادی نداشت غذادرست کردن سخت ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲ شهريور ۱۳۹۸ ۰۴:۴۳    بازدید:۱۴۶    نظرات: ۰
من مرده ام   ارسال شده توسط  

محمدامین آقایی


"گاه گاهی به من سری بزن"
این عنوان آخرین نوشته من است حسی به من می گویم که دیگر نوشته ای در کار نیست....
.
باز هم طبق عادتی روزانه به کافه می روم و روی آن میز دو نفره می نشینم ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸ ۰۱:۱۴    بازدید:۱۵۳    نظرات: ۳

ساعتی بعد از آنکه فرمان جنگ را صادر کردم
فرزند خردسالم پیشم آمد و بدون مقدمه پرسید:
"پدر ما چرا همش در حال جنگیدن هستیم"
هر چندخشمگین شدم از اینکهبدون هماهنگی قبلی فرزندم به د ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸ ۰۳:۴۶    بازدید:۱۲۲    نظرات: ۱
محاکمه   ارسال شده توسط  

سعید فلاحی


محاکمه
داستانی از سعید فلاحی{زانا کوردستانی}
دادستان؛ با لحنی محکم و قاطع شروع به قرائت کیفرخواست کرد و برای اینکه قاضی و حضار را تحت تاثیر قرار بدهد با قرائت هر بند از کیفر خواست با دست به ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸ ۰۴:۰۷    بازدید:۱۶۷    نظرات: ۰
سیل   ارسال شده توسط  

سعید فلاحی


سیل
اسم شهر ما معمولان است. شهری کوچک در استان لرستان که بیشتر مردم به کشاورزی و دامداری مشغول هستند. یک رود پر آب و خروشان و زیبا به اسم «کشکان» از شهر ما عبور دارد.
اسم پدر من ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸ ۰۴:۲۸    بازدید:۱۸۵    نظرات: ۴
باور\قسمت اول\   ارسال شده توسط  

بنجامین بتا


با سلام دوستان،داستانی که براتون میزارم باور نام داره که خودم اون را نوشتم،این داستان هر چند روز یکبار به روز میشه و من بهتون پیشنهاد میکنم حتما اون را بخونید،این فقط یک داستان نیست.
باور"قس ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸ ۱۲:۱۶    بازدید:۱۳۸    نظرات: ۱

به نام تنها شاهد هستی
"محمد رضا، قهرمان کوچک"
با هیجان و خوشحالی برف ها را از روی موهای کوتاهش تکاند. نفس عمیقی کشید و آرام گفت:
"آبجی نسرین درست شد ...به کسی نگی یه کاری ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸ ۱۰:۵۳    بازدید:۲۲۰    نظرات: ۱۷

ادامه ی داستان
شب كه سنگين مي­شود و همه مي­خوابند، من قدري بيدار مي­مانم. باد خوشگواري از قسمت بالاي پنجره‌ي نيمه ­باز مي­آيد. من دوباره به فكر مي­روم امّا اين پهلو - ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۴ تير ۱۳۹۸ ۰۲:۱۱    بازدید:۲۰۸    نظرات: ۱۴

از دهان چه بیرون رانم که هر سخن به خودی موجب پرشور تر شدن اتش درون سینه ام می شود....و مرا در اندرون اتش بیش از پیش میسوزاند....
ای حاکم قلب های شکسته ....مرا بسان مرده ای بنگر که هنگام مرگ چونان ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۲ تير ۱۳۹۸ ۰۰:۳۶    بازدید:۳۳۵    نظرات: ۱۰
نباشی، نمی شود!   ارسال شده توسط  

سعید فلاحی


داستان کوتاه:
💠 نباشی، نمی شود:
[با عشق به عشق ام...لیلایم]
فراموش کرده بودم که با خودم چتر ببرم. وسط راه باران گرفت و تا رسیدم به دانشکده خیس باران شدم.
از باران متنفر بودم. خیس ب ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸ ۰۴:۴۶    بازدید:۱۷۱    نظرات: ۰

ظرفاي تلنبار شده ي توي ظرفشويي رو كه مي بينم، ياد حرفاي ماه گذشته ي خواهرم مي افتم كه مي گفت:
"اگه نميتوني زندگيتو جمع و جور كني، يه زن بگير تا برات جمع و جور كنه."
غيرتم گُل ميكنه ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸ ۰۱:۲۲    بازدید:۲۴۰    نظرات: ۷
هوای شرجی   ارسال شده توسط  

محمدامین آقایی


باز آن نیمکتی سیاه،باز چله تابستان،باز گرمای تیر،باز برگ های سبز،باز بیداری زمین،باز آفتاب،باز خاطرات مرگ بار،باز بازهای عاشق، و باز و باز و باز ،هوایی شبیه هوای شرجی...
هوای پارک مرا محو مرور خا ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸ ۰۵:۱۵    بازدید:۱۸۸    نظرات: ۲

«عشق، يك بيماري مزمن و اغلب كشنده است. چيزي شبيه ايدز يا هپاتيت C، و در خوشبينانه ترين حالت، چيزي شبيه آنفلوآنزاي نوع A، كه به آن آنفلوآنزاي خوكي هم مي گويند.»
اينها نظر من نبود. نظر ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۸ ۰۵:۳۰    بازدید:۳۶۰    نظرات: ۶
غرق در خون   ارسال شده توسط  

سعید فلاحی


از مرخصی به منطقه‌ی خدمت ام برگشته بودم. سرباز مرزبانی بودم و در یکی از پاسگاه های مرزی خدمت میکردم. برای رسیدم به پاسگاه باید مسیری در حدود ۷ کیلومتر را پیاده از کوه بالا می رفتم. خسته و کوفته و ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸ ۰۵:۴۳    بازدید:۱۷۹    نظرات: ۱

پسرك مزد روزانه اش را مي گيرد و دو قسمت مي كند: دوهزار تومان را در يك جيب، و چهار هزارتومان باقي مانده را در جيب ديگر مي گذارد. سپس نگاهي به آسمان مي اندازد: چيزي به غروب آفتاب نمانده است. با عجله به ...
ارسال شده در تاریخ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸ ۱۱:۱۸    بازدید:۳۰۹    نظرات: ۱۱
درد دل   ارسال شده توسط  

پیمان بهجتی


یه دختر شر و شیطون
یکی که کافی بود یه سوتی بدی تا با اون زبون شیرین و شیطنتش، بزنه تو پَرِت!
یکی که دلت می‌خواست هر روز ببینیش تا سر به سرش بزاری
یکی که با وجود اینکه مدام با حرفاش ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۸ ۰۳:۲۵    بازدید:۱۶۳    نظرات: ۲

می دوید گویا کره زمین را به نامش زده بودند صدای حرکت باد در میان درختان صدای بهم خوردن بال پرندگان خنکای نسیم بهاری بر چهره اش، او بود تنها و افکار زیبایش چند مسیر از دور پیدا بود در میان یکی از آن مس ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۸ ۰۴:۰۹    بازدید:۲۳۰    نظرات: ۸

نگاهی به رودخانه انداخت کفش هایش از راه رفتن در گل سنگین شده بود یکسالی بود دهکده اش را ندیده بود کوله باری از آذوقه و صد سکه زر نتیجه یکسال زحمت در شهرهای دور از آبادی را حمل می کرد.
آب رودخانه ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۸ ۰۴:۰۸    بازدید:۲۸۵    نظرات: ۲


صدف روی صندلی کنار پنجره نشسته بودو بیرون را نگاه میکرد و یکی از ان برادران عجیب در حالی که یک دستش روی شانه صدف بود و به من نگاه میکرد بالاسرش ایستاده بود. من در حال قدم زدن و کلنجار رفتن با خو ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۸ ۰۳:۴۰    بازدید:۲۰۹    نظرات: ۴
سیگار   ارسال شده توسط  

سعید فلاحی


سیگار
از پشت پنجره‌ اتاق نگهبانی، به محوطه ی پارکینگ نگاهی انداختم. ماشین های توقیفی کناری و ماشین های تصادفی یک طرف دیگر، موتور سیکلت ها هم طرف دیگر به ترتیب و نظمی خاص پارک شده بودند. امرو ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۸ ۰۳:۴۱    بازدید:۲۴۲    نظرات: ۱

راهب جلوی در معبد منتظر من مانده بود.و وقتی مرا دید به سمتم آمد:((دخترم آمدی؟ بیا تو .خوش برگشتی .بیرون هوا سرد است است بیرون نمان!)) یک نگاه کلی از بیرون به معبد انداختم.این اولین بار بود که معبد این ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۸ ۰۳:۳۵    بازدید:۲۳۶    نظرات: ۱۲

خدا گفت:
خوش آمدی! ولی چرا ناراحتی؟
با شرمندگی سرش را از کفن بیرون آورد و گفت:
معصومیتم را جا گذاشته ام...
...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۸ ۰۴:۱۰    بازدید:۲۰۷    نظرات: ۲۰

تاریکی مرا در آغوش گرفته بود. حتی می توانستم دستانش رو روی کمرم احساس کنم.دستانی که از تارو پودسرما بود.سردم شده بود و نمی توانستم تکان بخورم. چشمانم بسته بود و من هر چه تلاش میکردم بازشان کنم نمیشد . ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۸ ۰۴:۴۵    بازدید:۱۲۷    نظرات: ۱۰

و باید به خاطر عقاید مردم توی معبد دفن بشی)
(تو از ما نیستی)
(تو باید تا ابد اونجا بخوابی.)
حرفای مردم.آه حرف های مردم.این حرف های مردم بود که از بچگی به من زده میشد و تمامی نداشت.از بچ ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۰ فروردين ۱۳۹۸ ۰۲:۴۳    بازدید:۱۶۹    نظرات: ۱۰
دخترم کجاست؟!!   ارسال شده توسط  

سعید فلاحی


◇ دخترم کجاست؟!!
نوشته ی سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
- دخترم کجاست؟!
پرستار ذوق زده نگاهی به صورتم کرد و با لبخندی بر لب از اتاق بیرون رفت و با دکتر برگشت. بین راه به دکتر می گفت: آقای د ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۰ فروردين ۱۳۹۸ ۰۲:۴۲    بازدید:۱۲۴    نظرات: ۱۶
کلاس درس   ارسال شده توسط  

محسن متقین


سال 68 بود يا 69 يعني سال 1368 يا 1369 نمي دانم.
چقدر برايم زيبا بود وبا اهميت – هميشه در ارزوي نشستن پشت ميز وروي نيمكت كلاس وحسرت اش در دلم بود . 7 سال از دوران دبيرستان گذشته بود و من يك ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷ ۰۵:۱۴    بازدید:۹۸    نظرات: ۰
یادداشتهای شبانه   ارسال شده توسط  

محسن متقین


یادداشتهای نیمه شب (۱)
آدم باید به درجه ای از مالیخولیا رسیده با شدکه از افتاب هم بدش بیاید،باید اواسط مرداد باشد ،که حتما هست .اما دیگر چندم نمیدانم .گرما بقدری زیاد است که توان راه رفتن را گرفت ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۷ ۰۵:۴۲    بازدید:۸۵    نظرات: ۰
ایمان   ارسال شده توسط  

زهرامیرزایی (ارنواز)



هوا سرد بود. برف سنگین امانش را بریده بود،دیگر توان راه رفتن نداشت ،انگار پاهایش یخ زده باشد بیشتر از همه نگران کودکش بود که مثل یک گلوله نخ ، در آغوش مادر مچاله شده بود.یک دفعه از دور چشمش به ر ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۷ ۰۵:۳۰    بازدید:۲۶۸    نظرات: ۲

عکس درقاب نشسته بود و لبخند میزد و دخترک با اشک شیشه قاب را شست و لبخند مادر را نوازش کرد.پدر خسته شده بود:...هرروز...هرهفته...هرماه...واکنون بعد از سالیان دراز هنوز خاطره مادر را فراموش نکرده است.... ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۷ ۱۹:۳۵    بازدید:۲۳۸    نظرات: ۰

مادر به پسرش نگاه می کرد که با چه اشتیاقی فرفر های رنگی زیبا را می ساخت:...علی جان....این همه زحمت می کشی ولی کسی دیگه این روزا فرفره نمیخره.....!...ولی علی گوشش بدهکار نبود.
علی فرفره ها را به پ ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷ ۱۲:۱۳    بازدید:۱۴۴    نظرات: ۰

پیرمرد خم شده بود در میان زباله ها وتند تند زباله های بازیافتی را بر می داشت ودر کیسه ای که بر پشتش گذاشته بود می ریخت.
جوانی خوش تیپ از خانه ای بیرون آمد وبه سمت ماشین مدل بالا وگران قیمتش رفت.و ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۷ ۰۱:۱۵    بازدید:۱۱۶    نظرات: ۰
همون كافي شاپ هميشگي   ارسال شده توسط  

آرما


روي كاناپه گوشه اتاقم نشسته بودم و داشتم به دوستام نگاه ميكردم كه از الان دارن براي تولد ٢٥ سالگي من برنامه ريزي ميكردن.
يكي ميگفت فلان لباس خوبه بپوشم؟ اون يكي ميگفت ميخوام موهامو فلان مدل درست ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۷ ۰۱:۲۴    بازدید:۹۰۲    نظرات: ۱۲

:لطفا همین رو بدین،
:همین?
بله بله
پیرمرد زیرلب میگوید
این پنجمین قرآنست
، مرد جوان به سرعت هزینه ی کتاب را پرداخت میکند و از مغازه خارج میشود،
زنگ به صدا در می اید
...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷ ۰۱:۱۹    بازدید:۲۸۳    نظرات: ۰
اشک شوق   ارسال شده توسط  

زهرامیرزایی (ارنواز)


بسم الله الرحمن الرحیم
داستانک (اشک شوق)
امید و مسعود، همسایه بودند . اونا در یک مدرسه با هم درس می خواندند پدر امید رفتگر و پدر مسعود مهندس بود ، یک روز که بچه ها تو حیاط مدرسه دور هم جمع ب ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷ ۱۹:۵۶    بازدید:۳۹۷    نظرات: ۵


دختره تو پارک روی صندلی نشسته و سرش توی گوشی بود و به حال خودش اشک می ریخت خانمی مسنی که روبروش نشسته بود بلند شد و کنارش رفت و با لبخندی مهربانانه که بر لب داشت دستمالی بهش تعارف کرد، بفرمادختر ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷ ۰۶:۰۲    بازدید:۳۸۹    نظرات: ۶


داستانک ( کلوچه ها یی با طعم مرگ )
در یک دهکده ای پیرمردی بود مغازه کوچک بقالی داشت ، پیرمرد با اینکه تو مغازه اش وسایل زیاد نداشت ولی بخاطر خوشرویی همیشه مشتری های زیادی داشت ، در کنار مغا ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷ ۰۲:۱۸    بازدید:۳۰۱    نظرات: ۸


تصمیم گرفتم یه خرده روی صندلی بنشینم و استراحت کنم خیلی خسته بودم به محض اینکه پلک هایم را روی هم گذاشتم خوابم برد...
از صدای پسر فال فروش از خواب بیدار شدم دیدم که دارد طرفم میاید با لبخند ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۷ ۰۳:۱۷    بازدید:۲۹۰    نظرات: ۶

- آره دخترم
- مامان وایستا ... فقط یه چیزی
-چی؟
-اگه پسره من براش اسم میذارم ، اگرم دختره بابا
-موافقی بابایی؟
-باش دخترم ما تسلیم... هرچی تو بگی همون قبوله
- الان باید ا ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷ ۰۲:۵۱    بازدید:۲۸۱    نظرات: ۹

"این بچه اسمش ستاره و خیلی برام عزیزه ، اون پدر نداره و منم توان مالی ندارم برای بزرگ کردنش نمی تونم از عهده اش بر بیام، نمی خوام سرنوشت بچه ام مثل خودم خراب باشه فقط خواهش می کنم بچه امو خودتون ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷ ۰۴:۳۹    بازدید:۲۰۴    نظرات: ۰

پدرام و شقایق بعداز دو سال نامزدی بالاخره باهم ازدواج کردن، پدرام تو یه شرکت بعنوان مهندس مشغول به کار بود و شقایق هم تو خونه کارای طراحی شرکت را انجام میداد آنها خیلی همدیگه را عاشقانه دوست داشتن، ام ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۷ ۰۳:۴۹    بازدید:۲۲۵    نظرات: ۵
بچه...   ارسال شده توسط  

سعید فلاحی


¤ بچه...
"خالو رحمان" نفس نفس زنان کوچه های باریک ده رو می دوید و تمام فکر و ذکرش این بود که سریع خودش رو به "عمه خانوم" برسونه. "عمه خانوم" مامای ده بود. از ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۷ ۰۴:۳۰    بازدید:۳۱۰    نظرات: ۰
مجموع ۶۸۶ پست فعال در ۹ صفحه

تازه ترین نقدها

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
1