سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 15 تير 1401
    8 ذو الحجة 1443
      Wednesday 6 Jul 2022

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ،هر که نوشت پادشاه می شود. فکری احمدی زاده(ملحق)

        چهارشنبه ۱۵ تير

        پست های وبلاگ

        شعرناب

        آن لحظه که خودم بودم
        هر وقت آن گوله گوشت بوزینه را می‌دیدم اعصابم خود به خود متشنج می‌شد،دست خودم نبود،هیچ وقت یادم نمی‌اومد چفت و بستِ آن بی‌صحابش را کسی دیده باشه.مدام به دن ...
        ارسال شده در تاریخ ۵ روز پیش    بازدید:۹۹    نظرات: ۰
        تعهد   ارسال شده توسط  

        عسل پروانه


        با همکارم پشت فرمون بودم مشغول صحبت در مورد کار بم سیگار تعارف کرد گفتم نه گوشیم زنگ خورد خودش بود اصن اسمشو تو‌گوشیم میبینم کلی انرژی میگیرم جواب دادم
        +جونم عشقم
        -عشقم خوبی من کارم تو ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۹۴    نظرات: ۰

        مرد، روي تخت دراز كشيده است و من در طول مطب، طوري قدم مي زنم كه انتهاي رفت و برگشت هايم دقيقاً بر دو انتهاي ميدان بينايي او منطبق باشد. اين كار باعث مي شود كه انرژي خودآگاه و ارادي او به تدريج كاهش پي ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۷۵۳    نظرات: ۲۴

        مجموعه‌ی قصه‌های رنگارنگ نقاشی شامل قصه‌ها،روایت‌ها، و متن‌های شاعرانه‌ای می‌شود که با مضمون نقاشی و رنگ‌ها نوشته‌ام. و به صورت پی‌دی اف در سایت کتاب ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۴۰    نظرات: ۲

        «آره! دوستش دارم... ولي دخترم! اين به اون معنا نيست كه دلم ميخواد كنارش بخوابم»، مرد با گفتن اين جملات از جايش بلند ميشود و بي اختيار وارد آشپزخانه مي شود و به سمت كابينت مي رود اما قبل از ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۶۸۵    نظرات: ۳۵

        برای نوشتن داستان‌های کتاب «شیدا و شمس» از سماع تا رقص کیهانی، از شعر تا موسیقی، از قصه تا اسطوره طی طریق کردم!
        در داستان «شیدا و شمس»، عمق سماع را در وجود شیدا همراه ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۱ ۰۳:۰۵    بازدید:۳۷    نظرات: ۰

        پسرك مزد روزانه اش را مي گيرد و دو قسمت مي كند: دوهزار تومان را در يك جيب، و چهار هزارتومان باقي مانده را در جيب ديگر مي گذارد. سپس نگاهي به آسمان مي اندازد: چيزي به غروب آفتاب نمانده است. با عجله به ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۱ ۰۹:۳۹    بازدید:۱۲۶۷    نظرات: ۴۶

        پارسايي رخت سفر بست و ترك خانه كرد. سالها ذكر خدا بر لب و ياد او در دل، همي برفت و خويشتن بساخت، تا بدانجا رسيد كه هوي و هوس در اندرون دل كُشته، و خرمن توحيد پُشته يافت. پس آن گاه سر بَر كرد و دري ديد ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۱ ۰۲:۴۰    بازدید:۸۰۷    نظرات: ۲۳

        کتاب «شیدا و شمس» به قلم من مجموعه‌ای،ست از چهار داستان با مضامین فلسفی، عرفانی، اسطوره‌ای، اجتماعی، تخیلی و فانتزی به نام‌های شیدا و شمس، قصه‌ی آناهیتا، باغ موسیقی، رق ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۱ ۲۱:۵۴    بازدید:۳۵    نظرات: ۰

        ساعت دیواری تیک تاک کنان در حرکت است.تنها صدای در اطاق.
        و پیرمردی خیره به سقف! ساعت دیواری به ریش پیر مرد در حال مرگ می خندد. ثانیه گردش انگار دارد تند تر حرکت می کند! انگار با فرشته مرگ دست در ی ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۴ فروردين ۱۴۰۱ ۱۹:۳۹    بازدید:۱۰۹    نظرات: ۰
        منّت   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        منّت
        مردمِ آن شهرسحرآمیز، زندگی خوبی را می‌گذراندند . همه جا آرام بود وعادی .
        پدرها صبح زود ( نه ساعت ۱۰ ) سرِ کارهایشان بودند و مادرها صبح زود، خواب را وداع میگفتند که به امورِ خانه ( ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۱ فروردين ۱۴۰۱ ۱۳:۲۴    بازدید:۸۳    نظرات: ۰
        خیانت   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        وقتی مرد از خانه خارج شد؛ او دزدکی وارد خانه‌اش شد. زن با دیدنش از خوشحالی، در پوست‌اش نمی‌گنجید. عشق‌اش را بوسید و به آغوش کشید. تا ظهر با هم به معاشقه پرداختند و ظهر قبل از بازگش ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۸ فروردين ۱۴۰۱ ۲۳:۳۷    بازدید:۹۵    نظرات: ۰
        زارا   ارسال شده توسط  

        رها فلاحی


        زارا*
        دانه‌های درشت برف از آسمان می‌بارید. از پشت پنجره داخل حیاط را نگاه می‌کردم. آدم‌برفی‌ام همان‌جا زیر برف مانده بود.
        ***
        دیشب که خواب بودم؛ برف شروع ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ فروردين ۱۴۰۱ ۰۰:۰۱    بازدید:۸۲    نظرات: ۲
        آرزو میکنم که   ارسال شده توسط  

        یگانه بیات



        *قلم بر میدارم و مینویسم.هر انچه را که در دنیای خیالم برای ارزوهایم متولد کردم
        من یک دخترم مانند دختران دیگر .دختری که در سعی و تلاش است تا زندگیش را تغییر دهد
        دختری که سعی دارد نشان ب ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۰ ۰۵:۱۸    بازدید:۶۴    نظرات: ۰
        معجزه عشق   ارسال شده توسط  

        سجاد محمد شریفی


        شب بود و آسمانی از باران،از رختخواب خود بلند شد،همه در آغوش خواب آرام گرفته بودند....
        بوسه ایی بر تک تک پیشانی ها زد ،چون دیدار آخر بود و لحظه وداع از این دنیای جانگداز ،سخت....
        آهسته به آشپ ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۰ ۱۶:۵۸    بازدید:۸۰    نظرات: ۰

        خیریه زنان و کودکان بی پناه داریم
        تو دفتر کارم نشسته بودم و داشتم حساب رسی می کردم کارها رو
        دیدم صدای داد و فریاد تو سالن میاد
        انگار اتفاقی افتاده بود
        سریع دویدم‌ سمت در و باز ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۰ ۰۴:۰۲    بازدید:۹۷    نظرات: ۱
        عشق واقعی   ارسال شده توسط  

        مجید آبسالان


        تنگ غروب بود، خورشید آرام آرام کمرنگ میشد و سرما خودش را بیشتر نشان میداد،
        پیرمرد با پنجه های لرزان کلاهش را پایین آورد و یقه پالتوی پشمی خود را بالا تر برد سپس عصای چوبیش را در آغوش کشید و همچنا ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۶ اسفند ۱۴۰۰ ۲۲:۴۸    بازدید:۱۲۱    نظرات: ۶


        🍀🍀🍀🍀
        🦉🦉🦉
        🍀🍀
        🦉
        ✦بسمه تعالی✦
        #مبیناعبدی
        عنوان: نبرد نابودگرانۀ وِلتبِرِنانداشا
        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
        معنی القاب:
        وِلْتْب ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ اسفند ۱۴۰۰ ۱۸:۵۷    بازدید:۹۰    نظرات: ۰
        هدیه ای از قاضی   ارسال شده توسط  

        حسین فریدونی


        هدیه ای از قاضی
        همگی دور سفره نشسته و مشغول ناهار خوردن بودند که زنگ در حیاط به صدا درآمد. بابای سعید از جا بلند شد و رفت که در را باز کند. همین طور که می رفت گفت: "یعنی این وقت ظهر کیه؟!&qu ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۰ ۱۷:۱۶    بازدید:۱۱۱    نظرات: ۱


        سوظن ..نوشته : عبدالله خسروی
        از دفتر روزنامه بیرون آمد .امیدوار بود ایندفعه خبری از برادر گم شده اش بشود ..
        در طول سه سال گذشته این سومین بار بود که اطلاعیه گم شدنش رو چاپ میکرد..
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰ ۰۴:۳۶    بازدید:۱۰۴۳    نظرات: ۱۱
        سقوط میکنم   ارسال شده توسط  

        علی بهرامی


        خواب می بینم،از راه می رسی. با قدم هایی آهسته اما با عشوه. خیره می شوی به من،هی نگاه می کنی. سیاهی چشم هات ژرفای اقیانوسی است ناشناخته. پر از کشتی هایی که در خودش غرق کرده. دلم می لرزد. آتش می گیرد و ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۰ ۱۹:۵۷    بازدید:۶۷    نظرات: ۲
        پریماه   ارسال شده توسط  

        لیلا طیبی (رها)


        هنوز چهلم مادرم نگذشته بود که پدرم سور و سات ازدواج مجددش را برپا کرد.
        عمو "طهماسب" رفته بود، صندلی و چراغ‌های کرایه را بیاورد تا جشنی را که پدر به همسر جدیدش قول داده بود؛ برگزار ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۰ ۰۵:۵۲    بازدید:۱۲۱    نظرات: ۶
        مادر   ارسال شده توسط  

        علی مزینانی عسکری



        ✍️خسته از ناملایمات زندگی چون آواره ها در خیابان قدم می زدم و زیر لب غرلند می کردم و به نامردی های دنیا لعنت می فرستادم که حجله ی عزایی مرا از راه رفتن باز داشت، روی آگهی ترحیم این گونه نوشته بو ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰ ۰۳:۵۰    بازدید:۹۰    نظرات: ۱
        شب اول مرگ   ارسال شده توسط  

        محمد لایق حیدری


        مقدمه
        سلام، من محمد لایق حیدری (فعال مدنی و جهانی)هستم. این متن بخشی از تلخ ترین خاطرات زندگی خودم است به همین دلیل اسمش را شب اول مرگ گذاشتم و برگرفته از تخیل کسی نیست.
        من معمولا در برنامه ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰ ۱۳:۱۳    بازدید:۱۰۴    نظرات: ۰

        پزشگی جراح خود به بیمای
        صعب العلاجی مبتلا گشت و
        هرآنچه طرفند از خود داشت
        بکار بست اما نتیجه حاصل
        نشدنزد اطبای دیگری رفت از
        آنها هم نتیجه ای نگرفت.
        تاینکه دست به دامن خداو ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۴ دی ۱۴۰۰ ۱۶:۵۹    بازدید:۲۵۱    نظرات: ۱۶
        ایرسا   ارسال شده توسط  

        فریباایازی روزبهانی


        آفتاب:
        خط باریک عرق آرام از پیشانی اش سر می خورد .پرز از نوک تراشیده ی قلم می گیرد.نفس عمیقی می کشد و می گوید: شعری خواندم که....مکثی می کند نوک قلم را درون دوات می برد وادامه می دهد؛
        به گما ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۰ ۲۱:۰۱    بازدید:۱۲۲    نظرات: ۵
        تونل اعتقاد   ارسال شده توسط  

        عسل باروتکوبیان


        (تونل اعتقاد)
        با لبانی خشک و تشنه، پاهای بی‌حس، جانِ بی‌حس و کوبشِ قلبی کند، راهِ مستقیم را پیش گرفته بودم و با راه رفتن تقلا می‌کردم تا زودتر طول این تونلِ بدیُمن را به پایان برسا ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰ ۲۰:۴۹    بازدید:۱۲۶    نظرات: ۰
        به نام پدر   ارسال شده توسط  

        عسل باروتکوبیان


        صبح یک روز پاییزی بود! باز مثل همیشه از خواب بیدار شدم و صبحانه خوردم. برای رفتن به مدرسه آماده شدم. صورت مادرم را بوسیدم و از خانه خارج شدم.
        امروز قرار است پدرم بیاید. کلی ذوق
        و شوق دارم، ح ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۸ آبان ۱۴۰۰ ۰۰:۲۶    بازدید:۹۱    نظرات: ۰
        مرگ لیلیوم   ارسال شده توسط  

        لیلا طیبی (رها)


        مرگ لیلیوم
        صدای زنگ تلفن به صدا آمد...
        لیلا، به سمت تلفن رفت و تلفن را جواب داد:
        - الو؟!
        - بفرمایید؟
        - سلام دخترم خوبی؟!
        - سلام بابایی، خوبم! شما چطور هستید؟!
        - ماما ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۳۰ مهر ۱۴۰۰ ۲۱:۲۲    بازدید:۱۱۸    نظرات: ۳

        یک قدم جلو آمد و یک قدم عقب رفتم.
        تیرکمان را در دستش گرفته بود و مدام فشارش می‌داد.
        - لعنت بهت! لعنت به دوستیمون، لعنت به اعتمادی که بهت داشتم!
        دستِ چپش را بر سرش گرفت و نگاهش را ب ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰ ۱۴:۵۳    بازدید:۱۱۴    نظرات: ۰

        صدای خنده ها و جیغ هایشان هر لحظه بلند و بلندتر میشد و دیگر کسی اعتراض نمی‌کرد! چون همه به این کارهایشان عادت کرده بودند.
        مانلی گیره سری که سلین بشدت آن را دوست داشت برداشته بود و نمی‌د ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۰ ۰۴:۰۵    بازدید:۱۲۶    نظرات: ۲
        خواب سعادت   ارسال شده توسط  

        عسل باروتکوبیان


        -مامان... مامان کجایی؟
        هراسان به دور خود چرخید، نام مادرش را صدا زد و بلند گفت: مامان؟ تروخدا جوابمو بده! کجا رفتی؟
        نوری روبه‌روی چشمانش درخشید که چشمانش را اذیت کرد و توان دید را از آن ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۰ ۲۲:۴۶    بازدید:۱۰۷    نظرات: ۰

        طولانی ترین شب سال
        اگه فکرتون پرت شد تووی شب یلدا ، اشتباه پرت شد چون طولانی ترین شبِ سال، آخر پاییز نیست آخر تابستونه . شب یلدا یه دقیقه از شب ماقبلش طولانی تره ولی وقتی آخرای تابستون ساعت یکساع ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۰ ۱۳:۲۷    بازدید:۷۲    نظرات: ۰

        چوپانی مشغول چراندن گله ی خود بود
        ناگهان به درخت گردویی رسید
        از آن درخت بالا رفت و شروع کرد به گردو چیدن
        همین که در بالای درخت بود باد تندی وزیدن گرفت
        چوپان که بالای شاخه نشسته بود ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۶ مهر ۱۴۰۰ ۰۴:۳۹    بازدید:۱۰۷    نظرات: ۰

        زندگی زیسته و نزیسته ی عزیزیان
        فصل ششم
        داشت هفت سالم میشد که بابام به اصرار مادرم چون میخواست دوباره مرکز شهر ساکن بشیم و به اقوامش نزدیکتر، خونه ی دویست و شصت متری رو فروخت و با کلی قرض و و ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۳۱ شهريور ۱۴۰۰ ۰۳:۱۹    بازدید:۱۸۷    نظرات: ۱۰

        به نامِ پناهم عشق
        بر جاده، حسرتِ قدم هایم مانده بود از بس که از بیراهه ها می دویدم تا دقیقا هفت صبح به خورشید برسم که میان تلخی های چغندر انتظارم را می کشید.
        اوایل صبح را دوست داشتم بوی یونج ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۸ شهريور ۱۴۰۰ ۰۴:۳۰    بازدید:۹۸    نظرات: ۰
        نذری   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        نذری
        دوتا دوست ، تووی کوچه توپ بازی می‌ کردند . دوتا دوستِ شش ساله .
        یکی شون فرزتر بود و هِی به اون یکی گُل میزد .
        اون یکی حرصش دراومده بود . مخصوصاً کُرکُری هم چاشنی بازیشون شده ب ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۴ شهريور ۱۴۰۰ ۱۴:۲۸    بازدید:۱۰۴    نظرات: ۴
        کله پزی سیّد   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        کله پزی سیّد
        فریبرز در را برای دوستش باز کرد و هر دو وارد کله‌پزی شدند . دوستش سلام کرد و جواب شنید . فریبرز : سلام آقا سید . صبح زیبای شما بخیر
        آقا سید : بَه آقا فریبرز، سلام به روی ما ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ ۱۲:۲۷    بازدید:۱۲۴    نظرات: ۲

        زندگی زیسته و نزیسته ی عزیزیان
        فصل پنجم
        _ خوب .رفتید خونه و دیدید مادرتون داره گریه میکنه.
        بله آقا...
        اون روز وقتی درُ باز کردم، جوّ ِ سنگین ِ خونه وُ صدای گریه ی مادر ِ خدا بیامرز ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰ ۰۴:۴۳    بازدید:۱۹۰    نظرات: ۱۴
        عشق ممنوعه   ارسال شده توسط  

        ابراهیم شهبازی


        یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به پسر برتری داشت و چندین سال نیز از پسر بزرگتر بود…
        دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دختر میشه
        ولی ه ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰ ۰۴:۰۴    بازدید:۱۱۷    نظرات: ۰

        در من چنان تنیده ای
        که وقتی در آشپزخانه ی خانه ی خودت
        دستت را میبری
        از دستانِ من در خانه ی خودم
        زمانی که روی کاناپه لم داده ام خون جاری میشود
        رمان بهار نارنج
        #سحر_غزانی
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰ ۰۴:۲۰    بازدید:۴۸۸    نظرات: ۲۰

        زندگی زیسته و نزیسته ی عزیزیان
        فصل چهارم
        بابام نذاشت سی وُ هفت سال به نیش کشیدنموُ براش تلافی کنم.بنظرم وقتش نبود ،بماند که برای مادرمم زود بود،خیلی زود!
        تصور میکنم وقتی داشته میرفته دی ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰ ۰۴:۱۵    بازدید:۲۳۸    نظرات: ۴

        زندگی زیسته و نزیسته ی آقای عزیزیان!
        فصل سوم
        بابام محصول ِ ازدواجِ دوم مادرش با ازدواج چهارم ِ پدرش بود!
        بابابزرگم ظاهرا تاجر بوده،به هر شهری برا تجارت میرفته واسه اینکه نخواد پول ِ مسا ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰ ۰۴:۱۰    بازدید:۲۰۸    نظرات: ۲۳
        تغییر قیافه   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        تغییر قیافه
        مازیار موذیانه مُوزر به دست ، مقابل آینه ایستاده بود . دکمه ی مُوزر را روشن کرد . مدتی بعد مازیار، یه جوردیگه شده بود. ازپله های خونه ی دوبلکس شون که پایین اومد، لرزش شدیدی را دراندام ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰ ۱۰:۴۶    بازدید:۹۷    نظرات: ۰

        امروز میخوام داستان واقعی براتون بگم
        چندسال پیش تازه قبول شده بودم دانشگاه تو فضای مجازی با یه دختر آشنا شدم
        رومخش راه رفتم کم‌کم یکی دو ماه با هم بودیم تا در نهایت تونستم مخشو بزنم ازش ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۳۰ تير ۱۴۰۰ ۰۲:۵۷    بازدید:۱۲۸    نظرات: ۰
        پناه   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        پناه
        اصابتِ هراس گونه ی مکررِ جسمی به شیشه ، کودک را سراسیمه به کنار پنجره کشاند .
        ناگهان گنجشکی را دید که انگار ازچیزی ترسیده باشد ، خود را به شیشه می کوبد .
        سریعاً پنجره را بازکرد و گ ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۴ تير ۱۴۰۰ ۰۴:۳۹    بازدید:۱۰۰    نظرات: ۰

        برای بیست سال بزرگترین منتقدِ پدرم بودم.بیرحمانه ترین حمله ها.هه! شلیک تیر به بدن مُرده! آسون ترین راهِ فرار از مشکلات زندگی اینه که بندازیشون گردنِ یکی دیگه.میدونستم همه فک میکنن یه آدمِ عوضیِ بی قید ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۹ تير ۱۴۰۰ ۰۱:۰۲    بازدید:۱۹۰    نظرات: ۶

        این کتاب که آهنگین ودلنشین است با زبان کودکانه وتصاویری زیبا اموزش سلام کردن را به کودکان یاد می دهد
        ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۷ تير ۱۴۰۰ ۱۲:۲۹    بازدید:۱۵۹    نظرات: ۶

        پسری بودم که همه چی داشت خانواده ی خوب استایلو جذابیت خوشتیپ خوش سر و زبون تو زمانی که هنوزمد نشده بود من زنجیر طلا گردن مینداختم ساعت طلا حلقه و انقدر به خودم میرسیدم که اونسرش ناپیدا آدمی بودم که وق ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۷ تير ۱۴۰۰ ۱۲:۲۸    بازدید:۱۷۹    نظرات: ۱۰
        بستنی میخوری؟   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        بستنی میخوری؟
        حتماً درعمرخود ، آقایون و خانومهای مسنِ باحال را دیده اید . همسران ظاهراً فسیل شده اما سرزنده ای که خیلی بیش از نیم قرن درکنار هم زیسته اند و روزبروزبه هم علاقه مندتر شده اند و عاشق ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۴ تير ۱۴۰۰ ۰۴:۱۴    بازدید:۱۱۵    نظرات: ۳

        فصل یک
        صداش مثه مجریای رادیو بود.اونا که میخوان ساعتِ هفتِ صبحو رویایی ترین لحظه ی زندگیت نشون بدن! از بالا هنجرشونو پاره میکننو ....
        میدونین که ؟!!
        _بگینحمیدخان،انقدر حاشیهنرید لطفا
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۳ تير ۱۴۰۰ ۰۵:۰۵    بازدید:۱۶۶    نظرات: ۲۴
        صدای چشمها   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی


        دیشب یه خواب دیدم ، خواب دیدم رفتیم یه جایی که دور تا دورش فقط دریاست ، جای غریبی نبود انگار بارها رفته بودم ولی یادم نمیومد
        تو یه لباسِ آبی تنت بود...آره همون لباسی که گفتم وقتی میپوشی شبیه آسمو ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ تير ۱۴۰۰ ۲۲:۲۰    بازدید:۳۵۱    نظرات: ۱۵
        لباسِ لبخند   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی


        لباس لبخند را از تنِ لب هایم در آورده و دوباره خودم میشوم
        شب خمیازه میکشد اما اتاقم هنوز بیدار است ،در مرزِ خستگیهایم افکاری
        کدر،خیالِ کسی را قاچاق میکنندکه وقتی نیست، خانه خیالِ خوابیدن ندا ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۴ تير ۱۴۰۰ ۲۲:۰۳    بازدید:۳۴۵    نظرات: ۱۵
        محکومین   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        محکومین
        دو نفر شرّ ، دست به یکی کرده بودند و اخلال در امورِجاری شهر را بدست گرفته بودند تا دیگر کسی آب راحت از گلویش پائین نرود .
        یکی غول تَشَنی بود شکم ‌گنده و نفرت انگیز و دیگری نحیفی ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱ تير ۱۴۰۰ ۰۳:۳۱    بازدید:۱۱۲    نظرات: ۰
        سجده عشق   ارسال شده توسط  

        پریسا کلهر


        بار دیگر چشم که گشودم مرد را ندیدم،خوف از
        چهرش در ذره ذره وجودم جاری بود .ولیکن قادر به
        حرکت نبودم و پای گریز نداشتم...
        سیاهه ای بود گشادم و قرائت کردم کمی آسوده خاطر
        شدم یا نمیدان ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۰ ۰۴:۳۲    بازدید:۱۳۲    نظرات: ۰
        عاشقِ دماغش شدم   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی


        کوتوله: من همیشه دلم میخواست یکی باشه که باهام حرف بزنه مخصوصا اون خانوم کوتوله که چشمای رنگی و دماغ خیلی بزرگی داشتو همیشه یه لباس قرمز با دایره های سفید میپوشیدو توی مزرعه سنگویج کار میکرد ، من تو ن ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۰ ۰۵:۰۰    بازدید:۴۰۳    نظرات: ۸

        ....و آن خانه ی روستایی زیبا از درو دیوارش شعر میچکید
        از سماور گوشه خانه که از دستِ قوری جوش آورده بود بگیر تا گلهایی که انگار با قدم های مادربزرگ بر قالیِ قرمز نقش بسته بودند
        میزِ و صندلیِ ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۰ ۱۴:۲۱    بازدید:۲۳۵    نظرات: ۰
        سجده عشق   ارسال شده توسط  

        پریسا کلهر


        بسمه تعالی
        حال که امشب را بی تو سر میکنم؛بگذار با سیاه آبه
        ای که از سرمه چشمانم و اشک های حاصل از فراق تو
        جاری شده،بگویم برایت وبنویسم از تو و جاذبه ای که
        مرا سمت تو کشاند و از تما ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰ ۲۲:۲۸    بازدید:۱۴۲    نظرات: ۲
        گَجِت های پرنده   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        گَجِت های پرنده
        پس از انقلاب و تغییراتی که در آن شهر شد ، مدتی روحِ تقوا ، حال خوشی را ایجاد کرد که افراد شهر، لبخندهای فراوانی را تجربه کردند ، ولی روز به روز که می‌گذشت سودجویان ، دوباره ا ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰ ۱۳:۱۰    بازدید:۲۶۸    نظرات: ۴
        عشق با طعم شیمی   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی


        ذهنم بیش از پیش آشفته است
        آنقدر آشفته و پریشان که انگار دالتون در مغزم دست در دست نیلز بور میرقصدو پایکوبی میکند
        اصلا نمیدانم که یک دفعه چه بلایی سر من آمده است
        میبینی! آنقدر آشفته ام ک ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۰ ۱۵:۰۱    بازدید:۲۷۴    نظرات: ۱۲
        زیباترین زن دنیا   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی


        همیشه و هروقت که نگاهم میکرد این جمله ورد زبونش بود:
        تو زیباترین زنی هستی که توی دنیا وجود داره
        واقعا چهره محشری نداشتم
        نه چشمای رنگی داشتم
        نه پوست روشنو موهای بور
        چهره ی خیلی ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۳۱ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۲۲:۵۷    بازدید:۷۱۴    نظرات: ۳۰
        مرغ دم حنایی   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        یکی بود یکی نبود
        توی روستای شلم‌رود، یک مزرعه‌ی سرسبز و خوش‌ آب و هوا بود. داخل مزرعه, مرغدونی‌ای بود که بیست مرغ و خروس کوچک و بزرگ و رنگارنگ آنجا لانه داشتند.
        بین آنها، ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۵:۱۱    بازدید:۱۵۶    نظرات: ۵

        یک صندوقچهٔ کوچکِ چوبی داشت. نامه‌های رسیده را می‌گذاشت توی آن و نامه‌های خودش را پست می‌کرد. هفته‌ای یک بار هم وقت می‌گذاشت و همه را از اول می‌خواند. دیگر از بر شده ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۲:۲۳    بازدید:۲۵۱    نظرات: ۴
        بهار نارنج۲   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی



        -میدانی مادرجان
        انگار آتشی سوزان از آسمانِ فراقش در پیشانی ام طلوع کرده
        و چشمانم پر هستند از عطش دیدار
        هربار که راهی میشوم به سمتش ، کفش های دلم که به پای رفتن تنگ میشود
        از ن ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۹:۴۵    بازدید:۲۸۸    نظرات: ۸

        کودک خسیس
        خدایا امشب میخوابم گناهانم را ببخش و اگر درخواب مردم اسباب بازی هایم را هم بکش تا دیگر کسی نتواند با آنها بازی کند
        ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۳:۳۷    بازدید:۱۵۰    نظرات: ۰
        دیروز   ارسال شده توسط  

        سید علی میرقیداری


        دیروز ماهیگیری میکردم ساعت ها منتظر بودم تا اینکه یک ماهی نقره ای زیبا آنقدر زیبا که دلم به رحم آمده بود دنبال بهانه برای رها کردنش میگشتم به تورم خورد ، به من آرزویی پیشنهاد کرد در ازای رهایی اش آرزو ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۱۱:۲۵    بازدید:۲۵۴    نظرات: ۰
        رنگها   ارسال شده توسط  

        سید علی میرقیداری


        پوست من گندمگون سفید و زردو صورتی است چشمهایم سبز است در شب فسفری هم میشود موهایم قهوه ای روشن با تار های طلایی وقتی خیس میشود به نارنجی هم میزند ولی در دلم رنگهاییست که هیچکس تا به حال آنها را ندیده< ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۱۴:۳۲    بازدید:۱۶۰    نظرات: ۱

        #الیسا، معمای سیسیل
        همه چیز از دیدن خودش در آینه شروع شد. لبخند مصنوعی الیسا، آخرین تصویری است که با هر یادآوری اش، چهره ی آینه شکسته و شکسته تر می شد.
        دو ساعت قبل از همه چیز:
        صدای باز ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۳:۵۷    بازدید:۱۷۹    نظرات: ۰

        یک شبانه روزِ تلخ وشیرین
        بعضی واقعیت ها ، چقدر شبیه قصه اند و بعضی قصه ها ، چقدر باورپذیر
        " بر اساس یک داستان واقعی "
        هنوزموبایل باب نشده بود . زنگ تلفن منزل مهزیار به صدا درآ ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۹ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۱۱:۱۰    بازدید:۱۴۸    نظرات: ۱۰
        پوشالی   ارسال شده توسط  

        نسرین علی وردی زاده


        رفتنش دور از باور بود. مثل فاجعه می‌ماند. بوی مرگ می‌داد. بوی درد! بوی ماتم! بوی گندِ نفرت! انگار که زندگی به ته رسیده بود. انگار که اشتیاق نم کشیده بود. انگار که پل‌های پشت سرم پوسیده ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۶ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۲:۳۳    بازدید:۴۶۶    نظرات: ۸

        آن شب احمد پابه پای من بیدار ماند و حسابی باهم صحبت کردیم .اذان صبح که تلاوت شد نماز خوانده و خوابیدیم.وقتی از خواب برخاستم بعدازظهر بود احمد گفت سلف خوابگاه تعطیل است و برویم رستوران هم غذا بخوریم وه ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۱۳:۲۵    بازدید:۱۹۰    نظرات: ۱۰

        حوالی غروب بود و باران هم تمام شده بود اما خیابان ها مملو از آب بود.هوا یکدفعه تاریک شد و باد شدید و خاک سرخ فضا را فرا گرفت هنوز رعد و برق می زد و تقریبا نفس کشیدن مشکل بود.بی هدف در پیاده رو راه می ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۴:۵۸    بازدید:۱۶۶    نظرات: ۴

        کافه پادنا مشرف به دریا با پنجره های شیشه ای بزرگ به سمت دریا بود.
        گاهی مرغهای دریایی با شیشه برخورد نموده و گیج به آسمان پرواز می کردند.
        غروب خورشید واقعا تماشایی بود و آن نسیم ملایم از سمت ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۳۰ فروردين ۱۴۰۰ ۱۱:۰۸    بازدید:۱۳۰    نظرات: ۰

        داستان کافه پادنایک تراژدی عاشقانه است.شاید کمی غیر قابل باور باشد
        اما من عاشق کافه پادنا هستم؛ و هر روز غروب به کافه رفته کنار پنجره
        می نشینم و یک نسکافه ی تلخ به همراه کیک شکلاتی سفارش می ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۸ فروردين ۱۴۰۰ ۰۱:۱۵    بازدید:۱۶۸    نظرات: ۰

        گفت: «آبجی، چرا داری غصه می‌خوری؟» و من فکر کردم به اینکه چرا دارم غصه می‌خورم. و به اینکه چرا نباید غصه بخورم. به پدری فکر کردم که چهره‌اش را کمابیش به خاطر داشتم. و به ماد ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۵ فروردين ۱۴۰۰ ۰۳:۲۴    بازدید:۲۰۳    نظرات: ۵
        بیماریِ دورمرگ   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی


        مورچه : فضایی به نظرت اینجا چه خبره چرا اینقد شلوغه
        فضایی: نمیدونم..بزار از اون کوتوله که کنار درخته بپرسیم
        بیا بریم...
        ببخشید اقای کوتوله
        کوتوله: چیه؟
        فضایی: میشه بگید اینجا ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۳ فروردين ۱۴۰۰ ۱۲:۵۱    بازدید:۳۰۵    نظرات: ۱۱
        چای کهکشان ۱   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی


        فضایی: یه سری چیزا رو اون هیچوقت نمیفهمه مورچه ...
        مثلا اون از کجا میخواد بفهمه که دیروز که داشتم به رنگهای سیاره مشتری نگاه میکردم با دیدن رنگ خاکی یاد موهاش افتادم رنگ قهوه ایش منو برد سمت چشما ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۰ فروردين ۱۴۰۰ ۱۴:۰۶    بازدید:۳۰۵    نظرات: ۱۳

        پول حرام خوردن نداره
        درمسیرِخانه، وانت هندوانه فروشی را دیدکه بالای وانت اش درشت نوشته بود ۲۰۰۰ پیش خودش گفت: کیلویی دوهزارتومان قیمتش خوبه ، بِایستم بخرم . موقع حساب کردن دید درترازوی دیجیتالی ا ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۰ فروردين ۱۴۰۰ ۱۷:۰۵    بازدید:۲۲۹    نظرات: ۱۰

        فراتاگون عصبانی از اینکه فوگان به هشدارش توجهی نکرده از دربار خارج شد .‌
        فوگان با اینکه از فناناپذیری خود مطمئن بود و ارتش قدرتمندی داشت به فکر فرو رفت .‌چگونه ممکن است من نابود شوم . ج ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۵ فروردين ۱۴۰۰ ۰۵:۴۷    بازدید:۱۷۲    نظرات: ۱۰

        هزاران سال پیش از این سرزمین پارسیان ، سرزمینی که همواره سرسبز و خرم بود و مردمانش در صلح و صفا زندگی می کردند مورد هجوم ارتشی خونخوار و تا دندان مسلحقرار گرفت . هر ارتشی یا پهلوانی پیش رویشان قرار می ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ فروردين ۱۴۰۰ ۰۴:۴۷    بازدید:۴۳۵    نظرات: ۵
        مجموع ۸۹۱ پست فعال در ۱۲ صفحه

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1