سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

مردم زماني به دانايي شما اهميت مي دهند كه بدانند به آنها اهميت مي دهيد. جان ماکسول

پنجشنبه ۳۰ آبان

پست های وبلاگ

شعرناب
مجرم یا بی گناه ؟
ارسال شده توسط

بهمن بیدقی

در تاریخ : ۲ هفته پیش
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۶ | نظرات : ۰

مجرم یا بی گناه ؟
 
درب خانه با شدتی مهیب بازشد . لولای خشک آن زوزه ای دلخراش کشیدهمچون کسی که  به نیشگونی        ریز جیغ میکشد و پابرهنه ای درحالیکه فقط دوتا ازدکمه های پیراهنش بسته بود و بقیه اش قلوه کن  شده بود و پیراهنش از قسمت دوختهایش جر خورده بود ، از خانه بیرون پرید و وارد کوچه شد.
صبح بود.
چند خانم زنبیل به دست ازخرید برمیگشتند . وقتی که مردِ هراسان را دیدند که به سمتشان میدود ترسیدند و خود را به دیوار کوچه نیمه تنگ چسباندند تا آن دیوانه شده ، بگذرد.
کوچه ی طولانی باریک ، ماری را میماند که در میانه های آن تاب خورده بود.
نگاه خانم ها به دویدن آن مرد ماسید تا اینکه اوبه انتهای کوچه رسید جاییکه سرخط تاکسی ها بود. دیگر مرد نقطه ای را میماند ، نقطه سرِخط .
 
خانمها رویشان را به ادامه راه خود برگرداندند  و لبانشان را به علامت تعجب  تغییرشکل دادند ولی هیچ حرفی به هم نزدند . یعنی هیچ چیز نمی دانستند که بگویند.
اندکی که به راهشان ادامه دادند به خانه ای که درب آن چهارطاق بازبود رسیدند. نگاهشان برزمین حیاط  افتاد آنجا که جسدی بر روی آن ولو شده بود . تداعی جسد در اذهانشان  بخاطر رد طولانی خونی بود که مسیر مرگ او را مشخص مینمود. نگاهشان درحالی که درگیر خون کنار زن بود همانجا خشکید.
 
اگرچه تمام ماجرا نسبتاً سریع اتفاق افتاد ولی همه ی آنها ، چهره ی مرد را بخاطر داشتند.
حرکات دیوانه وارمرد ، مأمورانی که با ماشین کلانتری ازحوالی خیابان انتهای کوچه میگذشتند را بر آن داشت که پس از اخطاری متوقفش کنند ، چون بیش از حد تابلو بود . خیلی زود دستگیرش کردند تا برای پاره ای از توضیحات به کلانتری ببرند.
 
مرد که ترسیده بود فقط تکرارمیکرد : کمکم کنید می‌خواهند منوبکشند . طوری برخورد میکرد که به دام افتاده ای ازدست قاتلی فرارمیکند.
 
زمان زیادی نگذشت که با تماس همسایگان ، مأمورین آگاهی در حیاط خانه بودند.
همه اوضاع واحوال وحتی شاهدین، همه و همه برعلیه مرد بود و یک دنیا جهل ، قاتل بودن او را  فریاد میکرد . یک دنیای عجول ، که به جسم و روح او تف می انداختند و نامردش می خواندند که دست روی زنش بلند کرده که هیچ ، او را هم به قتل رسانده .
ولی مرد ، از بقیه نا آگاه تر بود ، چون خودش هم از مرگ زنش اطلاعی نداشت.
 
وقتی که سیلی  وحشتناک مامور کلانتری صورتش را سرخ کرد ، روح  و جسم نا آرامش تازه ایستاد تا  سوالهایی که مسلسل وار از دهان مأمور بیرون می آمد را بشنود.
: پلاک ۱۳ خونته ؟
: بله جناب سرهنگ
: خانمی که توی اون خونه س خانمته ؟
: بله جناب سرهنگ
: چرا اونو کُشتی ؟
درحالیکه فکر میکرد مأموره بلوف میزنه گفت: یعنی چی ؟ اون بود که میخواست منو بکشه ، یه پسررو اجیر کرده بود . هنوز خودمم باورم نمیشه .
تازه اینجا بود که مرد موضوع را فهمید ، و درحالیکه دوزاریش افتاده بود، نه به  ظاهر  ولی در درون، دیوانه تر شد.
بدجوری گیر افتاده بود.
 
در تمام مراحل بازجویی ، دادگاه  و غیره و غیره ، مرد بهتش زده  بود و زبانش با لکنت ، چند جمله ی تکراری را تکرار میکرد و ازهمه بدتر اینکه همه فکر میکردند خودش را به خلی زده وهمه اش فیلمشه.
 
راز آن جنایت را آن خانه دید . اگر می‌توانست سخن گوید دیگر رازی نمیماند ولی افسوس.
خانه دید که مرد، صبح آنروز،خسته و کوفته از شیفت کاری شب به خانه آمد . همسرش دستکش بردست در آشپزخانه مشغول کاربود . شوهر وارد آشپزخانه شد و خریدهایش را درآنجا نهاد ومتعجب گفت : اِ تو بیداری ؟ همسرش در حالیکه تظاهر میکرد به کاری زوم کرده ، چاقوی بزرگ آشپزخانه را از شوهرش خواست . شوهر خسته ی ازهمه جا بی خبر هم آن را به او داد و تشکر زن چیزی بود که درذهنش حک شد . تعجب کرد ، او معمولاً به خاطر کاری از شوهرش تشکر نمیکرد . ولی این تشکرکه چیز بدی نبود که هیچ ، خیلی هم خوب بود ، برای همین ، روح مرد لبخندی زد.
همه چیز عادی بنظر میرسید.
همسرش گفت : برو دست صورتتو بشور صبحانه آماده کردم.
مرد ماتش برد.آخرین باری که همسرش برایش صبحانه آماده کرده بودرا به یادش نمیآمد. معمولاً خودش صبحانه را آماده میکرد . پیش خودش گفت : امروز چی شده که اینهمه سعادت به من رو آورده ؟
اوهم تشکری کرد و رفت برای خوردن صبحانه آماده شود . در فاصله ای که برگردد، خانه دید که زن ، چیزی را درچای او ریخت و روی میز گذاشت و باقی مخلفات را چید.
مرد که خواست صبحانه را شروع کند به همسرش گفت : بیا پیش من دونفری ...
زن حرفش را قطع کرد و گفت : ممنون ، خوردم ، بهتره به کارهایم برسم و از آشپزخانه بیرون رفت.
مرد که فنجان را نزدیک دهانش برد چند قطره از آن را چشید اولاً خیلی داغ بود ثانیاً تلخی اش  بواسطه پررنگی بیش ازحدش او را آزرد.
در نبودِ همسرش ، برای آزرده نشدن او و ازترس برخوردش ، خیلی سریع مثل فرفره آنرا درون سینک ریخت وچای کمرنگ تر وباب میلش را ازقوری وکتری، درون فنجان ریخت وبه خوردن مشغول شد . بعدش هم رفت که قدری بخوابد.
افکارش بواسطه ی یک کنتاکت کوچک با همکارش ، مشوش بود . اندکی که فکر کرد ، کمی از خوابش پرید ولی کمپلت زیر رواندازش رفت و با مغزش کلنجار رفت تا خوابش ببرد.
دقایقی بعد ، صدای بشکن ریزی که با دو انگشت شست و میانی زده شود توجه  او را به خود جلب کرد و تکرار آن  . ولی عکس العملی نکرد فقط  خوابش  بیشتر پرید و حرکات مشکوک  امروز همسرش را خواست بکاود.
[ موضوعات ناخوشایند این اواخر مثل فیلمی که با دُورتند پخش شود ازمغزش گذشت. از آن شب کوفتی که باهم  رفته بودند سینما. درچند ثانیه ای که فاصله اندکی بواسطه ی خرید بلیط بین  آندو ایجاد شده بود یک پسرمزخرف به همسرش متلک گفت و او  وقتی متوجه شده بود به پسره  تَشَر زده بود ولی وقتی به خانه رسیده بودند انگار کورَکی سر باز کرده باشد همسرش جهنم راجلو چشم او آورده بود که چرا نزدی لت و پارش کنی؟ تو اصلاً مرد نیستی، اگه  داداشم بود زده بود شل وپلش کرده بود و ... و او در جواب گفته بود : تو که میدونی من اهل دعوا و کتک کاری که نیستم ، برادرتون برای خودش یه  بزن بهادریه، وخانمش گفته بود اونطوری خوبه دیگه نه مثل توی بی غیرت و... وجواب شنیده بود: اولاً من بی غیرت نیستم فقط اهل دعوا مرافه نیستم ثانیاً هزاربار به شما  گفته ام  که مراقب لباس پوشیدن و حجابت باش که آدمهای احمقی مثل اون پسره جرأت این غلطاروبه خودشون ندن ولی به حرف من که گوش نمیدی خانم . ولی انگارزخم چند ساله ای دهن باز کرده باشه  موضوع خرید اون  لباسه را به میان کشیده بود و مرد نیز قرض داشتن و پرداخت قسط وکسر آوردن پول  و هزار کوفت و زهرمار دیگررا بخاطرش آورد و     یه عالمه بهانه جوئی دیگه خانم و بعدش هم زن گفته بود میدونی چیه : من از اول هم نمیخواستمت ازت حالم بهم میخوره و مرد که گفته بود پس چرا قبول کردی با من ازدواج کنی تو که ماشالله چیزی را که نخواهی یه دنیا  نمیتونن نظرتو عوض  کنن ، گفته بود تقصیر بابام شد دیگه مجبورم کرد و ازشوهرش  جواب شنیده بود این تنفر را به خودم میگفتی مسئله ات را حل میکردم ، میرفتم دنبال کارم و روح خوشگل خانوممو آزار نمیدادم . بعدش هم خانم پاشو کرد تو یه کفش که من طلاق میخوام و  ماجرای شوم در خواست طلاقش و مدتهای مدید رفت وآمد به کلانتری و دادگاه و دست آخرنتیجه ی آن: که بدلیل اصرار خانم که نمیتوانست ازمهریه اش بگذرد و اصرارآقا جهت عدم طلاق بشرط  پرداخت مهریه ، حال آندو به این وضع  مبدل شده بود : زنی که خود را اسیرمیدید ومردی که فکر میکرد توانسته کوچولوی زیبایش را برای خود داشته باشد.
همه ی اینها که عمری را از آن دو ربوده بود  ظرف چند ثانیه از مغزش گذشت]
 
باز دقایقی گذشت، همسرش بعد از آن حرکات و اصوات ، به خیال اینکه او بیهوش شده با موبایلش یک پیامک فرستاد و سریع هم آنرا از گوشی اش پاک کرد - این را خانه دید ، درحالیکه مبهوت مانده بود -
مرد هنوز در همان حال بود که صدای پچ پچ خفیف و نامحسوسی ، کنجکاویش را برانگیخت ولی  قصد داشت تا   ته توی ماجرای به ظاهر مشکوک امروزش را درآورَد و برای این ، از زیر رواندازش به هر ترفندی بود ماجرا را زیر نظر گرفت و پیگیری کرد.
خانه زودتر ازمرد اضطرابی ناشی ازقصد شومی را به خود حس کرده بود، دری که توسط زن بازمیشد و جوانی که نقابی صورتش را پوشانده بود وارد شد ، اما او که بود ؟ همان چاقو در دستانش بود . دستکش به دست داشت و دو نفری به سمت اتاق خواب حرکت کردند .
مرد که اززیر روانداز آن صحنه شوم را متعجبانه دید به خود لرزید و وحشتزده باعکس العمل تندی مثل قرقی پرید و درحالیکه راز آن همه تردید فاش شده بود به قصد فرار به سمت درب رفت و  سه نفری که در لحظه ای به هم آمیختند و سرانجام ، فرار مرد با آن وضعیت و ماجرایی که در آغازگفته شد.
 
وحال، رسوایی زن، که قراربود با  فکرناقص خود، صحنه خودکشی ای بیافریند و نقشه‌ای که ناکام ماند. واجیرشده ای که ازترس لو رفتنش، چاقو را برای محوکردن شاهد جنایت ، درشکم زن فرونمود و سپس مستقیماً به سوی بام دوید تا از دربی که توسط زن باز گذاشته شده بود ، بگریزد .
زن با چشمانی از حدقه بیرون زده ، چاقوی خیانتش را که  اینک در بدن خودش  جا خشک کرده بود را نگریست و درحالی که فکرش را هم نمیکرد کاربه اینجا ختم شود و ورق به این نحو بگردد ، برای فریاد کمک خواهی با هر جان کندنی بود خودش را بسوی حیاط کشید ولی انگار فریاد که هیچ ، حتی از شدت ترسِ از مُردن ، کلامی هم قصد نداشت از دهانش بیرون بیاید و در حیاط ، جان کند و مُرد.  
همه اینها را خانه دید ومانند کسی که ازصحنه ی رعب آوری زبانش بند آید ، دید  و بخود  لرزید و هیچ  نتوانست بگوید و کاری که نباید میشد ، شد.
 
چند دقیقه بیشتر نگذشت که جوان خوش سیما  که اینک باید بارعظیم گناه قتل را همه جا تا جهنم  با خود حمل کند از کارِ بی تأملش پشیمان شد ومغزش ماجرای چند وقت پیش آشنائیش با  زن زیبا را بیاد آورد . آن زن که هم اینک جسدش روی دست زمین حیاط چند خانه آنسوترازخانه ای که پسره بهمراه  دوستش در آن زندگی میکرد ، مانده بود .
مغزخلافکاری که چند روزبود با رؤیای آن زن روزگار گذرانده بود و حال همان رؤیا بدست این پسرک احمق که از این دنیا فقط خوش تیپی اش را داشت ، دود شده بود و رفته بود به جهنمه زندگی ابدیش .
یادش آمد  که  سرنوشت ، چگونه این دواحمق کودن را  روبروی  هم  قرار داد . نایلکس  سیب  زنی از خریدبرگشته پاره شد و زن  و پسر جوانی که  لبخند برلب به دنبال سیبهای غلطانی که  مثل کودکان تُخس میدویدند و دور میشدند بودند و تعقیبشان میکردند و اما سیبِ آخری ،  هردو دریک لحظه  خواستند بگیرند که  دستهای نامحرمشان هم را لمس کرد . همان سیب لعنتی سرنوشتی  که جد و جده انسان را از بهشتشان به این غربت سرا کشانید . و حال دو تن از ندیده های آن دو داشتند از بهشت زندگی پاکشان به سوی غربتکده ای که  سرانجام مه گرفته اش  مشخص نبود پرت میشدند . سیب آخر هدیه ی  زن بود به پسر، و ازهمان لحظه ، زندگیشان به هم گره خورد . ثمره ی یک بی تقوایی و فراموش کردن خدایی که دائماً می نگرد و صبر میکند (واقعاً عجب صبری خدا دارد)
 
فقط پرهیزکاری و یاد دمادم خداست که انسان را به سعادت  میرساند وگرنه استعداد حیوان شدن را همه آدمیان عادی دارند . فقط خدا کنه آدمی با آزمونی که درآن نقطه ضعف داره ، امتحان نشه که واویلاست.
آن دو هم در فریب زیبایی و خوش تیپی هم زندگیشان تباه شد.
 
دوست پسرک قاتل چند وقت بعد ، زن را دید که پس ازاسکن  کامل کوچه ، از درب  بازشده ی خانه شان  به داخل  خزیده بود و یادش آمد که به دوست قاتل شده اش گفته بود : این خانم  همان خانمی نیست که چند تا خونه اونورتر زندگی میکنه ؟ و اونم  تأئید کرده بود . یادش آمد که گفته بود : حالا چی میخواست ؟
و او گفته بود : بتوچه ، لابد کاری داشته که اومده بود.
ازآشنایی تا مرگ، چند باردیگرهم درجاهای مختلفی با هم قرار کوتاهی گذاشته بودند،ولی به خانه آمدنش فقط همان یکبار بود آنهم با هزار ترس ولرز که هردوتاشون زهرشون شده بود.
انتخاب راه ، دراین دنیا مهمترین چیزست وخروج به بیراهه ی انحراف، همان چیزیست که عمری عذاب جسم و روح را بهمراه دارد ، و فرقش با عذاب دنیا برای کسیکه در راه صحیح  گام  برمیدارد اینست که دومی موقتیست ولی اولی برای همیشه ، و فرق دیگرش برای دومی ارج یافتن است وبرای اولی پَستی . ولی درهرحال گناهست دیگر، برای مردمان خام وناپخته شدیداً کشش دارد ، برای آنها که میگویند : حالا را عشقه ، بعد را ولش کن .
خدا که از فکر وزندگی انسان بیرون بره همون لحظه قوم و قبیله ی گناه که  تعدادشون بیشماره  میریزن تو  و پارتی میگیرن . یک پارتی پر از ناثوابی و شهوت و ...  همگی  مانند جادوگران حال بهم زنی که قیافه شان را مبدل به پری میکنند میآیند. جادوگرانی که فقط میتوانند ظاهرشان را بزک کنند ولی هیچگاه نمیتوانند قلب سیاهشان را پریوار نمایند
 
البته ازنظرکلی هیچکدام ازآن دو پسر ، آدمهای موجهی نبودند ولی مثل داش مشتی های سابق که بعضی لوطی بودند وبعضی نالوطی ، اینجا نالوطیه سرنوشت ساز زنه شده بود و لوطیه بود که نصیحتش میکرد که : بیشعور اون شوهر داره ، الاغ میدونی داری چه غلطی میکنی؟ وجواب شنیده بود دیدی چه خوشگل وباحاله ؟چجوری دلت میاد این حرفارو بزنی اونهم دراین دنیای هردمبیل. من راضی، اونم راضی، حالا توی ناراضی تو این وسط چی میگی؟ و یادش آمد که دوستش که رگ غیرتش بدجوری زده بود بیرون ، بهش گفته خاک توسرت، خیلی کثیفی. اونهم گفته بود عشقمه هرکاردوست دارم میکنم تورو سننه. و اونهم لوطی مسلکانه دوستیش را  با او بهم زده بود و چند تا خانه آنورتر یک جا را اجاره  کرده  بود و زندگی میکرد.
 
وقتی ماجرای قتل پیش آمد ، دوست قاتل بین مردم کنجکاو کوچه بود و حیرتزده  رفت که این خبر را به دوستش بده که وقتی دید دررا باز نمیکنه درحالیکه هنوز کلید  رزرو آن خانه را داشت درب ورودی  را باز کرد – چون میدونست این ساعت دوستش جایی نمیره – یک ته مانده پیوندی هنوز توی دلش جامانده بود . راستش نگران شده  بود اُوِردُز نکرده باشه ، آره  بیشتر به این خاطر بود ، درهرحال  آنها دوستان صمیمیه پانزده ساله بودند.
در را که باز کرد صحنه ی عجیبی دید  . دوستش را که چشماش از شدت ترس ، بیرون زده  بود و شدیداً نفس نفس میزد .
چشم تیزبین اش هم قطره خونی را حس کرد .
با دیدن او ، قاتل گفت : تو ایجا چه غلطی میکنی و بسمتش هجوم آورد و دوستش که  به لکنت افتاده بود در حلیکه داشت به بیرون پرت میشد خیلی مختصر دلیل آمدنشوبا سه کلمه توضیح داد: خانمه کشته شده.
ولی قاتل ، او را به کوچه پرت کرد و گفت گمشو ببینم ، به من چه ، کلیدو رد کن بیاد ، هرّی . و شدیداً دررا به هم کوبید.
 
ازعکس العملش که هیچ تعجبی از این خبر نکرد وآن اوضاع و احوالش و مخصوصاً اون  به من چه ی آخریه (با همه علاقه به آن زن که از او سراغ داشت) ، کارش راخراب کرد واینک رفیق قاتل ، شستش خبردار شد که موضوع ازچه قراره وسیل فحش و ناسزا بود که دردلش  نثارش کرد وخیلی زود  خودش را گم و گورکرد که به این آتش نسوزه. ولی مدتهای آزگاری در عذاب فاش نساختن این واقعیت روزگار گذراند و حتی باز خانه اش را به جای دیگری  انتقال داد . درواقع گفتم اونهم آنقدرها آدم موجهی نبود فقط به بعضی اصول مردانگی پایبند بود ، فرق مردی و نامردی را میدانست  و یکی درمیان رعایتش میکرد.
     
قاتل هم که بعد از مدتها دید خبری ازدوستش نشد خودشو آروم کرد که : فکر نمیکنم چیزی فهمیده باشه ، شاید از برخورد من نارحت شده و صدتا شاید دیگر برای خود بافت . درهرحال از آن گذشت. ولی غدّی خاصی داشت که با وجود اینکه  کسی را کشته بود ترجیح داد محل زندگیش راعوض نکند . پیش خودش فکر کرد در آنصورت بیشترجلب توجه میکند.
واقعش هم اون قاتل بالفطره نبود که حتی با دانستنِ دوستش برود سروقتش و او را نیزبکشد . این قتل هم نتیجه یک تصمیم ناپخته ی عجولانه بود .
ولی عذاب وجدانه از همه مهمتر بود که داشت اونو میکشت . همه اش خودش را با  یه چیزهایی مثل این تسکین میداد که : شاید روزگار انتقامش را از طریق  من از اون زن گرفت و خائنی را ... و به  اینجای فکرش که میرسید به سیب تعارف شده او وپذیرش آن از طرف خود میافتاد و از  ازدست دادن آنهمه زیبائی تأسف میخورد. به هرحال هرکسی یه جوری دیوونه س ، اونهم اینجوری دیوونه بود .  
یکی دیوونه ی پوله ، یکی دیوونه ی شهوته ، یکی دیوونه ی خداست ، درهرحال همه دیونن.
 
اثرانگشت مرد بر دسته ی چاقو وروح وجسم دیوانه اش که همه از نظر دیگران حاکی از قتل زن بدست مرد بود وگذران مدتهای مدید زندانی و رای دادگاه های مکرری که با همه تلاش مرد و وکیلش به جایی نرسید که نرسید ، جسم و روح مرد بی گناه را بشدت بیمار نمود و او را به ویرانی کشانید.
 
در این مدت مدید ، روح دوست قاتل هم عذاب وجدان شدیدی را حس میکرد ویکجوری ازدانستن آن راز لعنتی داشت  میسوخت . خواب خوش  نداشت  و همه اش  کابوس  می دید . البته  از روی  کنجکاوی از بچه های محله که دوستان قدیمی اش بودند همچنان موضوع مرد بی گناهی که مدتها بود به اشتباه  تقاص پس میداد را پیگیری میکرد . آنها هم دقیقاً اطلاعی نداشتند ولی از قول دوست آن مرد شنیده بودند که  نه روحش و نه جسمش حال و روزخوبی نداره و شده نی قلیون و بدجوری مریضه و یه جورائی روانیه.
این هم آخرعاقبت آدم آرامی بود که همیشه دوست داشت سرش تو لاک خودش باشه وبه کسی کار نداشته باشه ولی انگار وقتی آدم بخواد با کسی کار نداشته باشه دیگران با آدم کار دارن ، حتی دنیا .
مدتها بود که شبانه روزمرد به خود نهیب میزدکه کاش طلاق را پذیرفته  بودم و یک الزام ، ما را به این نکبت سوق نمی داد . ولی گریه های دائمیش هم دیگر او را آرام نمیکرد .
 
مجرم نیز دست کمی از آن بی گناه نداشت او هم از وجدان درد شدید یه جورائی روانی بود. مدتی بعد که شنید مرد بی گناه بالاخره کسر آورده و درزندان براثرسکته فوت نموده و وقتی که فهمید مرد در این دنیا فقط یک پدرفرتوت و علیل داشته ، با دوست همخانه ی سابقش تماس گرفت و به اوگفت : کمکم کن دارم داغون میشم چیکارکنم ؟ درجواب شنید هیچ راهی نداری جزاینکه خودتومعرفی کنی شاید روحت آرامش بیشتری بیابد . او هم که از زندگی سیر شده بود و دیگر مواد مخدرهم برغمش کارساز نبود، چنین کرد . فکرش را بکنید : چند نفر برای افکار احمقانه دونفری که روبروی هم سبز شدند ، از بین رفتند ؟ 
تنها کاری که قاتل درحق زنی که کشته بود کرد این بودکه اورا رسوا نکرد وتمام گناه را یک تنه پذیرفت تا جبران سیب گناه یادگاری آن زن شود .
زمانی که قاتل براثر اصرار اولیای دم مبنی براعدامش، کنار چوبه ی داربود تازه به حماقت خودش و آن زن بیشتر فکر کرد و پیش خود گفت : آنوقت که یکدیگر را دیدیم انگار مست لایعقل شده بودیم و شهوتِ خواستن، کورمان کرده  بود ، دردنیا برای رسیدن به  هر چیز راههای بسیاری هست ، بجای راه  میانبر مزخرف آن زن که بر آن  مُصِر شد ، بهتر بود قانع میشد  راههای  دیگری را بیازماید ، منهم که در آن زمان این قرصهای  روان گردان  و شیشه و صدتا  کوفت و زهرمار دیگه  انگار مغزمو  پوکانده  بود و نمیتونستم درست فکر کنم مثل اینکه تنها چیزی که میتونه آدمای لت وپاری مثل منوآدمم کنه و خماری را واقعاً از سرمون بپرونه همین طناب داره ، یادش آمد درآن زمان آندو بیشتر دیوانه بودند تا عاقل . درهر حال او نیز تسلیم سرنوشت محتومش شد.
 
اما دنیا با مرد بی گناه بد تا کرد و جاهلانه راهیه  قبرش نمود . بالاخره  دنیاست دیگه با همه ی شادی و غمش ، و یکعالمه  آدم که همشون خودشونو جایز الخطا میدانند  و به این کلمه ی مسخره ی "جایز الخطا" دلشونو خوش کردند ونمیدونن آنوقت که مشغول عشق و حالشون هستند شاید بی گناهی داره سزای تنبلی و عدم پیگیری حرفه ای آنها را میده . خلاصه چیزهایی که هممون میدونیم  و متأسفانه بنا نداریم که درستش کنیم و فقط گناه را به گردن دیگری می اندازیم تا از عذاب وجدان کار خودکرده مان نمیریم و اون یکی هم همینطور گناه را گردن دیگری میاندازه الی آخر ، یک دور باطل.   
 
اما اینک دنیا می دید جوانی راکه تا آخرعمر آن پدرعلیل، اورا فرزندی میکرد آنهم چه فرزند گرانبهایی .
همان روح توبه کرده ای که دیگر هیچ گناه بزرگی را به خود حس نکرد (دوست قاتل)
او برای آن پدرهمچون روح عزیز از دست رفته‌اش بود که بر زندگی اش جاری بود.
 
درست است مردمی که  همیشه علاقه  به قضاوت غیر ازخودشان را  دارند شوهر آن زن را  مورد عفو ملوکانه شان قراردادند و ازاشتباهشان هم حتی از خدا عذرنخواستند ولی شوهرآن زن درآخرین روزهای عمرش به خود می گفت : شاید من از همسرم یک خیانتکار ساختم .
او بواسطه ی راهی که انتخاب کرده بود تا زیبایش را(که آسان هم بدستش نیاورده بود)همیشه درکنار خویش نگهدارد، خود را مجرم می دانست ، نه بی گناه .       
                                          
بیدقی 98/8/8                                                                                                                                                 

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۹۴۹۱ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی

تازه ترین نقدها

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0