جمعه ۱۹ تير
|
دفاتر شعر افسانه احمدی ( پونه )
آخرین اشعار ناب افسانه احمدی ( پونه )
|
کُنده ای پیر میون یه جنگلم
ریشه هام مونده روی خاک زمین
کِرمای گرسنه ریختن رو سرم
یه طرف تبر نشسته تو کمین
میباره بارون از ابرای سیا ؛
رو تن لخت من از تو آسمون
آرزوم بود که بشم یه قاب عکس
واسه عاشقای بی نام و نشون
یه روزی پای همه مسافرا
شاخ و برگام توی باد می رقصیدن
کلاغا لونه میساختن رو شونم
آدما نشونی مو می پرسیدن
حالا موندم تو سیاهیِ خزون
تک و تنها وسط این همه برگ
مث یک سنگ اضافی نوک پا
رسیدم آخر خط تو دست مرگ
شونه هام شکسته جونی ندارم
خشکم و پوسیده زیر دست و پا
می برن منو واسه اجاق کور
میشم از جنگل بی وفا جدا
دستای یخ زده گرما میگیره
میشه روشن از تنم شب سیا
یه روز دیگه میاد و میمونه
مشتی خاکستر سرد ازم بجا
بعد من به "پونه"ها هوا بدید
تا بپیچه عطرشون تو در و دشت
دیگه وقت رفتن و بریدنه
باید از دنیای سایه ها گذشت
افسانه_احمدی_پونه
─┅─═ঊঈ🍃🌸🍃ঊঈ═─┅─
|
|
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.