درود بر شما
نگاه دقیق و منتقدانهتان جذاب است. کلام دقیق شما همان تداخل ارادههاست و کاملا درست است که گاهی ارادهی دیگری (آن رانندهی بیاحتیاط) زندگی ما را تحتالشعاع قرار میدهد؛ به هر حال ما در جزیرهای تنها زندگی نمیکنیم و گاهی جبر محیطی حاکم است اما نکته اینجاست که باید مرز اختیار و تسلیم را دریابیم و از این مفاهیم زیسته در تندباد حوادث به عنوان بهانهای استفاده نکنیم که تغییر مسیر ندهیم و دوباره به همان عادت قبلی پناه ببریم.
چند مثال میزنم
زنی را در نظر بگیرید که هر روز از چیزی ناراضی است، اما چون میترسد آرامش خانه به هم بخورد، یا چون وابستگی مالی دارد، یا چون از قضاوت دیگران میترسد، سالها همان وضعیت را تحمل میکند.
اینجا شاید خودش انتخاب کرده، اما در عمل، او در حصار ترس و عادت مانده...
مردی که از ترس کلکل و اعصابخوردی، به اجباری تن میدهد، او در واقع اختیار خود را پیشفروش کرده تا در آرامشی کاذب بماند.
کودکی که با تحمیل دلسوزانهی والدین دچار تغییر مسیر میشود و یاد میگیرد که خواستن هزینه دارد، پس از همان ابتدا خواستن را تعطیل میکند...
دانشجویی که به خاطر ترس از استاد، حقیقت را دفن میکند؛او هم همینطور؛ زنجیرهی نقرهای سکوت را به دور قلمش میبندد تا هزینهی تغییر را ندهد و نمرهاش آسیب نبیند...
کارمندی که از شغلش راضی نیست، اما هر روز میرود و غر میزند و خسته میشود؛ اما باز هم تکرار همان مسیر...
خلاصه اینکه خیلی از این مفاهیم در بند منطق نمیگنجد و ایدهآل بهنظر میرسد
اما همینقدر بدانیم که ما خیلی وقتها میتوانیم با تکیه بر اختیارمان، زنجیرهای این عادتها را پاره کنیم و از قفس بیرون بزنیم و با این کار از تکرار الگوهای مخرب و بدپروری نسلهای آینده پیشگیری کنیم اما چون میدانیم پریدن، هزینه دارد، زخمی شدن دارد و گاهی هم شکست خوردن؛ ترجیح میدهیم در همان قفس بمانیم و به همان عادت همیشگیمان ادامه دهیم.
پوزش میطلبم بهطول انجامید
و متشکرم از نگاه دقیق و جامعالاطراف شما بزرگوار!