شب، مثل طنابی نمدار
دور گلوی کوچه میلغزد
او
با کیف کهنهای انباشته از فاصله
از پلههای سرد مترو بالا میآید
چراغ قرمز داروخانه
روی گونهاش زخمی از نور میکشد
پالتوی نازک پاییزیاش را
باد، با همان طناب
تا کجا خواهد دوخت
به تنهایی اسکلت شهر؟
هیچ مردی نام واقعیاش را نمیپرسد
لبهایش را خط میکشد
با رُژی به رنگ خونمرده
و کیف کهنهاش را محکم میچسباند
انگار تمام زندگیاش
همین چرم کهنهٔ ترکخورده باشد
انگشتهایش بوی سیگار و بیم دارد
موهایش را پشت گوش میزند
حرکتی که از مادرش مانده
پیش از آنکه بفهمد
بدن
سکهای در شبِ بیتقویم است
او میداند
معامله
قدیمیتر از اختراع سکه است
به قدمتِ نگاهِ شکارچی به آهو
چند قدم آنسوتر
خواب کودکیاش را میبیند
دخترکی با دو بافتهٔ سیاه
طنابهای نرمِ هنوز نگسسته
که آینه
رازدار لبخندش بود
حالا خیابان
آینهایست با هزار تیغ
سپیده که بزند
برمیگردد به اتاق کوچکش
جایی که حتی سایهاش
از او سبکتر است
کفشهای پاشنهبلندش را درمیآورد
و پاهای ورمکردهاش را
میسپارد به سکوت قرصهای مسکن
به همان سکوت که مادربزرگش
لای بافههای گیسویش میبست
میخوابد
و در خواب
هیچکس به خاطر پول
لمسش نمیکند
باد
فقط باد است
طنابها از گلوی کوچه باز میشوند
او درختیست
که هنوز میتواند
بهار را
باور کند
حتی اگر
خیابان
تمام تیغهایش را
در سینهاش بشکند
اما تو
که این را میخوانی
کدام طرفِ خیابان ایستادهای؟
آینهای
یا تیغ؟
---