در آن باد،
نفَسِ مست تو را شناختم،
همان باد که پاسخ را
به گوش گلهای شببوی گورستان رسانده بود.
اکنون ایستادهایم
بر مزار پرسشهایمان
و بوی خوششان را میشنویم.
دیگر چه بگویم
که باد نگفته باشد؟
دستت را باز کردی
و باد از لای انگشتانت گذشت.
همین گذشتن است که میماند،
نه آنچه در مشت میپنداشتی.
گفتی: «هیچ»
و من این هیچ را
چون گوهری در مشت گرفتهام.
میترسم بگشایمش:
نیست.
میگشایم: نیست.
همین «نیستن» بزرگتر از هر هستنیست.
هیچ، یک آینه است.
هر که در آن نظر کند
خود را فراموش میکند
و تنها باد را مینگرد
که در آینه میوزد.
در معراجِ هیچ
نه ردایی میآویزم، نه عقلی.
هیچ، ردای من است
و عریانترین رقص،
رقص در هیچ است.
مشت تو
پر از همه چیز است
چون خالیست از خود.
این است آینگیِ محضِ نیستن:
چیزی در آن نمیگنجد
پس همه چیز را
در خود مینمایاند.
پدر در معراجِ خویش
گیوه از پا نمیکند،
عقل را بر دارِ نان میبیند.
مست از فرط بیداری
یا غفلت؟
من اما دلقک آن معراجم
نه از سرِ غفلت، که از سرِ هیچ.
گفتی:
«دستهگلی از انگور
به استقبال هیچ میروم»
همان دستهگل را میبینم
که بر دوش هیچ
تابوتِ ترس را میبرند.
بر دوش هیچ
تابوتِ ترس
چنان سبک میرفت
که گویی پَری در باد.
و تو گفتی:
«ترس را باید
با خوشههای خندان تشییع کرد
نه با شیون.»
من نیز دستهای انگور
به این تشییع آوردهام.
بگذار ترس بمیرد
بگذار در گورش
تاکی رویَد
به خوشیِ مستی.
تشییعجنازهای چنین خندان
در تاریخ نبوده است.
کوزههایت را میشکنی
و از هر تکه
گلی میروید.
جهان پر از گلدانهای تازه میشود.
جمجمهٔ نیاکان
ترک برمیدارد،
آهسته، انگار چیزی را به یاد میآورد.
و از شکافش
یاسمنی بالا میآید.
چه خوب دیدی
که هر ترَک
دهانِ بازِ نیایست.
حالا گوش کن:
باد، آن نوازندهٔ ازلی
در این نیها میدمد.
سکوت میکنی،
و میشنوی
همان ترانهٔ پیوستن را.
شکستن، آغاز ترانهٔ پیوستن است.
تو این را میدانی
و من اکنون میبینم
که هر ترک بر کوزههایت
نیایست
که باد در آن آواز میخواند.
ما نمیمیریم
ما تعویضِ گلدان میشویم.
ریشههامان در خاکِ هیچ فرو میروند
و ساقههامان از جمجمه بیرون میزنند.
باغبانِ این باغ
همان باد است
و من و تو
دو قلمهٔ سرگردان
که در هم پیوند خوردهایم.
معجزهٔ «هیچ» را چنان گفتی
که جام دیگر
در دستانم نمیچرخد؛
خودِ دستانم جام شدهاند.
هر چه مینوشم
پُرتر میشوم از خالی.
این مستی
دیگر نه از انگور
که از دمای صفر مطلقِ بودن است.
نبودنی که بودنیتر از هر بودنیست.
اکنون که باد
از کوچههای کهن بازمیگردد
و ماه
قرصِ خالی جام را
در گورستان ابرها به خاک میسپارد.
من و تو
دو سایهٔ بینام
بر دیوارِ هستی میرقصیم.
سایههایمان بر دیوار
دیگر از مرگ نمیپرسند.
باد میوزد.
سایه میرقصد.
مقصد، همین گام است
همین گام.
من پای برهنهام
سنگهای داغ تقدیر را
پشت سر گذاشتهام
و حالا در میانهٔ راه
نه از مبدأ میپرسم
نه از مقصد.
مرگ چیست؟
باد میوزد.
گلهای شببوی گورستان
دیگر نه بر مزار مردگان
که بر مزارِ پرسشهای ما روییدهاند
و خوشبوتر از همیشهاند.
نه تو مرا میشناسی
نه من تو را.
اما آن باد را
بادِ میانِ انگشتانت را
که هر دو را مستِ هیچ کرده
خوب میشناسم.
و این
برای رقصیدن کافیست.
برای همیشه.
امشب
بر مزار پرسشهامان
بوی خوشی میوزد
که پیشتر فقط در گورستان میرویید.
عریان ترین رقص
رقص در هیچ است