نگذار رنجهاتو را منفور کند
تا روحت را به خاک بنشاند.
از مرگ مترس آن فقط درِ باغیست که بهار را پشت سر گذاشته
از عدالت مگریز چون خورشید اگر پنهان شود، سایهها حقیقت را نخواهند گفت
انسان چگونه باید زندگی کند
باید یافت: زندگی یعنی چه
انسان نیک، نخست از خویشتن میگذرد
و این را میداند
زندگی بیعدالت، مانند بیابانیست که دریا در آن نیست
تشنگی را نمیشود با خاک سیراب کرد
به چشم یک کبوتر در مردم بنگر
و بدان
روح را باید به آب زلال شست
چون این جهان دریاییست بیساحل
و انسان باید در خویشتن، پادشاهی کند
مال ابریست که میگذرد
خرد و حکمت را بکار که اینها ریشههاییاند که سیل نمیبرد
اگر در گرداب زندگی افتادی
با خود رو راست باش
و انسانیت را پیشکشِ هیچ طوفانی مکن.
بردهی شکم و هوس نباش
همیشه چراغِ راهِ کسی باش
که به دنبال پناهی است
تحمل بهترین معمارِ انسان است
که خانهی روح را ستوندار میسازد.
آدمیزاد در هزار رنگ رنگ عوض میکنند
بپا که در رنگینکمانِ تعلقات نیفتی.
مرگ آرامشِ باغِ خاموش است.
خشم، دروازهایست که در به ویرانی باز می کند
بوی قدرت ماریست در علفزارِ نفس
هر که را گزید، زهر در رگها میریزد
از آن دور شوید که سمِ مار به خون مینشیند.
بعضی خود را در هزار غم میپیچانند
اما میشود همه را رها کرد
خویشتن را به بندِ خشم، طمع و هرس مَبند
هیچکس سپرِ تمامناگسستنی ندارد.
همه ما زرهی کوچک از این جهانِ بیکرانیم
و جهان، دریاییست بیرحم.
روزی این زره میشکند
و کسی دیگر جایگزین می شود
طوبی اهنگران
۶۳۱۴۰۵
دلنوشته آموزنده و زیباست