نمیشود که
خیابانهای دَرهَم و بَرهَم
لاییکشان
از دهانِ آسفالتم عبور کنند
نبینند؛
کافههای دنج، انتظارم را میکِشند...
نفهمند؛
قرار است کام ِ تلخم را
به خوردِ اسپرسوها دهند...
نکند چشمشان تنگ است؟
این از خدابیخبرهای انسانگرد
نمیدانی!
نمیدانی
بعد از نطق زهرآلودم
چگونه از دل ِ خیابانی دَرهَم به روی کافهای شیکوپیک
بالاآورده شدم...
.
.
«اخبارهای شعرگاهی از مزارع رنج، به سمع رادیو رسید»؛
شالیزارهای دبش!
از رنج شما چه حاصل؟
جز شِفتههای منحوسِ محبوس در خندق بلا؟...
*بفرمایید خانوم؛
.
.
تکهکیکهای براونی
یکی پس از دیگری
نجویده
قورتم میدادند
و تو باز هم سر قرار را شیره مالیدی
و سیگارهای بهمن، دودت کردند
و به بهانهی مست شدن عرقهای سگیت
از چهارچوب *میخواهمت* فراتر نرفتی!...
«سکانسِ پایانی نمایش رادیویی»؛
-چته؟
مگه قرار نشد همخونهشیم
مگه قرار نشد هر طور مایل بودی پیش هم باشیم
اسمشو هر چی خواستی بذار
رفاقت سفید، سیاه
چه میدونم؟ اصلا اسمشو بذار رفاقت صورتی
از همین مرامهای فانتزی امروزی دیگه...
-دههههه دِ لامذهب
من میگم نره تو میگی بدوش؟؟
میخوام تنها باشم
چرا متوجه نیستی؟
ولم کن بابااااا!...
*خانوم؟ چیز دیگهای میل دارید؟
.
.
لیمونادی پر از یخ، سفارشم را کرد
و کارتهای هیز
جیرینگ جیرینگ
تنشان را به دستگاه پوز مالیدند
«رادیو از دست ژستهای دموکراتش جیغفرابنفشی کشید و چشموچال خاموشی را بیرون آورد»...
*خانوم؟
خانوم؟
دیر وقته! باید کافهرو ببندیم.
.
.
صفحهی گوشی لمسم کرد
و اسنپ
رِ به رِ پاچهی مقصدم را میگرفت
اما_
خاطراتِ چموشت
خیز برداشتند
و با یک تیپا
به شبانههای ولگرد
رهسپارم کردند...
*شاهزاده*