يکشنبه ۱۷ خرداد
شالیزار شعری از پژمان بدری
از دفتر سپیدانه نوع شعر سپید
ارسال شده در تاریخ ۱۱ روز پیش شماره ثبت ۱۴۶۰۲۶
بازدید : ۶۸۹ | نظرات : ۷۶
|
آخرین اشعار ناب پژمان بدری
|
به خطراتِ جوی بسیاری دچارم
از همان ساعت که آفتاب
در جمجمه ی چراغ خواب غروب کرد
با هر تلنگرِ سرما تکه تکه می شوم
(همین جا مسئولیتِ حمله تروریستی
علیه خودم را به عهده می گیرم)
دیروز آتئیست بودم
امروز مسیحی هستم
ممکن ست فردا مسلمانی باشم
که به یادِ تو سجده می کنم
و اگر روزی
چند کودک از فرط گرسنگی
گلوله خوردند
قطعاً یهودی شده ام
(حالا با بوی خون پای کوسه ها
به این مسیر باز می شود؛
دریا در خودش غرق شده است)
با احتیاط جلوتر بیا
آمدنِ تو شالیزارست
ولی درونِ من یک معدن کارگر
زیر آوار مانده اند
آوار
آهی
بود
که کوه در سینه داشت!!
|
|
|
نقدها و نظرات
|
سلام وعرض ادب خدمت شریف استاد علامیان عزیز وبا قدردانی از زحمات بیدریغشان در امر آموزش وارائه نقد و تحلیل های سازنده بر اشعار اساتید حاضردرسایت | |
|
بهبه جناب فخوری عزیز و بامعرفت را درود ممنونم استاد هنرمند و دوربینبهدست🙏 آقا ما همچنان ارادتمندیم گرانقدر  سبز و سلامت باشید | |
|
جناب علامیان ( اعتراض) شاعر و ادیب فرهیخته درود بر شما هنگامیکه جناب بدری در خصوص مرگ مؤلف نظرشان را در پنجره سبز جناب پور پورمستان گذاشتند. نظر خودم را گذاشتم. لیکن بدلیل اینکه آنروزها درگیر پروژه ی وقت گیری بودم، لیکن بلافاصله نظرم را پاک کردم زیرا وقت پاسخگویی و دفاع از حرفهایش را نداشتم. ( اگر بخاطر داشته باشید برای حضرتعالی در خصوص شعرای قدیم مخصوصا قرن هفتم کامنت گذاشتم) اکنون نیز تا پایان هفته درگیر یک لقمه نان و ماست هستم. ولی از همینجا قول میدهم مفصل به این مقوله در وبلاگ خودم بپردازم ضمن عرض ادب به جناب بدری، بدلیل اینکه شعر ایشان را ندارم نظری نمیدهم در پناه حق باشید | |
|
عرض درود و ادب جناب چارقدچی ارجمند ممنونم از کامنت شما به امید خدا هرچی که خیره همچنین شما بزرگوار سبز باشید و در پناه حق | |
|
سلام امیر قشنگم قربون مرامت رفیق میدونی همیشه تحلیلاتو دوست داشتم و جز تعظیم مقابل این موشکافیت کاری نمیشه کرد ولی از این به بعد منو تو باید پنجره ی گلبهی باز کنیم تا سبز من توجه کردم هرجور حرف میزنی یکی هست یه برداشت کج ازش بکنه یا....  دقیقا زدی تو خال بعضی ها سورئال رو با تکلف سرایی اشتباه گرفتن سورئال یه پشتوانه تو حقیقت باید داشته باشه که مخاطب به باورپذیری برسه در مورد کانکریک هم اتفاقا تو ویرایش آخر همینجوری که تو نوشتیش نوشتمش اما اینجا درست تایپش نکرده بودم ممنون که حواست بود و حواست هست گل برای گل | |
|
سلام جناب چارقدچی من عادت ندارم تو یه بحث فرسایشی شرکت کنم کلا هم به گفتمان آزاد معتقدم شما بزرگ مایی هرچی بگی همون درسته | |
|
درود پژمان جان جانان / مخلصیم دادا کاری نکردم که وظیفه بود و زیره به کرمان بردم. محبت داری عزیزم ممنونم🙏 خخخخ گلبهی  اره والا درست میگی، میفهمم و درکت میکنم، هی روزگار... چی بگم! کانکریت رو حدس میزدم چون میشناسمت، خودمم یه مدل دیگه نوشتم (آواری و زلزلهای) اما اینجا زیر هم اومد خخخ. راستی رفیق اون جمجمه چراغ شاهکار بود خداییش، باورکن باعث شدی ازین به بعد هروقت چراغخوابی، آباژوری چیزی ببینم یاد تصویرت بیفتم. با اینکه موقع خواب باید همهجا تاریک باشه تا خوابم ببره و عادت به چراغ خواب و...ندارم اما کاری کردی که برم جمجمهش رو یه نگاه بندازم، عجب جمجمهای هم داره لاکردار😅 آقا خلاصه ما دوست داریم ــ نبض قلمت سبز و تنت سالم🌹 | |
|
 👌 | |
|
سلام جناب استکی ممنونم | |
|
سلام جناب آزادبخت نوکریم | |
|
سلام آقا علی شما هرجور بخوانی همون درسته | |
|
اقا علی این واقعا نوآوریه جمله ی انگلیسی رو بیاری تو قافیه و وزن فارسی مرحبا لذت برم | |
|
سلام بانو درگاهی ممنونم | |
|
سلام جناب حاجی پوری کوچیک شمام | |
|
سلام معصومه خانوم ممنون از لطف همیشگیت | |
|
سلام آقا محسن سپاس از حضورت | |
|
سلام جناب رمضان پور وجودت به اینجا هوای تازه داده | |
|
من نمیدونم این کهلوت سن چرا باعث شده اسم شمارو اشتب بگم جناب رضاپور خاک پاتیم | |
|
سلام پورمستان عزیز هم ریش نویافته مال خودته ببرش تو صفحه ی خودت بگو اینو من سرودم | |
|
سلام چاکرات کرمی بانو | |
|
سلام محمدی جان ما پریم از این انگارها مخلصینات | |
|
سلام درود بر شما | |
|
سلام و سپاس جناب متولی | |
|
سلام و ممنون جناب عبدالله پور | |
|
سلام و مخلصات جناب یحیی نژاد | |
|
سلام و مخلصیم جناب یگانه | |
|
حسام برا | |
|
سلام سپاس بانو روزبهانی | |
|
سلام بانو خلیق درسته | |
|
سلام پدر جان شما هر وقت بیای اینجا گلستون میشه چاکرات | |
|
سلام جناب عزیزی کوچیک شمام | |
|
سلام جناب نجفی مخلص | |
|
سلام بانو طالب زاده سپاس مثل همیشه با دقت خوندی هرجای این دنیارو نگاه میکنی فتنه ی یهود مشهوده مخلص | |
|
سلام بانو کهکشانی امیر همیشه به چیزای ساده اما شگفت انگیز توجه ی خاصی داره کلا شعر هم فلسفه اش همینه از لا لوی این روزمرگی ها باید شعر بیرون کشید در ضمن الکی نگفتن هر گوشه ی این خلقت و نگاه کنی نشانی برای تفکر پیدا میکنی چاکر | |
|
سلام پیام عزیز به مهر خواندی
ایشالا با دعاهای خوب تو همه به یه آرامش نسبی برسیم
خاک پاتیم | |
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.
و پژمان جان بدری؛ رفیق خوب و قدیمی
نکتهای که چند روز پیش فراموش کرده بودم و بد نیست الان به آن اشاره کنم این است که ما در ادبیات مقولهای بنام «مرگ مؤلف» و همچنین اصطلاحی به عنوان «منِ دیگر» داریم که در پیوند با اغراق {و دراماتورژی} در روایت {قصه} با جهان فانتزی شعر، هماهنگ و اجرا میشود. یک تعریفش این است که: شاعر یا مؤلف امکان دارد که در روایت و در جهان شعر، از سیگار و شراب و و و حرف بزند ولی خارج از دنیای شاعرانه، نه تابحال سیگاری دود کرده باشد و نه مشروبات الکلی مصرف. یعنی مؤلف از خودِ واقعیش میزند {به قتل میرسد}، تا معنا یا اثر را و در نهایت مخاطب را زنده کند. پس وقتی شاعری از این موارد در شعرش حرف میزند، لزوماً تجربه زیسته یا سبک زندگیش نیست و تصور نکنید که خودش نیز در عالم واقعیت این اعمال و رفتارها را انجام میدهد. این دیگر از بدیهیات است و سادهترین مقولهای که دوستان بهتره توجه کنند و راجعبهش آگاهی داشته باشند. بطور کلی در شعر امروز ایدئولوژیِ صرف تاحدودی غلاف است و لایفاستایل، عادتها و رفتارهای شخصی فرد {خودِ شاعر} معمولاً با رفتارِ شخصیت (کاراکتر، سوژه، من دیگری یا هر نام دیگر) در شعر متفاوت است و دو چیز جدا از یکدیگر.؛ رفتارمندیِ اِلمانها و شخصیتها کارکردی جز در شعر ندارد و اغلب غیرواقعیاند. به بیانی دیگر: مثلا ممکن است یک نفر هرگز به لندن نرفته باشد اما لندن را از دیوید بکام نیز بهتر توصیف کند. یا هیچگاه شیراز نرفته باشد ولی وصفش از شهر شیراز و آفتابِ جِنگِش، از یک شیرازی {حافظ و سعدی} هم زیباتر باشد. یا فیالمثل پژمان نوعی، تابحال شمال نرفته باشد اما شالیزارانِ برنج را طوری ببافد که گویی خودش و آباواجدادش سالیان سال شالیکار بوده و هستند؛ این ذوق هنری و قدرت تخیل بستگی به عواملی دارد که حال بماند.
نکته دوم: نقد، چه کوتاه و چه بلند - چه نقد اشعار سپید، چه نقد اشعار کلاسیک - در هر صورت ارزشمند است. پس سعی کنید زمان بگذارید و آن را بخوانید؛ خاصه نوآموزان. نقادان، از انرژی و وقت گرانبهای خود میزنند تا دانش و آموزههای خود را کم یا زیاد بیچشمداشت به شما عزیزان عرضه کنند.
حالا شعر پژمان بدری:
در همین ابتدا لازم میدانم کمی راجعبه این تصویرِ خوب در سطر سوم و بطورکلی مقوله تصویر و تکنیک ایماژسازی در شعر سپید {مدرن و پستمدرن} خاصه سبک سورئال صحبت کنم. در شعر سپید، تصویر و ایماژ، نه فقط آرایهای بیانی، بَل کالبدی است که معنا در آن جان میگیرد. شاعر با ”ترکیبسازی و آشناییزدایی“، جهانی نو میآفریند؛ جهانی که در آن مفاهیم انتزاعی، جامه ملموس میپوشند و احساساتِ پنهان، درخششِ تازهای پیدا میکنند. ایماژ: یعنی همان تصویر، اما تصویر ذهنی-رویایی؛ - تلاقی عینیت و ذهنیت در یک لحظهی خیالانگیز. و ایماژیست یا ایماژنویس: کسیست که با تصویر مینویسد و ردِقلمی از زبانِ عریان از شعریت، در شعر باقی نمیگذارد و یا به زبانی سادهتر: کمتر سطری را بیتصویر {بیمعنا - بیتکنیک} رها میکند. این تکنیکها، مخاطب را به ورای ظواهرِ کلمات میکشانند و او را به سفری درونی دعوت میکنند. اما گاهی برخی شاید فکر میکنند که تصویرسازی، سورئالنویسی یا بطور کلی شعر: یعنی هذیانگویی افراطی، سخت و پیچیده سخن گفتن، لزوماً از عجایب روزگار و عوالم چهارگانه حرف زدن، بیان نامفهوم و و و... خیر اصلاً اینگونه نیست. یک تعریف سورئالیسم در شعر یعنی: توانایی این را داشته باشیم که با کمک صور خیال و تکنیک آشناییزدایی: سادهترین حرفها، کارها، روزمرگیها و اتفاقات طبیعی را بدیع و جادویی و فراواقعی توصیف کنیم؛ نه اینکه عجیب را غریب بگوییم و بدنبال شعر در آسمان و زمین بگردیم و خودمان را به در و دیوار بکوبیم. گاه شعر، کنارت نشسته و منتظر است که خودش را در صورتهای مختلف به تو نشان دهد. در اشیاء، خاموش و روشن کردنِ چراغ یا لامپ، چشمکزدن مهتابی، خوابوبیداری، طلوع و غروب آفتاب، تلویزیون، تلفن همراه و...
به بند اول توجه کنید: که نامش را آغازِ غروب در جمجمهی چراغ خواب میگذارم؛ پس از غروبِ خورشید طبیعتاً وارد شب میشویم و تاریکی. از اینرو شاعر بجای مستقیمگویی و هرگونه توضیح اضافه، در یک تصویرِ خوب و موجز و امروزی، خطرات جوی و نیز چراییِ ظلمات {سرآغاز غروب} جهانِ امروز را نشان میدهد و ما در سطرهای بعدی علتِ انتخاب تاریکی و ارتباطش با معناومفهومی که شاعر در نهایت قصد دارد تبیین کند را متوجه خواهیم شد.
«به خطراتِ جوی بسیاری دچارم
از همان ساعت که آفتاب
در جمجمه ی چراغ خواب غروب کرد»
آفتاب غروب کرد - غروب آفتاب: همانطور که عرض کردم اتفاقی هر روزه است اما همین اتفاق ساده و طبیعی، {البته ساده در تکرارش ورنه شگفتی خلقت است} ایماژ دارد و شعریت میگیرد. این سطر، سرآغازِ سفریست به درونِ جهانی پرآشوب و متلاطم. سفری که شروعش میتواند در هنگام خواب - چهبسا حتی در حالی که شاعر به چراغ خواب خیره بوده - شکل گرفته باشد. جالب اینکه ما بطور طبیعی قبل از خواب معمولا به یک نقطه خیره میشویم - فکر و خیال میکنیم - تا آرام آرام خوابمان بگیرد. شاعر، خود را در معرضِ ˝خطراتِ جوی˝ قرار میدهد و یا قرار گرفته است؛ عبارتی که هم میتواند به تهدیداتِ بیرونی اشاره داشته باشد و هم به آشفتگیهای درونی. اما اوج این تصویر، در جمله دوم نهفته است: ”از همان ساعت که آفتاب در جمجمه چراغ خواب غروب کرد.“ بکارگیری آرایه تشخیص در اینجا هم نوآوری دارد و هم نوعی آشناییزدایی را به نمایش میگذارد. همانگونه که عرض کردم غروبِ آفتاب، نمادی از پایان روز و آغاز تاریکی است. اما چراغ خواب میتواند نمادی از کورسوی نور در تاریکی، آرامش، امنیت و حتی رویا باشد. حال، ترکیبِ غروب آفتاب در این فضای شخصی و درونی، نشاندهنده بحرانی عمیق و درونی یا از بین رفتنِ بارقه امید، فروپاشیِ آرامش و البته هجوم تاریکی است؛ فضایی که باید امن و روشن باشد اما اینچنین نیست. جمجمه نیز با بار معناییِ مرگ و اندیشه، این تصویر را هولناکتر و فلسفیتر میکند؛ گویی اندیشه شاعر یا شاید خودش یا اصلاً همهچیز در آستانه غروبی ناگوار است.
...
از سطر چهارم به بعد پنداری با تکهتکه شدن در سرما و هویتِ سیال یا به تعبیری با ”بحران بیهویتی“ روبرو هستیم: بحران هویتی معمولاً از تضاد بین ارزشها، باورها و انتظارات افراد با محیط اجتماعی-فرهنگی و نیز تحولات شخصی یا جهانی بهوجود میآید. این احساسِ تردید و عدم تطابق ممکن است که بهدنبال تغییرات زندگی، رویدادهای تراژیک، و تجربه ناهماهنگی در ارتباطات ما پدید بیاید. این بخش، ژرفای فروپاشیِ آغاز شده در سطر اول را آشکار میسازد. ”تکه تکه شدن با هر تلنگرِ سرما“، استعارهای قدرتمند از شکنندگی و آسیبپذیریِ وجودی است. سرما، نه فقط سرمای فیزیکی، بلکه انجماد جهان، سردیِ ناشی از جنگ، فروپاشی تمدن، فقدان انسانیت، انزوا، ترس، بحرانهای هویتی و... است که شاعر را درهم میشکند. و اما آن جمله پرمغز و جسورانه؛ آنهم در زمانهای که دکمهی گردنگیریِ خیلیها کار نمیکند و بزن در رو شدهاند: «همین جا مسئولیتِ حمله تروریستی علیه خودم را به عهده می گیرم.» این اعترافِ عجیب و نجیب ـــ این طعن و کنایت شاعرانه ـــ در واقع بیانگر خودویرانگری و احساس گناهی عمیق است. در اینجا یک ”خودم کردم که لعنت بر خودم بادِ“ ظریفی هم احساس میکنم؛ که این ˝خود˝ لزوماً خودِ شاعر نیست و در حقیقت یک خودِ جمعی و تاریخی است. یعنی هر بلایی که سرمان میآید از بیتدبیری و سهلانگاری خودمان است. شاعر {جامعه - شرایط زندگی - پیرامون او و...} شخصاً عاملِ این ”فروپاشی“ و این حمله به وجود خویش بوده و رسماً یقه خودش را چسبیده است؛ خب این یک اعلام جرمِ درونیست که میگوید ریشه این خطرات در خود ما نهفته است. انصافاً تا به امروز هیچکس مفهومِ ضربالمثل: «از ماست که بر ماست» را اینچنین ظریف و مدرن با این تعریض اجرا نکرده و به تصویر نکشیده است؛ لااقل من یکی که سراغ ندارم. سطر بعدی، اوج تفسیرپذیری و بیانِ مضامین سیاسی-فلسفی-اجتماعی را به نمایش میگذارد و احتمالا میخواهد بیان کند که سیالیتِ هویت در دنیایی که دچار بحرانِ معنا گشته، امروزه امری رایج شده است؛ تغییر دین و باور، از آتئیست تا مسیحی، مسلمان و در آخر یهود. شاعر در پی مشاهده رنجِ کودکان گرسنه، نه یک بازی کودکانه، بَل بازتابی از جستجوی مداومِ معنا و اخلاق در جهانی بیرحم را نشان میدهد. او با هر تغییرِ دین یا باور، میکوشد پاسخی برای رنج بشری پیدا کند. شاعر به دنبال راهیست تا بتواند با آن ˝تو˝ - که میتواند: منِ حقیقتیافتهی مستتر، وجدان، معشوق، حقیقت و یا هر امرِ متعالی باشد - ارتباط برقرار کند؛ و در نهایت وقتی شاهد اوج بیرحمی و گرسنگیِ کودکان میشود، ”هویت یهودی“ را برمیگزیند؛ و چه زیبا - ساده - مشخص، توهم برتری {برگزیدگی} و جنون خونریزیِ یک قوم یا یک سیستم را بدون لکنت نشان میدهد. به عبارتی: این بخش نمادی از پذیرش رنجِ بشریت در گستردهترین شکل آن نیز میتواند باشد؛ که پاسخی کوبنده به پرسشهای بنیادینِ اخلاقی و اجتماعی و... در عصر ماست.
...
و اما پایانبندی شعر: که البته به زعم بنده میتوانست کمی بهتر و ساخته پرداختهتر هم اجرا شود. و نکته دیگر اینکه بنظرم اگر شاعر نام دیگری {عنوان خاص} برای شعر انتخاب میکرد مناسبتر بود... مثلاً: غروب، هبوط، آوار، سقوط و امثالهم. البته میدانم که شاعر تا حدی اتوپیای نامشخص دارد و گهگاه نوید سبزِ آینده را مدنظرش قرار میدهد؛ همین امید شالیزار در برابر آوار درونی-بیرونی، بیانگر این مطلب است؛ با اینحال: پژمان گیان قبلا در انتخاب عنوان شعر {و البته کانکریت} وسواس بیشتری بخرج میدادی کوْرَه جان! 😅
«دریا در خودش غرق شده است...
با احتیاط جلوتر بیا
آمدنِ تو شالیزار است
اما
درونِ من
یک معدن کارگر
زیر آوار مانده
آ
و
ا
ر
آهــــــی
بود
که کـوه در سینه داشت!»
بندِ پایانی، تصویری تکاندهنده از وضعیت فعلی ارائه میدهد. اگرچه شاید تعبیر غرق شدنِ دریا در خودش، قبلاً در شعرهای دیگر نیز بکار گرفته شده باشد اما کاملاً مناسب بود و جایش در همین شعر است. تصاویری هولناک و سورئال از خشونت، تباهی، تحت فشار بودنِ ”طبقه کارگر“ که گویی زیر فشار طبقات دیگر، دارد له میشود و البته نابودی طبیعت - نظم طبیعی - حتی از بین رفتنِ نظم نوین جهانی. این تصاویر، تداوم همان خطراتِ جوی و همان فروپاشیِ درونی را نشان میدهند. با اینهمه اما در بین این تاریکی و تباهی {غروب وحشتزا} شاعر هنوز کورسوی امیدش را از دست نداده و انگاری ندایی هرچند ضعیف و خفیف از دور میشنود؛ مثل همان کورسوی چراغخواب که پیشتر عرض کردم. «شالیزار» نمادی از رویش سرسبزی، برکت {تأمین کننده غذا} باروری و زندگی است. حضور تو {همان امرِ متعالی، منجی، معشوق یا...} میتواند سرآغازِ فصل تازهای باشد. اما این امید، با یک ˝ولی˝ همراه است! این استعاره، ژرفای زخمها و دردهایی را نشان میدهد که درون شاعر نهفته است و همانطور که گفتم: نمادی از کارِ سخت، رنج مدام، و بیانگر طبقاتِ فرودست جامعه است که در سکوت و زیر فشارِ آوار - بدلیل تمام مشکلاتی که میدانید و میدانم - دفن شدهاند. تلقی دیگر اینکه شاید این آوار، نه فقط آوارِ رویدادهای بیرونی، بل آوارِ تجربیات تلخِ زندگی است. حتی در آخر، آن آوار به اعتقاد من معنایی فلسفی نیز میتواند داشته باشد: «آوار آهی بود که کوه در سینه داشت!» این سطر بیانگر غمیست که فقط متعلق به یک فرد یا یک جامعه و کشور نیست! و رنجی کهن و عظیم را منظور دارد؛ آری، به مثابه آهی تاریخی که کوه در سینهاش پنهان کرده است. این آه یک آهِ ساده نیست؛ حجم عظیمی از اندوه و حسرت را با خود حمل میکند که در پهنای وجودِ شاعر یا حتی در پهنای هستی، انباشته شده است. بهنظرم این بیان، نهایتِ شاعرانگی و پرهیز از کلیشههاست. کوتاه سخن آنکه: پژمان بدری با بیگانهسازی، تمهیدات زبانی، ترکیبسازیهای بدیع و متنوع و نیز تصویرسازی عمیق؛ نقد و نهیبی میزند بر وضعیتِ انسان معاصر؛ انسانی که در میان بحرانهای هویتی-فرهنگی-اجتماعی-فلسفی، در جستجوی معنا و آرامش است و اغلب خودش عاملِ ویرانی خودش میشود. این سطرها، پژواکِ دردهای پیدا و پنهان و همچنین فریادهای خاموشِ عصر ماست.
آفرین دوست من؛ از تو عزیز بابت انتشار این اثر زیبا تشکر میکنم.
به امید روزهای خوب و با آروزی موفقیت برای شاعر و دیگر دوستان. پایان🌹