به نام آنکه داد آموخت بر شمشیر پیروزی
که تاج از عدل میروید، نه از خون و سرافرازی
در آن روزان که دنیا، تشنهی بیداد و زنجیر بود
طلوعی آمد از پارس، که نامش عدل تقدیر بود
نه با آتش، نه با کین، فتح عالم را رقم میزد
دل مغلوب را میخواند، نه آنکه سر قلم میزد
زمین از گام او لرزید، نه از بیم سپاهش، نه
که از آواز آزادی، ز فرمان نگاهش، نه
به هر شهری که میآمد، امان با خود میآورد
به جای مرگ و ویرانی، زمان با خود میآورد
نه معبد را فرو میریخت، نه ایمان را به زنجیرش
خداها محترم بودند، دلِ انسان، جهانگیرش
نوشت آنجا بر استوانه، به خطی ساده و روشن
که انسانِ زاده، آزاد است، نه مِلکِ شاه و نه دشمن
و گفت: «من پادشاهیام که بیداد را نمیخواهم
نه اشکِ کودکِ بیپناه، نه آهِ مادرِ تنهاهم»
نه فرمان داد تا قومی به نامش سر فرو آرند
نه گفت از دین و آیینشان، به تیغ زور بیزارند
به عدلش تخت معنا یافت، به دادش تاج معنا شد
جهان فهمید شاهی را، که با انسان همآوا شد
و آنگه گفت، با صدری که تاریخ از آن لرزید:
منم کوروش، شاهِ شاهان، شاهِ هخامنشی
نه از فخر تهی گفت این، نه از غرور سلطانی
که این اعلام مسئولیت بود، نه شعر خودخواهی
منم آنکه اگر شهری به من تسلیم شد، آزاد
نه برده ساختم مردم، نه ایمانشان شدم بیداد
منم آنکه به وقت فتح، نخست از زخم پرسیدم
نه از زر، نه ز گنج و تخت، من از انسان پرسیدم
اگر امروز نامش هست، به سنگ و خاک و تاریخش
برای آنکه عدل زندهست، نه در شمشیر و تندیسش
سلام ای نام تو هموزن با آزادیِ انسان
سلام ای شاه بیهمتا، سلام ای دادگر سلطان
__فاطمه سلیمانی مِـهتا
خیلی هم عالی...
درود بانوی عزیز