و در میانهی صحبت که از خودش میگفت
سکوت کرد و به لب برد استکانش را
دوباره اندکی از چای را خورد و سپس
ادامه داد صمیمانه داستانش را
...
چه داستان قشنگی، پر از حقیقت بود
پر از حقیقت نابی که در وجودش داشت
و در سراسر صحبت چه خوب میدانست
که من، عمیق، درک میکنم جهانش را
...
تمام صحبت او از بلوغ روحش بود
که از تولد یک عشق نو حکایت داشت
چقدر غصه و شادی، چقدر بیم و امید
گرفته بود همیشه تمام جانش را
...
نگاه کرد به من، گفت: «خوب میدانی
چقدر حس غریبیست بغض دلتنگی
و من عجیب دلم تنگ بوده...» آه کشید
از آنچه درد یوده مغز استخوانش را
...
ادامه داد: «ولی من گذشتم از این درد
نه اینکه راه بگیرم به مرز بیدردی
ولی عمیق رسیدم به اینکه در اندوه
عصارهایست که باید همه توانش را
...
رساند تا خود شوقی که رنگ آزادیست
رهایی از قفس لحظههای تکراری
که باید از دل و جان دید در تب اندوه
تمام لحظهی تصعید شادمانش را
...
درست مثل همان ناخدای کشتی که
در اتفاق هجوم عظیم طوفانها
به اعتماد رسیدن به ساحلی آرام
چه سربلند کشیدهست بادبانش را»
...
در این میانه که او از خودش سخن میگفت
درست پشت سرش، آنطرفتر از میزش
گشوده بود دریچه به سمت وسعت شب
که ماه جاذبه میداد آسمانش را
...
و من که سمت نگاهم به او و پنجره بود
پر از سکوت عمیق و وسیع شب بودم
و گوش و هوش و حواسم به حرفهایش بود
که غرق جاذبه میگفت داستانش را
...
شبنم حکیم هاشمی