شعرناب

خواستگاری قسمت دوم

ستاره اگه من جای تو بودم پرسشنامه رو می زدم تو صورتش می گفتم گمشو بیرون . این طور آدما تو بن بست فکری دست و پا می زنند و هر چه خارج از این مرز باشه رو نفی می کنند، دشمن می دونند، متوهم و بیمارند و بویی از انسانیت نبردند، من فقط ازت می خوام عاقل باشی ، هر اقدامی هر طرز فکر و عملی یه چرایی ثابت شده باید داشته باشه که با انسانیت در تضاد نباشه،
نه خیال، نه داستان و خرافات فهمیدی عزیزم،
دختر با بی تفاوتی و صورت بی روح در حالی که به گوشی موبایلش زل زده و غرق در افکار خویش است به غلط بودن حرف های مادرش می اندیشد و برای خلاصی از نصیحت های مادرش با سر تایید می کند.
زن با مهربانی و نگرانی که در صدایش موج می زند می گوید:
در ضمن هنوز وقت برای ازدواج داری ،بهتره به فکر درسات باشی، حیف نیست دختری با استعداد و شرایط تو، همش به فکر ازدواج باشه و خودشو محدود به یه نفره دیگه کنه، و دور آرزوهاش و آینده ی درخشانی که می تونه داشته باشه خط قرمز بکشه ؟!
و اینکه چرا زود ازدواج کردم چون راهنما نداشتم پدر و مادرم برام تصمیم گرفتند، فضای خانواده مون شلوغ و متشنج بود و خیلی چیزای دیگه ؛
زن اندوهش را فرو خورد، انگار در کسر ثانیه ای، گذشته پیش چشمانش ظاهر شد؛ با آهی کوتاه گفت :
من با تمام سختیای زندگی دارم نهایت سعیمو می کنم که تو آینده درخشانی داشته باشی عزیزم ،می فهمی ؟!
_وای ، مامان !خواهش می کنم دست از این خیالاتت بردار و آرزوهایی که خودت بهشون نرسیدی رو به من دیکته نکن ، من با تو فرق دارم مامان ، چرا منو درک نمی کنی ،
خسته شدم از حرفات
من، نه دوس دارم برم خارج از کشور ،نه دوس دارم شاغل باشم، فقط دوست دارم ازدواج‌ کنم و بچه دار بشم همین ؛
زن با مهربانی دست های لطیف دخترش را و نوازش می کند؛
+عزیزم ،‌ نمی گم ازدواج نکن ، میگم الان زوده ؛ بعدا پشیمون میشی ؛ الان اولویت در ادامه ی تحصیلت در آلمانه یه موقعیت خوب و استثنایی، مطمئن باش وقتی در مسیر درست قرار بگیری ، برای انتخاب همسر و ازدواج هم موقعیت موفق تری خواهی داشت عزیزم،
اینقدر سطحی نگر نباش ستاره، فقط یه کم افق پیش رو ببین همین.
_مامان جونم ، حالا کی گفته من می خوام با برادر این خانم ازدواج کنم ،
خواستگاره دیگه، دلم سوخت بذار بیان ،باشه ؟!
+باید به بابات بگم بعدا
_مامان جونم بابا که حرفی نداره،
تازه خوبه، من با یه نفر دوست بشم و بگم فقط همین؟!
+دوستی بد نیست ، اگر عشق جای منطقو نگیره ،در ضمن تو دختر عاقلی هستی و در ثانی تو باید از زندگی لذت ببری، شجاع باشی و مستقل.
(زن در حال تا کردن لباس ها ، فکر می کند چگونه دخترش را متقاعد کند ازدواج تنها راه خوشبختی نیست.چیزی که در کلاس های جهاد دانشگاهی در مخ بچه های مردم فرو می کنند اطاعت محض از سیستم کور است.دخترش تغییر کرده او فقط تقلید می کند به او آموزش می دهند تقلید کند بدون اندیشیدن و چرایی و مردم را نهی منکر و امر به معروف کند یعنی قضاوت مردم و دخالت در کار مردم .
این آموزش ها حالش را بهم می زند و او را دچار اضطراب می کند که مبادا اتفاق تلخی برای دخترش بیافتد، کما اینکه همیشه به او گوشزد می کند که آنچه به او گفته اند، دخالت و قضاوت و تفرقه افکنی بین مردم است و ما به عنوان یک انسان حق نداریم در مورد پوشش و ظاهر آدم ها ،آن ها را قضاوت کنیم.
در همین فکرها بود که دختر رو به مادرش عکسی را که لوله کرده بود ، باز کرد و با افتخار گفت : مامان جونم ببین ، کجا نصبش کنم، تو کلاس جهادی بهمون دادند.
(زن با تعجب و نگاه حیرت زده )
+چی!اینو حق نداری هیچ جای خونه نصب کنی فهمیدی ، من خوشم نمیاد.
لطفا دست از این کارات بردار و درباره اش فکر کن درباره ی هر چیزی که تو این کلاسای کوفتی یادت میدن ؛
زن به ناگاه یاد« کیم جونگ اون» افتاد،
فکر کرد در کره ی شمالیه و دخترش یکی از اون جان فداهای« کیم »
(دختر در حالی که گریه می کرد و اشک هایش مثل باران از گونه اش سرازیر بود) گفت :
_مامان نگو،‌ میدونی که؛
من عاشقانه دوسش دارم او مصلح جهانه ،
زن که ناباورانه به دخترش و سونامی که در حال شکل گیری بود داشت نگاه می کرد خودش را کنترل کرد، او می دانست که در شرایط فعلی هیچ بحثی فایده نداره،وقتی کسی نخواد چیزیو بفهمه نمی فهمه و تلاش بی ثمره پس سکوت کرد و گفت:
+بهترین کار، اینه که بزنی پشت در کمدت که فقط خودت ببینیش . اینجا که پایگاه عقیدتی و سیاسی نیست، خونه است و ما یک خانواده ایم .
دختر با لبخند رو به مادرش گفت :
مامان اینقدر دوس دارم چادر سرت کنی و بدون آرایش بری بیرون ،‌ روتو کیپ بگیری ،مثل مادر دوستم اینقدر از مامانش خوشم میاد، چون حجابش کامله باهم میرن جلسه و هیئت، خوش به حالشون.
ادامه دارد ...


0