بی شرمانه، گاهی شمار شاهان بالای تپه روی روستایی قرین تبعید را بیشتر می کرد
از الهه ورب النوع که بگذریم گاهی تاریخ بی شرمانه ترسناک می شود و هیچ نایب قهرمان وحشتی شایسته ی تقدیر نیست
از چترها که هیچ تکلیف مشخصی در برابر موضع قدرت الهه ها ندارند چگونه می توان گفت چتری حریم آفتاب را به سخره می گیرد
ای الهه ی برتر، آن گلی که در سر کهکشان رویید نام خلأ در عاقبت امپراتوری بود که بی رحمانه و چندش آور موفق به قتل همسرش شد
اگر از خاطر محافظ گارد پرسیدی چه کسی بی شرمانه جریب جریب مرگ را حیله گر و درقفس صیاد می کرد هیچ توطئه ای برای سرگرمی ،قربانی نمی گرفت
تا ته گلو قلقلک یک دلقک نعمتی ست برای قتل نقشه های جدید
قبل از اینکه زهر کشنده مرا متقاعد به مرگ مگس ها کند بی شرمانه پشت سرهم و صف نکشیده در صفحه بنویس نیش پشه ها گلوگیر رب النوع مترسکی می شودکه یک مشت خاکستر روی سند جاهلیت پادشاه جا مانده
اگر از این پیرمرد بپرسی دلقک ها کجا روی زره گلادیاتور رژه می روند
بی شرمانه به شوخی نوک زبانش را در سوراخ بینی فرو می برد و جسد پشه ای را در تیتر اول روزنامه به عنوان مجرم معرفی می کند
پیرمرد تنها وآسوده در گور مترسک می خوابید تا عجیب تر از کلاغ ها شبانه به مجلس سنای خفاش ها برود
اگر خلبانی به آرزوی خود نرسید لازم نیست در تیررس جارچی
پیرمرد را در تیتر اول روزنامه بزک کنی
گاهی لازم است این نمایش حقیقت را سر میز شام مهیا کند
گاهی لازم است بی شرمانه این نمایش خفه شود قبل از چاپ تیتراول
مبدع سبک فریب
محمدرضا آزادبخت
جناب آزادبخت