هر کدوممون یه داستانیم
دوتا دوست باهم دعواشون شده بود . یکی به اون یکی گفت : میزنَمِتا ، جواب شنید : بزن ببین چجوری مادرتو به عزات میشونم .
این دوتارُو چند روز بعد سرکوچه دیدم ، داشتن گل میگفتم گل میشنفتن .
مونده بودم این آدما چه داستانی اند برای خودشون به مولا .
هر کدوم از آدمارُو اگه بشناسی می بینی که یه داستانی اند، گاهی شنیدنی، گاهی خسته کننده ، گاهی یه پای رمانی عاشقانه ، گاهی مثل یه رمان ترسناک ، گاهی هم فقط یه افسانه اند .
مثل افسانه .
افسانه دخترخوبی بود ولی خیلی سربه هوا بود. مامانش وقتی میگفت افسانه جون امروز من حالم خوب نیست یه قیمه بادمجون برامون درست میکنی ؟ میگفت چرا که نه مامان جون . موقع خوردن ، همه کشک بادمجون تحویل میگرفتن. میخوردن وخدارُو شُکرمیکردن و به افسانه میگفتن : ماکه به نیت قیمه بادمجون خوردیم ، دستت درد نکنه خوشمزه بود .
بعضیاهم که کلأ توو عوالم خودشونن .
یه آبدارچی داشتیم ، پسر خوبی بود ولی یه جورایی بود . موقع ناهار یکی از همکارا بهش پول داد و گفت : برو یه نوشابه خانواده بخر و زود برگرد ، گفت : مشکی یا نارنجی ؟ جواب شنید : مشکی . رفت و با سِوِن آپ برگشت ، همه گفتن : اینکه بیرنگه . گفت آخه من 7UP بیشتر دوست دارم . همه گفتن پس برای چی میپرسی و یه چیز دیگه میخری ؟ تو دیگه کی هستی ؟
بالاخره اون آبدارچیه ، من ، تو ، او ، ما ، شما ، ایشان همه یه داستانیم برای خودمون ، برای همینه که میگن : هر آدمی برای خودش یه دنیاست ، شاید یه دنیای پر از عقل ، شاید یه دنیای پر از جنون ، شاید یه دنیای خوب ، شاید یه دنیای بد ، شاید یه دنیای ممتنع ... شاید هم یه دنیای هچل هف که به درد لای جرز میخوره .
بهمن بیدقی ۱۴۰۵٫۴٫۱۴