دوست بزرگواری دارم که نگاه مرا به هستی و جهان ، دگرگون ساخت واگر چه اکنون درمیان نیست و راه سفری ابدی را برگذیده است ولی هنوز ترنم روحی را نفس میکشم که گوئی در اندرونم حلول کرده است و هر لحظه و ساعت در عبور از اندام خاکی، به سفری می اندیشم که براستی نمیدانم تا کجاست؟! وفقط نشانه هایی از آن بیاد دارم...
کلماتی بیادگار از دوستی دیرین تقدیم نشانی او در بیکران دل یاران آسمانی...اش
...
زلالی دمیده در تجسد خورشید
کرامتی حلول کرده درسخاوت زندگی
و رحمت منزل از نهایت لغزان قلمروهای بی نهایت...
من ولادت سبحانی طالع تکیده در حرارت نورم
زمزمه ی آغاز و پایان سفری درتکامل
تا بی مقدر! ودوباره بیازمایم خلقت خویش را...
من روح دمیده در بارانم__ ودر سوسوی ستارگان تکثیر میشوم_
من حیات درخت و گیاهم__ وبا دستان تو آب مینوشم_
من سرشته در وجود ماه و زمین و کهکشانهای آسمانی ام
من تو هستم! وتاروپود حضور فراموش شده توام...
به خود روکن تا مرابنگری!
وتا جهان مکشوف توگردد
مرا درغفلت خود مدفون نکن تا دفن نگردی!
من آگاهی توام و رودی در فهم وشعور جاری تو!
من لحظه ناتمام حیاتم در تکرری تا دوردست...
وتا بی نهایت تو....