نمی شد فرمانروا را منتظر گذاشت . قنداق پیچ بچه را باز کردم . لخت و عریان روی میز عریض و طویل جلوی پادشاه گذاشتم . تعجب و حیرت از چشمان بیرون زده ی تک تکشان می بارید . فرمانروا بیشتر از همه . جلو آمد و دست رو بچه کشید . نقش و نگار ها که روشن شدند دهان گشاد وامانده شان بسته شد . حیرت و شگفتی جایش را به ترس و وحشت داد . حرف ها و درگوشی و پچ پچ شروع شد . حرف هایی که به ظاهر آرام و یواشکی بود . حرف از تکه تکه کردن و آتش زدن بود به هر شکل و طریقی .
اما شغاد مشاور فرمانروا گوشه ای ایستاده بود و فقط نگاه می کرد . بی حرف و سخن . چشمان بادامی اش روی من قفل شده بود و لحظه ایی جدا نمی شد . خبیثه آب زیرکاه .
تیرداد شاه که اینک به پیروزی رسیده بود گفت : هان شغاد ! این هم از آینده سیاه ما که حتی حرف زدن بلد نیست و یکی باید کونش را بشورد.
شغاد که همچنان زبان به دندان گرفته بود بالاخره بی خیال من شد و نگاهی به بچه انداخت . نگهبان ها را برای بردن بچه صدا زد . بعد رو به تیرداد شاه گفت :
_ چرا به جای اینکه بکشیم ، استفاده نکنیم ؟! خودم تعلیمش می دهم و از قدرت ذاتی اش برای رسیدن به اهداف فرمانروا استفاده می کنم . سنگ تراش شکل نهایی سنگ را مشخص می کند .
تیرداد شاه از پیشنهاد شغاد استقبال کرد و مسئولیت بزرگ کردن بچه را به او سپرد . چند روز بعد شغاد برای دیدنم به خانه ام آمد . کاری که هیچ وقت نکرده بود . آمدنش شاخک هایم را هوشیار کرد . چندان از من خوشش نمی آمد و می خواست سر به تنم نباشد . آمده بود بگوید مراقب خودم باشم دروغگوی هرزه . چون فهمیده بود بچه ایی که به فرمانروا به عنوان آنانوکیا معرفی کردم واقعا آنانوکیا نبود . ولی شغاد هم این موضوع را به فرمانروا نگفته بود . چه جیزی در کله خرابش می گذشت خدا می دانست. شغاد که رفت جمله آخرش در ذهنم مدام تکرار می شد : نوزاد پسر ، آنانوکیاست . از کی مردان هم می زایند .
چه اشتباه بزرگی کرده بودم .
مور
تا ببینیم بعد چه میشود...
درود بر شما...