اینهمه سعادت
خیلی تشنه م بود، یه جورایی داشتم مثل گیاهی خشک میشدم .
یهو بارون شروع کرد به بارش، یه جورایی داشتم غرق میشدم .
یهو یه باد صرصر شروع کرد به وزیدن ، انگار داشت باد منو میبرد .
اتفاق افتادن همه اینها باهم ، خودش یه جورایی جالب بود .
وسط ناکجاآباد بودم ، جایی که مثلاً دیدنِ یه خوشگل ، بمثابه یه سرابه .
توو فکرم داشتم گاه اینهمه پدیده رُو تبدیل به شعر میکردم ،
گاهی هم سه پایه و بوم و رنگامو می آوردم توو مغزم که تابلوشونو بکِشم .
یه تشنه ، که موش آب کشیده شده و باد داره اونو میبره .
به کلبه ای رسیدم .
از دور دود دودکششو دیده بودم .
درست دَم در کلبه توانم از طاقت افتاد و غش کردم .
وقتی به هوش اومدم از دختری که خوشگلیش به اندازه ی ماه بود شنیدم دو روز بیهوش بودم .
دیگه تشنه نبودم ، تشنه ی هیچ چیز .
دیگه خشکِ خشک بودم ، البته نه به اندازه ی تعصب احمقانه ی بعضیا .
دیگه باد صرصر دست از سرم برداشته بود ولی خیلی دلم براش تنگ شده بود ،
چون اون منو به اینهمه سعادت رسوند .
بهمن بیدقی ۱۴۰۵٫۴٫۳