رقصِ تاریکی
ژانر: ترسناک، روانشناختی
نویسنده: شاهین افتخاری
قسمت پنجم: زمزمه در تاریکی
وحشت، مثل موجی سرد، تمام وجود شیرین را در بر گرفته بود. شکستن آینه، انگار که پردهای را کنار زده بود. نه فقط تصاویری از او، بلکه شاید حفرههایی به واقعیتی دیگر را نمایان کرده بود. صدای زمزمهها از دل تاریکی راهرو، حالا دیگر فقط یک زمزمه نبود. انگار هزاران صدا، در هم تنیده شده بودند و هر کدام، گوشهای از ذهنش را به چنگ میآوردند.
«اون فقط یه سایهست…»
«فقط یه خاطره…»
«بیا… اینجا… پیش ما…»
شیرین نفسنفس میزد. چشمانش را بست، اما تصاویر ذهنش تاریکتر و پر از سایههای متحرک شد. احساس میکرد که دیگر در آن خانهی قدیمی تنها نیست. بلکه در مرکز یک میدان نیروی نامرئی قرار گرفته است. نیرویی که او را به سمت خود میکشید.
سایهی بلند و دودمانند، هنوز جلوی رویش ایستاده بود. دیگر آنقدرها هم دودمانند به نظر نمیرسید. انگار که در حال متراکم شدن بود. انگار که داشت شکل میگرفت. شکلی که شیرین نمیخواست به آن فکر کند.
«برو کنار!» شیرین با تمام توانش فریاد زد. صدایش در اتاق شکسته و پژواکدار شد.
سایه هیچ واکنشی نشان نداد. فقط ایستاد. اما زمزمهها شدت گرفتند. انگار که صدای او، آنها را بیدارتر کرده بود.
«اون نمیتونه کمکت کنه…»
«اینجا… جای تو نیست…»
«جای ماست…»
«جای ما… بود…»
ناگهان، احساس کرد که چیزی سرد و باریک، دور مچ پایش حلقه شده است. مثل یک تارهی عنکبوت، اما محکم و کشنده. سعی کرد پایش را بکشد، اما حلقه تنگتر شد. وحشت سراسر وجودش را فرا گرفت. این دیگر ترس از سایه نبود. این وحشت از چیزی بود که ملموس بود، اما دیده نمیشد. از حضوری که از اعماق تاریکی خانه، خود را به او میرساند.
«این دیگه چیه؟!» نفسش بریده بریده بود.
صدای سایه، حالا از فاصلهی نزدیکتری آمد. انگار که درست کنار گوشش بود.
«حلقه…»
«حلقهی فراموشی…»
«وقتی کسی… ما رو یادش نیاد…»
«ما… اون رو… صدا میزنیم…»
شیرین به پایین نگاه کرد. هیچ چیز نبود. اما احساس میکرد که بند نامرئی، او را به سمت زمین میکشد. به سمت تاریکیای که از شکاف کف اتاق بیرون میزد.
«من… فراموش نکردم!» فریاد زد. «من اینجا نبودم!»
«یادت رفته…» صدای زمزمهها او را احاطه کرده بود. «یادت رفته… چطور اینجا… غرق شدی…»
«غرق شدم؟» شیرین با ناباوری تکرار کرد. «من… من کی هستم؟»
سایه، که حالا انگار فاصلهاش با او کمتر شده بود، سرش را به سمت او چرخاند. اگر میشد آن را سر نامید.
«تو… همون کسی هستی که… از ما… جدا شدی.»
«جدا شدم؟»
«وقتی… ترسیدی…»
«وقتی… گریه کردی…»
«وقتی… خواستی… تنها باشی…»
«ما… تو رو… اینجا… تنها گذاشتیم…»
«و حالا… ما… تو رو… صدا میزنیم…»
زمزمهها اوج گرفت. انگار که هزاران صدای خفه شده، از اعماق زمین، از شکافهای دیوار، از لابهلای چوبهای پوسیده، به سمتش هجوم میآوردند. صداهایی که پر از درد بودند. پر از حسرت. پر از خشم.
شیرین احساس کرد که دیگر نمیتواند بایستد. بند نامرئی، او را به سمت پایین میکشید. و سایهی بلند، انگار که برای گرفتن او آمده بود.
«من… من نمیخوام… اینجا بمونم!»
«شاید… تو… نخوای…» صدای زمزمهها، حالا انگار از درون خودش میآمد. «اما… ما… میخوایم…»
ناگهان، در دوردست راهرو، نوری ضعیف سوسو زد. نوری که قبلاً در تالار آینه دیده بود. اما این بار، نور، سفیدتر و خالصتر به نظر میرسید. انگار که از جایی بسیار دور، از دنیایی دیگر، به او چشمک میزد.
و با دیدن آن نور، وحشت شیرین، شکل دیگری به خود گرفت. دیگر فقط ترس از مجهول نبود. ترس از اینکه در این تاریکی، در این خانهی وهمآور، گیر افتاده بود. ترس از اینکه این موجودات، این صداها، این سایهها، واقعی بودند. و او، شیرین، ممکن بود یکی از آنها شود. یکی از آن صداهای فراموش شده. یکی از آن سایههای متحرک.
«نه!» فریاد زد. «من… من هنوز زندهام!»
حرفش که تمام شد، بند دور مچ پایش، شل شد. انگار که حضور نور، آن موجودات را عقب رانده بود. یا شاید، حرف او، تأثیر موقتی داشته است.
شیرین به سرعت، از جا برخاست. دیگر به سایهی وهمآور جلوی رویش نگاه نکرد. به سمت نور سفید در انتهای راهرو دوید. هر چه میدوید، زمزمهها ضعیفتر میشدند. انگار که نور، آنها را پس میزد.
وقتی به انتهای راهرو رسید، در همانجا، نوری سفیدتر از قبل ساطع میشد. اما در روبروی نور، در تاریکی، سایههایی متحرک دیده میشدند. سایههایی که انگار از حضور نور، آزرده شده بودند.
«اون… داره میره…»
«نذارید… بره…»
«مال ماست…»
شیرین با وحشت به پشت سرش نگاه کرد. سایهی بلند دودمانند، هنوز آنجا بود. اما حالا انگار ضعیفتر شده بود. و زمزمهها، مثل آخرین نفسهای یک موجود در حال مرگ، به گوش میرسیدند.
«شیرین…»
این بار صدا، انگار که از درون خود نور میآمد. صدایی آرام، اما قوی. صدایی که تمام وحشت را از وجودش بیرون میکرد.
«برگرد…»
شیرین تردید کرد. پشت سرش، تاریکی و زمزمهها. روبرویش، نور سفید و صدایی آشنا.
«اینجا… دیگه جای تو نیست…»
شیرین، بدون لحظهای درنگ، به سمت نور سفید قدم برداشت. انگار که پاهایش خودشان او را به جلو میبردند. با هر قدم، حس میکرد که سنگینی وحشت از روی دوشش برداشته میشود.
وقتی به نور رسید، دیگر تاریکی را حس نمیکرد. انگار که در میان نور، غرق شده بود.
و آخرین چیزی که شنید، قبل از اینکه همه چیز سفید شود، صدای خشداری بود که از پشت سرش میآمد:
«نمیذاریم… فراموش شی…»