ملا نصرالدین
ملانصرالدین را یکی از حکمای طنز و شوخطبعی در تاریخ لقب دادهاند. چرا که درمیان ملتها کمتر نماد بذلهگویی و شوخطبعی با ملانصرالدین قابل مقایسه است. لطیفههای او، افزون برکشورهای اسلامی ، در پهنه وسیعی از جهان، از آلمان گرفته تا ژاپن زبانزد ملتهاست. با آنکه این شخصیت را هر ملتی به نامی میخواند و عنوان و لقب متفاوتی به او میدهد، اما در همه آنها شخصیت فرزانه او در هیات یک روستایی ساده و خوش سیما تصویر میگردد که سخنان ساده و شیرین و درعین حال حکیمانهاش به دلها مینشیند و از همین رو همه این ملتها او را بومی و از آن خود میدانند و او را به نامهای متعددی میخوانند.
در ازبکستان«خواجه نصرالدین» را با شال پهن وقبای راه راه وعرق چین، به شکل روحانیان آن منطقه نشان میدهند. درتصاویرمصری وعموماً عربی، ملا را با ریش و عمامه و قبای بلند تا قوزک پا، که هیچ نشانی از شوخی و شوخ طبعی در آن دیده نمیشود ترسیم میکنند. در ایران، هم در تصاویر عامیانهای که از ملانصرالدین در دست است و هم درآثار فردریک تالبرگ، که لطیفههای او را مصور کرده است، این روحانی رند وفرزانه بارعایت معیارهای جامعه ایرانی بدون عبا وعمامه وبیشتربه شکل روستاییان سنتی ایرانی ترسیم شده است.هم اکنون درشهر«آقشهر»ازتوابع قونیه ترکیه قبری وجود دارد که منتسب به این شخصیت تاریخی است و تاریخ مندرج بر آن وفات ملا را 683 هجری نشان میدهد.
به باور فولکلور شناسان غربی، بعد از فرو پاشی حکومت سلجوقیان بر اثر جنگ های صلیبی و متعاقب آن حمله مغول وبروزناآرامیهای اجتماعی درآسیای غربی، قرن سیزدهم میلادی اهمیت ویژه ای درتاریخ منطقه دارد. اهمیت این قرن درآنست که ما دراین سده با سه چهرۀ برجستۀ دراین بخش ازجهان رو برو میشویم. نخست، جلال الدین مولوی است که با سبک و شیوۀ عارفانۀ قصه سرائی اش مرشد و مراد طبقۀ ممتاز و تحصیل کردۀ منطقۀ وسیعی از آسیای غربی ، به مرکزیت ایران تا آسیای مرکزی است . دوم ، یونس امره شاعر پر آوازۀ آسیای صغیر است که در قالب و محتوای آثارش نقطۀ مقابل مولوی است. او همان مضامین مولوی رابجای زبان فاخرفارسی، که تنها طبقه ای خاص آنرا درمی یافتند، به زبان ترکی ساده بیان میکردکه برای توده های وسیع مردم قابل فهم بود وازآن لذت میبردند.چهرۀ سوم ،ملانصرالدین است در هیأت یک روحانی روستائی بذله گو که برای تلخترین مسائل زندگی هم راه حلهای شیرین و شوخ طبعانه و حکمت آمیز درآستین داشت.
از نخستین سالهای رواج فن چاپ در ایران رساله ها و نمونه های متعدد از لطایف ملانصرالدین به طبع رسیده . دائرة المعارف فارسی، ملانصرالدین راچنین توصیف کرده است: مردظریف ساده لوح بذله گوی معروف، که احوال او با افسانه ها آمیخته است، وحکایات و امثال و نوادربسیاردر افواه بدو منسوب شده.
جليل محمد قليزاده، طنزپردازتواناى آذربايجان وناشر«ملانصرالدين» ازقول ملا وخطاب به خوانندگانش میگويد : اى برادران مسلمان من ! اگر مى خواهيد بدانيد كه شما به كه مى خنديد، آئينه به دست بگيريد و جمال مبارك خود را در آن تماشا كنيد.
شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایتهای ملانصرالدین تنها متعلق به کشورما ویا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگها ودورانهاست.ملانصرالدین شخصیتی ست که داستانهایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت میدهند وحتی او را با بسیاری ازموضوعات امروزی همسازکرده اند.درکشورهای آمریکایی وروسیه اورا بیشتربا شخصیتی بذله گوودارای مقام والای فلسفی میشناسند. بهرحال اوسمبلی ست ازفردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه
عالم وآگاه وحاضرجواب است که با ماجراهای بظاهرطنزآلودش پند واندرزهایی را نیز به ما می آموزد.
داستان خویشاوند الاغ
روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود میزد ، شخصی که ازآنجا عبور میکرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر میدانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!
داستان دم خروس
یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت.
ملا که دزد را دیده بود اورا تعقیب نمود و به او گفت : خروسم را بده . دزدگفت: من خروس ترا ندیده ام
ملا دفعتا دم خروس را دید که ازکیسه بیرون زده بود بهمین جهت به دزد گفت درست است که تو راست میگویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری میگوید.
داستان خروس شدن ملا
یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سربسر او بگذارند بهمین جهت هر کدام تخم مرغی اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند : ما هر کدام قد قد می کنیم و یک تخم میگذاریم اگرکسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد.ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی !
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!
داستان مرکز زمین
یک روز شخصی که می خواست سربسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید : جناب ملا مرکز زمین کجاست؟ ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.
داستان پرواز در آسمانها
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم وهرشب در آفاق و انفس سیر میکنم. ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده ؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟ ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است .
داستان درخت گردو
روزی ملا زیردرخت گردوخوابیده بود که ناگهان گردویی بشدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن . مردی از انجا میگذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمیدانی اگربجای درخت گردو زیردرخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود
داستان قیمت حاکم
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقاً حاکم شهرهم برای استحمام آمد . حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد وگفت : ملا قیمت من چقدر است؟ ملا گفت : بیست تومان. حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگ حمام منست. ملاهم گفت: منظورم همین بود والاخودت ارزش نداری .
داستان قبر دراز
روزی ملا از گورستان عبور میکرد قبر درازی را دید ، از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است ؟
شخص پاسخ داد : این قبرعلمدار امیر لشکر است! ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟
داستان خانه عزاداران : روزی ملا در خانه ای رفت و ازصاحبخانه قدری نان خواست دخترکی درخانه
بود و گفت : نداریم . ملا گفت: لیوانی آب بده! دخترک پاسخ داد: نداریم! ملا پرسید: مادرت کجاست ؟ دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است! ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!
داستان ملا در جنگ
روزی ملا به جنگ رفته بود وبا خود سپربزرگی برده بود ولی ناگهان یکی ازدشمنان سنگی برسراو زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ برسرمن میزنی؟
داستان نردبان فروشی ملا
روزی ملا در باغی برروی نردبانی رفته بود و داشت میوه میخورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکارمیکنی ؟ ملا گفت نردبان می فروشم .
باغبان گفت : در باغ من نردبان میفروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هرجا که دلم بخواهد آنرا میفروشم.
داستان لباس نو
روزی ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود بهمین جهت هیچکس به اواحترام نگذاشت و به تعارف نکرد .
ملا به خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبارهمه اورا احترام گذاشتند وباعزت واحترام اورا بالای مجلس نشاندند! ملا هنگام صرف غذا درحالیکه به لباسهای نواش تعارف میکردگفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمیکردند.
داستان داماد شدن ملا
روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!
داستان گم شدن ملا
روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه میرفت وشکرمیکرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟
داستان ماه بهتر است
روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید ؟
ملا گفت ای نادان این چه سؤالی ست که از من می پرسی؟ خوب معلوم است ، خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است.
ملانصرالین و زنش
روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید: فردا چه می کنی؟
گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه میروم و اگر بارانی باشد به کوهستان میروم و علوفه جمع می کنم.
همسرش گفت: بگو ان شاءالله . او گفت: ان شاءالله ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی.
از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند.
ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد.همسرش گفت: کیست؟
او جواب داد: ان شاءالله منم.
برداشتی آزاد ازمقاله ی zadgahamarak.blogfa.com
بهمن بیدقی 1404/10/14