مرضیه ٬ مادر یاسر تشت سپید و صورتی را روی زمین گذاشت . شروع کرد یکی یکی لباس ها را پهن کردن روی طنابی که زهوار در رفته و کم مانده بود از جا کنده شود . حیاط خانه شان بزرگ بود . در طرف راست خانه درخت آلو وجود داشت . جلوتر به پله می خورد به انباری می رسید . انباری درش قفل بود به جز در موارد لازم درش باز نمی شد .خانه بافت قدیمی داشت . یاسر به همراه خانواده اش در محله های پایین شهر زندگی می کرد . خانه تیر اهن نبود . چوبی ٬ بد تر از همه خانه شان توی بن بست بود .
یاسر 11 ساله بود با قدی کوتاه و جثه کوچک . بچه های محله شان همیشه او را یاسی فسقلی ٬ یاسی کوتوله صدایش می کردند . رنگ پوستش گندمی و چشمانش قهوه ای بود . ابرو های پر پشت با دماغی گوشتی .
بعد از پهن کردن لباس ها ٬ مرضیه خواست سری به غذا بزند و ببیند آب گوشت خوب جا افتاده یا نه . صدای عطیه خواهر یاسر بلند شد . عطیه 5 سال از یاسر کوچک تر بود . داد زد : مامان مامان . یاسر رو ببین اذیتمم می کنه . بعد بلند تر گفت : موش موش. گریه می کرد .جلوی پای عطیه چهار تا موش افتاده بود . مرضیه فهمید این ها واقعی نیستند ولی از دست شیطنت یاسر عصبانی شد . صدای خنده یاسر به گوش می رسید . مرضیه گفت : الان حسابتو می رسم . کاری به کار عطیه نداشته باش . یاسر الهی خیر نبینی . پسره ووورجک . جارو را برداشت تا یاسر را ادب کند . یاسر پسر شیطون لج بازی بود . گوشش را پیچاند. سیلی محکمی در گوشش زد . یاسر ادای مادرش را وقتی که دست به کمر ایستاده و به او فحش می دهد را در آورد . مادرش با جارو زد به کمرش . حسابی عصبانی تر شده بود . با لحنی تهدید امیز گفت : الان بابات که اومد خونه می گم بندازتت توی زیر زمین تا خوراک سوسک و عنکبوت ها بشی . ببینم می تونی دوباره ادای منو در بیاری یا نه. موش های مرده مصنوعی را دور انداخت . عطیه دنبال مادر راه افتاد . یک ثانیه از او جدا نمی شد .
دوستان یاسر٬ سجاد ٬ رضا و داوود بودند . بین دوستانش بیشتر با داوود و رضا اخت می شد . سجاد اصلا از یاسر خوشش نمی آمد . ماجرا برمی گشت به سال پیش توی مدرسه . سجاد پسر مودب و درسخوانی بود . کاری به کار کسی هم نداشت ولی بابت شیطنت های یاسر حسابی کفری می شد . این اتفاق هرگز از یاد سجاد نرفت. دل خوشی از یاسر نداشت .
سه شنبه ٬ زنگ دوم قرار بود معلم درس ریاضی امتحان بگیرد . آقای اسفندیاری آدم خشک و جدی بود . صورتش تپل و شکمش بر آمده بود . قدش هم خیلی بلند نبود . موقع راه رفتن زور می زد تا پایش را جلو ببرد . از بس چاق بود ولباس هایش کم مانده از وسط پاره شود . بعضی از بچه ها خدا خدا می کردند تا اقای اسفندیاری سر کلاس نیاید و امتحان لغو شود .قبل کلاس شیطنت یاسر گل کرد. ازکیفش چهار تا پونز برداشته به سمت صندلی معلم رفت آن ها را جاسازی کند . با رضا داوود رفتند بیرون زنگ تفریح . یاسر از معلم ریاضی شان متنفر بود . حسابی سر کلاس تنبیه اش کرده بابت انجام ندادن تکالیفش . بعد از چند دقیقه زنگ تفریح تمام شد. بچه ها وارد کلاس شدند . سرجایشان نشستند . سجاد برای سینا مسئله ریاضی کتاب چهارم دبستان را حل می کرد . سوال شماره 6 ص 88 . سجاد مشغول توضیح دادن مسئله بود . نوید سجاد را هل داد روی صندلی معلم افتاد . سجاد بلند داد زد : آااااخخخخ. دردش گرفته بود. از شانس بد یاسر همان لحظه معلم ریاضی وارد کلاس شد . به طرف سجاد رفت .گفت :چی شده ؟ چرا سجاد ناله می کنه؟ یاسر گفت: نشسته روی پونز . معلم داد زد : پونز ؟؟؟ سجاد جیغ می زد . یاسر : نمی تونه بلند شه . اسفندیاری : کی این بلا رو سرش اورده؟ مهدی داد زد: نوید هلش داد . نوید : به خدا کار ما نبود اقا معلم .سه تا از بچه ها زور زدند تا سوزن را در بیارند نشد . یاسر خنده اش گرفته بود و پوزخند می زد . سجاد ناله می کرد . طاها یاسر را به کناری زد .چپ چپ او را نگاه کرد و به سمت سجاد رفت بالاخره پونز را در اورد . معلم فهمید کار ٬ کار یاسر بود . با خشونت دادزد : واسه چی نگاه می کنی ؟ پاشو برو پنبه بیار. یاسر دوان دوان رفت اتاق ناظم گفت : پنبه................پنبه ......... بدید . ناظم از صندلی بلند شد : پنبه برای چی ؟ یاسر: .................بچه مردم خون آمده . ناظم: چی گفتی وایسا ببیینم؟ یاسر با عجله آمد سر کلاس . چند روز بعد ناظم از ماجرا پی برد . بعد از این اتفاق یاسر سه روز از مدرسه اخراج شد .
روز پنج شنبه سر ظهر مرضیه مادر یاسر به او گفت : من دارم میرم خونه جمیله خانم برای چشم روشنی براش هدیه خریدم خواهر تو اذیت نکنیا . درم روی هیچ کس باز کن . معلوم نبود یاسر حواسش هست یا نه . باز مادرش تاکید کرد: تکرار نکنما یاسرررر . ناهار گذاشتم رو اجاق گاز . گرسنت شد بخور . من دیگه رفتم . نیم ساعت از رفتن مادرش نگذاشته بود زنگ خانه به صدا در امد . عطیه با اسباب بازی هاش مشغول بود . یاسرگفت : همون جا بمون ببینم کیه . عطیه : مامان گفت در رو رو به هیچ کس باز نکنی . یاسر : می دونم خودم . بعد به سمت در رفت گفت : کیه ؟ بلند تر داد زد : کیییه ؟ رضا از پشت در گفتم منم رضا . یاسر در رو باز کن . یاسر در رو باز کرد . سلام چطوری یاسر ؟ خوبم . چی کار داشتی ؟ میزاری بیام تو ؟ ازجلو در کنار رفت تا او وارد حیاط خانه شود . رضا : تنهایی ؟ یاسر : من و خواهریم کسی نیست . مامانم رفته بیرون . رضا : داریم با داوود می ریم بیرون توهم بیا . یاسر : من نمی تونم بیام . خواهرم نتها می مونه . رضا : زیاد طول نمی کشه زود میایم . به خواهرت بگو در رو برای کسی باز نکنه .یاسر : کوچیکه . مامانم بیاد ببینه اتفاقی افتاده براش بی چاره ام میکنه ها .رضا : بچه ننه نباش بیا دیگه عطیه گفت : داداشی کیه ؟. یاسر : هیچ کی نیس . برو تو الان میام . رضا خیلی اصرار کرد . یاسر مجبور شد قبول کند . برگشت طرف عطیه گفت : من میرم بیرون الان برمی گردم در رو برا کسی باز نکنی تا مامان بیاد . عطیه : کجا میری داداشی ؟ من می ترسم . به زور هل داد تو خودش با رضا وداوود رفتند بیرون . در راه ناگهان یادش آمد فردا امتحان فارسی داشتند . گفت : رضا بیا برگردیم مگه فردا امتحان نداریم ؟ رضا : چه امتحانی بیخیال بابا . داوود: یاسر راست می گه امتحان فارسی داریم. رضا : بابا ول کنید دیگه اونو فردا یه کاریش می کنیم . داوود گفت : لابد می خوای به یاسر بگی پونز بزار رو صندلی اقای عبادی . رضا خندش گرفته بود . سر راه داوود گفت: بیا اینم عمو تقی بریم تو مغازه ش . هر سه وارد مغازه شدند . تقی با بی حوحصله گی گفت : سلام . داوود : عمو جون ازون الاسکا ها بده . برام نارجی باشه. رضا : برای من قرمز . یاسر تو چی ؟ نارنجی یا قرمز ؟ یاسر : قرمز . تقی گفت :رضا 280هزار تومان بابات بهم بدهکاره من دیگه به کسی جنس نسیه نمی دما امشب بگو بیاد تسویه کنه. رضا : کدوم 280 ؟ حوصله نداشت توضیح دهد گفت : بابات بهتر می دونه فقط یادت باشه بهش بگو . باشههههه؟ رضا سر تکان داد . بعد از پرداخت هزینه الاسکا زدند بیرون . رضا زیر لب تقی را فحش داد . گفت : مرتیکه پیزوری . از کوچه ها گذاشتند . نیم ساعت بعد داوود ادامس می جوید. از دهانش در آورد چسباند روی زنگ خانه سجاد . باشیطنت گفت : بچه ها بدویین سجاد . رضا و یاسر دویدند سر کوچه سجاد خانه ش را دید می زدند . رضا : چی کار کردی داوود ؟ داوود : روی زنگش ادامس چسبوندم . مادرش در را باز کرده فحش میداد. داوود و رضا غش غش می خندیدند . مدام زنگ خانه مردم را نوبتی می زدند و فرار می کردند .
مادر یاسر از خانه جمیله خانم برگشت . زنگ زد . گفت : یاسر منم در رو باز کن. مدام زنگ را می زد ولی کسی در را باز نمی کرد . فریده همسایه مرضیه گفت: چی شده مرضیه خانم ؟ یاسر درو باز نمیکنه . نکنه رفته بیرون . وااااااییی خداااااا . عططططططیه: عطیه دخترم . پسره...... هزار بار گفتم عطیه رو تنها نزار . پسررره بی شعور . فریده شوهرش را صدا زد. بهرام جلو تر آمد . هزار بار در را کوبید اما باز نشد . مرضیه گریه می کرد بهرام گفت : مجبورم برم بالا مرضیه خانم . مردم ریخته بودند بیرون . کوچه حسابی شلوغ بود .
بهرام پرید خانه و در را از پشت باز کرد . همسایه ها یکی یکی امدند جلو . مرضیه داد زد : دخترم . عطییه . عطییه . دختتتتترررررممممممممممممم. خاک عالم به سرم . الللهی خیر نبینی یاااااسررررر. بر سرش می زد . صورتش را چنگ می زد . فریده گفت : اروم بگیر ببینم . کل خانه را دنبال عطیه گشتند اتاق ها را زی رورو کردند .فریده دادزد : مرضیه خانم عطیه . مرضیه : عطیه چی ؟ بگو بیینم ......عطیه بیهوش روی کف اتاق افتاده بود . کل خانه بهم ریخته شده. بوی دود همه جا پخش شده بود . قسمتی از پرده اتاق سوخته . مرضیه : اقا بهرام تو رو خدا من بچه مو از شما می خوام فریده خانم به حضرت عباس قسسم اگه یاسسسر ...فریده : ..بسه مرضیه خانم . بهرام زنگ برن امبولانس . وقتی آمبولانس رسید . رضا و داوود و یاسر سرکوچه خانه یاسر بودند . رضا گفت : یاسر ببین چی شده ؟ خونتون چه قدر شلوغه چه خبره اونجا ؟ اون مامانت نیس ؟ یاسر دلهره گرفته بود . زیر لب گفت : وااای خواهرم . بی چاره شدم رضا . دوید طرف خانه. سید سر راه او را کشید طرفی گفت : الان بری تو مامانت پوستو از سرت می کنه .تاحالا کجا بودی ؟ خجالت نمی کشی انقدر مادر تو اذیت می کنی . ببین خواهرت چی شده ؟ یاسر لبش لرزید عمو چی شده ؟ سید پور خند زد : بنازم تو رو به حرمت نون و نمکی چندین ساله هیچی بهت نمی گم . خواهرتو بردند بیمارستان . طفل معصومی براچی تو خونه تنها گذاشته بودی ؟ یاسر : با داوود و ..... سید نگذاشت حرف یاسر تمام شود : پسر ناخلف خواهرت مهم نبود ؟ اگه دیر می رسید مادرت ٬ اون طفل معصوم می مرد . خدا خدا کن به هوش بیاد وگرنه حسابت با کرام الکاتبینه. یاسر همش پشت سید قایم شده بود . مادرش اگر اور امی دید دمار از روزگارش در می اورد . سید به پدر یاسر ماجرا را خبر داد . او فوری خودش را به بیمارستان رساند . توی بیمارستان مرضیه فهمید یاسر پیش سید هست رویش نمی شود جلو تر بیاید . شروع کرد به داد بیداد : پسره نادون سید به حضرت عباس قسم جون جدت قسم بزار اونو ادبش کنم دمار ازروزگارش در میارم . سید گفت : خواهر این جا جاش نیس دعا کن اون طفل معصوم به حق پنج تن حالش خوب شه . مرضیه کوتاه آمد ولی پسرش را نمی توانست ببخشد .
عطیه دو و سه ماهی در کما بود . بهبودش اول رو به کندی بود ولی این ماجرا ختم به خیر شد . عطیه به هوش آمد . مرضیه نذر کرده بود حال دخترش خوب شود او را به زیارت حرم امام رضا (ع) ببرد. بعد از این ماجرا حسابی مادر پدر یاسر او را تنبیه کردند . حتی اجازه ندادند بیرون برود.
چند سال بعد .....
یاسر دانش آموز سال آخر دبیرستان بود . آن روزساعت اخر کلاس درس دینی داشتند . آقای عماری طبق معمول واردکلاس شد . نگاهی از بالا به بچه ها انداخت . چند روز پیش از بچه ها امتحان گرفته. برگه های تصحیح شده را داخل پوشه گذاشته بود . روی صندلی نشست . از مزه پراندن متنفر بود یاسر حالا بزرگ تر شده بود . قدش مثل نردبان بلند ٬ مثل چوب کبریت لاغر. کتاب دینی را باز کرده و مدام به عکسی از از بازیگری معروف هالیودی را نگاه می کرد . از او چشم بر نمی داشت . بهنام گفت : پیس پیس . یاسر برگشت . بهنام گفت : کیه؟ معشوقته ؟ یاسر : نه بابا . بازیگره .... آقای عماری شروع کرد اسامی را صدا کردن برای گرفتن برگه امتحانی . احمد استجلو – امین احمدی – و...... نوبت یاسر شد . با صدای بلندی گفت : یاسر حصاری . او دستش را بالا آورد . بیا برگتو بگیر . جلو تر رفت . معلم چپ جپ نگاهش می کرد گفت : این چه وضع شه ؟ چرا درس نمی خونی ؟ این نمرس تو گرفتی ؟ برگه را خواست بگیرد ناگهان عکس ان هنر پیشه به همراه نامه از دستش روی میز لغزید . معلم چشمش به آن افتاد . عکس را ورانداز کرد : ماشالله هزار ماشاالله . صدای پسرها بلند شد . چشمش به نامه افتاد . اقا رو باش عاشقم که هستی . . بچه ها زدند زیر خنده . شروع کرد بلند بلند نامه را خواندن . یاسر گفت : خواهش می کنم نخونید . خصوصیه فکر ابروی من هم باشید . آقای عماری پوزخندی زد . بهنام گفت : حالا طرف کی هست ؟ سمیه و نگار یالابگو ببینم یاسر خاطر خواه کی شدی ؟ کلاس حسابی شلوغ بود . اقای عماری بر میز کوبید . هییییس ساکککککتت .
خودش نامه را خواند . معلمشان استاد تخریب شخصیت بود. یاسر از او متنفر بود .
به نام خدا
نگار من سلام . این چهل و مین بار است برای تو نامه می نویسم . شب ها آنقدر طولانی است . بدون تو اصلا نمی گذرد دلم برایت تنگ شده . دیروز از مهسا دوستت سر راه دیدمش سراغت را گرفتم . گفته : مریض شدی . امیدوارم بهتر بشی . بگذار دبیرستانم تمام شود بعد از سربازی با هم عروسی می کنیم . می دانم پدرت راضی نیست ولی من راضی اش می کنم . این جا همه چیش تاریک و دلگیره . شب ستاره ای مثل تو کم داره . بهنام وسط خواندن نامه گفت : اوووه چه رمانتیک . بچه ها غش غش می خندیدند معلم سرش را به نشانه تاسف سر تکان داد . یاسر سرخ شده آب رویش رفته بود . عرقی از شرم بر صورت و پیشانی اش دویده و چکیده بود . اخر نامه نوشته بود . تو به جای مهتاب تو شبا برام می تابی . نگار عزیزم تو مثل این هنر مند که عکسشو برات می فرستم خوشگلی .....دوستدارت یاسر حصاری .
بعد از خواندن نامه یاسر از خجالت اب شده و نمی توانست در چشم اقای عماری نگاه کند. نامه رو پاره کرد ریخت بر سر یاسر با خشونت گفت : این جا مدرسه است جای درس خوندنه . نه شامورتی بازی. نه جای دل دادن قلوه گرفتن این جا جای عاشق شدن نیس جای نمایش نیس . عبرت بگیرید این یاسر اقا شما . به جای درس خوندن نشسته نامه نگاری میکنه . ماشالله نمره هاش هم که ............با خشونت گفت : برو از کلاس بیرون همین حالا .... یالا منتظر چی هستی ؟ یاسر از کلاس بیرون رفت .
بچه ها سوار اتوبوس می شوند از آن جا میوه فروشی می گذرد عادت دارد میوه های له شده به مشتری ها بدهد . یکی داد می زند . اقا الیاس این چه وضعه شه اخه این میوه است ؟ جلو سگ بدی نمی خوره . ببین تو رو خدا . چه جنسی اخه به مردم می دی ؟ از خدا نمی ترسی ؟ پسر ها گوجه ها را به سمت اتوبوس پرت می کنند . صدای خنده شان همه جا را پر کرده بهادر گوجه پرت می کند طرف اتوبوس سبز سفید . . راننده اتوبوس پیاده می شود . داد میزند : پسره لندهور چی کار می کنی ؟ بهادر در می رود بچه ها یک ان از انجا فرار می کنند . راننده اتوبوس نزدیک یاسر می شود شروع می کند به فحاشی کردن : پسره لنده هور چی کار می کنی؟ حرام.......... یاسر گفت : من این کار نکردم . راننده : اره جون خودت. یاسر گفت : من این کار رو نکردم . راننده پوز خند زد : حالا حالیت می کنم . محکم به شکم یاسر زد یقه اش را گرفت مشت به صورتش کوبید . حالا ادمت می کنم . بر می داری شیشه ها رو پاک می کنی و گرنه دمار از روز گارت در میارم. یالا بجنب پسره احمق عوضی . راننده سبیلش را تاب داده دماغش را بالا می کشید . یاسر زیر لب گفت : مرتیکه الدنگ بیشعور زبون نفهم . راننده گفت : چی گفتی ؟ یاسر : با شما نیستم . راننده : یه مشت دیگر به صورت یاسر زد . یالا بجنب پاک کن جونت بالا بیاد . کتکش زد . یاسر داد زد : احمق دارم پاک می کنم . مرد عصبانی تر شد . حالا این جوری شد مجبوری کفش هامو پاک کنی . یاسر دندان قروچه ای کرد . با تمام زورش افتاد به جان مرد تمام گوجه ها را چپاند در دهان راننده اتوبوس . حالا بهت نشون میدم . مردم نظاره گر بودند . چند مرد امدند جلو . بس کن پسر خفه ش کردی . بسسه . یاسر مردها راهل داد گم شید . عوضی هااا انقدر گوجه در دهان مرد چپاند که مرد خفه شد نفسش بند امد . یاسر از شدت خشم کاری را کرد که نباید می کرد . مردم از پسش بر نمیامدند . داد زد: اگه نزدیک بشین همه تون رو می کشم . مرد نفسش قطع شد او را کوبید به ماشین نقش بر زمین شد. رنگ خون بر شیشه مانده بود . ماشین پلیس نزدیک تر شد . یاسر نفس نفس میزد خون جلوی چشمانش را گرفت . کنترش را از دست داده به حد جنون رسیده بود .امبولانس فایده ای نداشت . راننده جان داده بود .
پایان
رقیه کریمی (رها)