سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

زیباتر از این نیست در عالم(بسم الله الرحمن الرحیم)به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید.فکری احمدی زاده(ملحق)مدیر موسس سایت ادبی شعرناب

شنبه ۱۸ بهمن

پست های وبلاگ

شعرناب
یاسر حصاری
ارسال شده توسط

رقیه کریمی (رها )

در تاریخ : ۸ روز پیش
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۸۱ | نظرات : ۵

مرضیه ٬ مادر یاسر تشت سپید و صورتی را روی زمین گذاشت . شروع کرد یکی یکی لباس ها را پهن کردن روی طنابی که زهوار در رفته  و کم مانده بود از جا کنده شود . حیاط خانه شان بزرگ بود . در طرف راست خانه  درخت آلو وجود داشت . جلوتر به پله می خورد به انباری می رسید . انباری درش قفل بود به جز در موارد لازم درش باز نمی شد .خانه بافت قدیمی داشت . یاسر به همراه خانواده اش در محله های پایین شهر زندگی می کرد . خانه تیر اهن نبود . چوبی ٬  بد تر از همه خانه شان توی بن بست بود .
   یاسر 11 ساله بود با قدی کوتاه و جثه کوچک . بچه های محله شان همیشه او را یاسی فسقلی ٬ یاسی کوتوله  صدایش می کردند .  رنگ پوستش گندمی و چشمانش قهوه ای بود . ابرو های پر پشت با دماغی گوشتی .
       بعد از پهن کردن لباس ها ٬ مرضیه خواست سری به غذا بزند و ببیند آب گوشت خوب جا افتاده یا نه . صدای عطیه خواهر یاسر بلند شد . عطیه 5 سال از یاسر کوچک تر بود . داد زد : مامان مامان .  یاسر رو  ببین اذیتمم می کنه . بعد بلند تر گفت : موش موش.  گریه می کرد .جلوی پای عطیه چهار تا موش افتاده بود . مرضیه فهمید این ها واقعی نیستند ولی از دست شیطنت یاسر عصبانی شد . صدای خنده یاسر به گوش می رسید . مرضیه گفت : الان حسابتو می رسم . کاری به کار عطیه نداشته باش  . یاسر الهی خیر نبینی . پسره ووورجک . جارو را برداشت تا یاسر را  ادب کند . یاسر پسر شیطون لج بازی بود . گوشش را پیچاند. سیلی محکمی در گوشش زد . یاسر ادای مادرش را وقتی  که دست به کمر ایستاده و به او فحش می دهد را در آورد . مادرش با جارو زد به کمرش . حسابی عصبانی تر شده بود . با لحنی تهدید امیز گفت : الان بابات که اومد خونه  می گم بندازتت توی زیر زمین تا خوراک سوسک و عنکبوت ها  بشی . ببینم می تونی دوباره ادای منو در بیاری یا نه. موش های مرده مصنوعی را دور انداخت . عطیه دنبال مادر راه افتاد . یک ثانیه از او جدا نمی شد .    
        دوستان یاسر٬  سجاد ٬  رضا و داوود بودند . بین دوستانش بیشتر با داوود و رضا اخت می شد . سجاد اصلا از یاسر خوشش نمی آمد . ماجرا برمی گشت به سال پیش توی مدرسه . سجاد پسر مودب و درسخوانی بود . کاری به کار کسی هم نداشت ولی بابت شیطنت های یاسر حسابی کفری می شد . این اتفاق هرگز از یاد سجاد نرفت. دل خوشی از یاسر نداشت .
      سه شنبه ٬  زنگ دوم قرار بود معلم درس ریاضی امتحان بگیرد . آقای اسفندیاری آدم خشک و جدی بود . صورتش تپل و شکمش بر آمده بود . قدش هم خیلی بلند نبود . موقع راه رفتن زور می زد تا پایش را جلو ببرد . از بس چاق بود ولباس هایش کم مانده از وسط پاره شود .  بعضی از بچه ها خدا خدا می کردند تا اقای اسفندیاری سر کلاس نیاید و امتحان لغو شود .قبل کلاس شیطنت یاسر گل کرد. ازکیفش چهار تا پونز برداشته به سمت  صندلی معلم رفت آن ها را جاسازی کند . با رضا داوود رفتند بیرون زنگ تفریح . یاسر از معلم ریاضی شان متنفر بود . حسابی سر کلاس تنبیه اش کرده بابت انجام ندادن تکالیفش . بعد از چند دقیقه زنگ تفریح تمام شد. بچه ها وارد کلاس شدند . سرجایشان نشستند . سجاد برای سینا مسئله ریاضی کتاب  چهارم دبستان را حل می کرد . سوال شماره 6  ص 88 . سجاد مشغول توضیح دادن مسئله بود . نوید سجاد را هل داد روی صندلی معلم افتاد . سجاد بلند داد زد : آااااخخخخ. دردش گرفته بود. از شانس بد یاسر همان لحظه معلم ریاضی وارد کلاس شد . به طرف سجاد رفت .گفت :چی شده ؟ چرا سجاد ناله می کنه؟  یاسر گفت:  نشسته روی پونز . معلم داد زد : پونز ؟؟؟ سجاد جیغ می زد . یاسر : نمی تونه بلند شه . اسفندیاری : کی این بلا رو سرش اورده؟ مهدی داد زد: نوید هلش داد . نوید : به خدا کار ما نبود اقا معلم .سه تا از بچه ها زور زدند تا سوزن را در بیارند نشد .  یاسر خنده اش گرفته بود و پوزخند می زد . سجاد ناله می کرد . طاها یاسر را به کناری  زد .چپ چپ او را نگاه کرد و به سمت سجاد رفت بالاخره پونز را در اورد . معلم فهمید کار ٬ کار یاسر بود . با خشونت دادزد : واسه چی  نگاه می کنی ؟ پاشو برو پنبه بیار. یاسر دوان دوان رفت اتاق ناظم  گفت : پنبه................پنبه ......... بدید . ناظم از صندلی بلند شد  : پنبه برای چی ؟  یاسر:  .................بچه مردم خون آمده . ناظم: چی گفتی وایسا ببیینم؟ یاسر با عجله آمد سر کلاس . چند روز بعد ناظم از ماجرا پی برد . بعد از این اتفاق یاسر سه روز از مدرسه اخراج شد .
 
 
     روز پنج شنبه سر ظهر مرضیه مادر یاسر  به او گفت : من دارم میرم خونه جمیله خانم برای چشم روشنی براش هدیه خریدم خواهر تو اذیت نکنیا . درم روی هیچ کس باز کن . معلوم نبود یاسر حواسش هست یا نه . باز مادرش تاکید کرد: تکرار نکنما یاسرررر . ناهار گذاشتم رو اجاق گاز . گرسنت شد بخور . من دیگه رفتم . نیم ساعت از رفتن مادرش نگذاشته بود زنگ خانه به صدا در امد . عطیه با اسباب بازی هاش مشغول بود . یاسرگفت : همون جا بمون ببینم کیه . عطیه : مامان گفت در رو رو به هیچ کس باز نکنی . یاسر : می دونم خودم . بعد به سمت در رفت گفت : کیه ؟ بلند تر داد زد : کیییه ؟ رضا از پشت در گفتم منم رضا . یاسر در رو باز کن . یاسر در رو باز کرد . سلام چطوری یاسر ؟ خوبم . چی کار داشتی ؟ میزاری بیام تو ؟ ازجلو در کنار رفت تا او وارد حیاط خانه شود . رضا :  تنهایی ؟ یاسر : من و خواهریم کسی نیست  . مامانم رفته بیرون . رضا : داریم با داوود می ریم بیرون توهم بیا . یاسر :  من نمی تونم بیام . خواهرم نتها می مونه .  رضا :  زیاد طول نمی کشه زود میایم . به خواهرت بگو در رو برای کسی باز نکنه .یاسر : کوچیکه . مامانم بیاد ببینه اتفاقی افتاده براش  بی چاره ام میکنه ها .رضا : بچه ننه نباش بیا دیگه عطیه  گفت : داداشی کیه ؟. یاسر : هیچ کی نیس . برو تو الان میام . رضا خیلی اصرار کرد . یاسر مجبور شد قبول کند . برگشت طرف عطیه گفت : من میرم بیرون الان برمی گردم در رو برا کسی باز نکنی تا مامان بیاد . عطیه : کجا میری داداشی ؟ من می ترسم . به زور هل داد تو خودش با رضا وداوود رفتند بیرون .  در راه ناگهان یادش آمد فردا امتحان فارسی داشتند . گفت : رضا بیا برگردیم مگه فردا امتحان نداریم ؟ رضا : چه امتحانی بیخیال بابا . داوود: یاسر راست می گه امتحان فارسی داریم. رضا : بابا ول کنید دیگه اونو فردا یه کاریش می کنیم . داوود گفت : لابد می خوای به یاسر بگی پونز بزار رو صندلی اقای عبادی . رضا خندش گرفته بود . سر راه داوود گفت: بیا اینم عمو تقی بریم تو مغازه ش . هر سه وارد مغازه شدند . تقی با بی حوحصله گی گفت : سلام . داوود : عمو جون ازون الاسکا ها بده . برام نارجی باشه. رضا : برای من قرمز . یاسر تو چی ؟ نارنجی یا قرمز ؟ یاسر : قرمز . تقی گفت :رضا  280هزار تومان بابات بهم بدهکاره من دیگه به کسی جنس نسیه نمی دما امشب بگو بیاد تسویه کنه. رضا : کدوم 280 ؟ حوصله نداشت توضیح دهد گفت : بابات بهتر می دونه فقط یادت باشه بهش بگو . باشههههه؟  رضا سر تکان داد . بعد از پرداخت هزینه الاسکا زدند بیرون . رضا زیر لب تقی را فحش داد .  گفت : مرتیکه پیزوری . از کوچه ها گذاشتند .  نیم ساعت بعد داوود ادامس می جوید. از دهانش در آورد چسباند روی زنگ خانه سجاد . باشیطنت گفت : بچه ها بدویین سجاد . رضا و یاسر دویدند سر کوچه سجاد خانه ش را دید می زدند . رضا : چی کار کردی داوود  ؟ داوود : روی زنگش ادامس چسبوندم . مادرش در را باز کرده فحش میداد. داوود و رضا  غش غش می خندیدند  . مدام زنگ خانه مردم را نوبتی می زدند و فرار می کردند .
     مادر یاسر از خانه جمیله خانم برگشت . زنگ زد . گفت : یاسر منم در رو باز کن.  مدام زنگ را می زد ولی کسی در را باز نمی کرد . فریده همسایه مرضیه گفت: چی شده مرضیه خانم ؟ یاسر  درو باز نمیکنه . نکنه رفته بیرون . وااااااییی خداااااا . عططططططیه: عطیه دخترم . پسره...... هزار بار گفتم عطیه رو تنها نزار . پسررره بی شعور . فریده شوهرش را صدا زد. بهرام جلو تر آمد . هزار بار در را کوبید اما باز نشد . مرضیه گریه می کرد بهرام گفت : مجبورم برم بالا مرضیه خانم . مردم ریخته بودند بیرون . کوچه حسابی شلوغ بود .
    بهرام پرید خانه و در را از پشت باز کرد . همسایه ها یکی یکی امدند جلو . مرضیه داد  زد : دخترم . عطییه . عطییه . دختتتتترررررممممممممممممم. خاک عالم به سرم . الللهی خیر نبینی یاااااسررررر.  بر سرش می زد . صورتش را چنگ می زد . فریده گفت : اروم بگیر ببینم . کل خانه را دنبال عطیه گشتند اتاق ها  را زی رورو کردند .فریده دادزد :  مرضیه خانم  عطیه . مرضیه : عطیه چی ؟ بگو بیینم ......عطیه بیهوش روی کف اتاق افتاده بود . کل خانه بهم ریخته شده. بوی دود همه جا پخش شده بود . قسمتی از پرده اتاق سوخته . مرضیه : اقا بهرام  تو رو خدا من بچه مو از شما می خوام فریده خانم به حضرت عباس قسسم اگه یاسسسر ...فریده : ..بسه مرضیه خانم . بهرام زنگ برن امبولانس . وقتی آمبولانس رسید . رضا و داوود و یاسر سرکوچه خانه یاسر بودند . رضا گفت : یاسر ببین چی شده ؟ خونتون چه قدر شلوغه چه خبره اونجا ؟ اون مامانت نیس ؟ یاسر دلهره گرفته بود . زیر لب گفت : وااای خواهرم . بی چاره شدم رضا . دوید طرف خانه.  سید سر راه او را کشید طرفی گفت : الان بری تو مامانت پوستو از سرت می کنه  .تاحالا کجا بودی ؟ خجالت نمی کشی انقدر مادر تو اذیت می کنی . ببین خواهرت چی شده ؟ یاسر لبش لرزید عمو چی شده ؟ سید پور خند زد : بنازم تو رو به حرمت نون و نمکی چندین ساله هیچی بهت نمی گم . خواهرتو بردند بیمارستان . طفل معصومی براچی تو خونه تنها گذاشته بودی ؟ یاسر : با داوود و .....  سید نگذاشت حرف یاسر تمام شود : پسر ناخلف خواهرت مهم نبود ؟ اگه دیر می رسید مادرت ٬ اون طفل معصوم می مرد . خدا خدا کن به هوش بیاد وگرنه حسابت با کرام الکاتبینه. یاسر همش پشت سید قایم شده بود . مادرش اگر اور امی دید دمار از روزگارش در می اورد . سید به پدر یاسر ماجرا را خبر داد . او فوری خودش را به بیمارستان رساند . توی بیمارستان مرضیه فهمید یاسر پیش سید هست رویش نمی شود جلو تر  بیاید . شروع کرد به داد بیداد : پسره نادون سید به حضرت عباس قسم جون جدت قسم بزار اونو ادبش کنم  دمار ازروزگارش در میارم . سید گفت : خواهر این جا جاش نیس دعا کن اون طفل معصوم به حق پنج تن حالش خوب شه . مرضیه کوتاه آمد ولی پسرش را نمی توانست ببخشد .
       عطیه  دو و سه ماهی در کما بود . بهبودش اول رو به کندی بود ولی این ماجرا ختم به خیر شد . عطیه به هوش آمد . مرضیه نذر کرده بود حال دخترش خوب شود او را به زیارت حرم امام رضا (ع) ببرد. بعد از این ماجرا حسابی مادر پدر یاسر او را تنبیه کردند . حتی اجازه ندادند بیرون برود.
چند سال بعد .....
 
   یاسر دانش آموز سال آخر دبیرستان بود . آن روزساعت اخر کلاس درس دینی داشتند . آقای عماری طبق معمول واردکلاس شد . نگاهی از بالا به بچه ها انداخت . چند روز پیش از بچه ها  امتحان گرفته. برگه های تصحیح شده را داخل پوشه گذاشته بود . روی صندلی نشست . از مزه پراندن متنفر بود یاسر حالا بزرگ تر شده بود . قدش مثل نردبان بلند ٬ مثل چوب کبریت لاغر. کتاب دینی را باز کرده و مدام به عکسی از از بازیگری معروف هالیودی را نگاه می کرد . از او چشم بر نمی داشت . بهنام گفت : پیس پیس . یاسر برگشت . بهنام گفت : کیه؟  معشوقته ؟ یاسر : نه بابا . بازیگره .... آقای عماری شروع کرد اسامی را صدا کردن برای گرفتن برگه امتحانی . احمد استجلو – امین احمدی – و...... نوبت یاسر شد . با صدای بلندی گفت : یاسر حصاری . او دستش را بالا آورد . بیا برگتو بگیر . جلو تر رفت . معلم چپ جپ نگاهش می کرد گفت : این چه وضع شه ؟ چرا درس نمی خونی ؟ این نمرس تو گرفتی ؟  برگه را خواست بگیرد ناگهان عکس ان هنر پیشه به همراه نامه از دستش روی میز لغزید . معلم چشمش به آن افتاد . عکس را ورانداز کرد : ماشالله هزار ماشاالله . صدای پسرها بلند شد . چشمش به نامه افتاد . اقا رو باش عاشقم که هستی . . بچه ها زدند زیر خنده . شروع کرد بلند بلند نامه را خواندن . یاسر گفت : خواهش می کنم نخونید . خصوصیه فکر ابروی من هم باشید . آقای عماری پوزخندی زد .  بهنام گفت : حالا طرف کی هست ؟ سمیه  و نگار یالابگو ببینم یاسر خاطر خواه کی شدی ؟ کلاس حسابی شلوغ بود . اقای عماری بر میز کوبید . هییییس ساکککککتت .
   خودش نامه را خواند . معلمشان استاد تخریب  شخصیت بود. یاسر از او متنفر بود .
     به نام خدا
   نگار من سلام . این چهل و مین بار است برای تو نامه می نویسم . شب ها آنقدر طولانی است . بدون تو اصلا نمی گذرد دلم برایت تنگ شده . دیروز از مهسا  دوستت سر راه دیدمش سراغت را گرفتم . گفته : مریض شدی . امیدوارم بهتر بشی .  بگذار دبیرستانم تمام شود بعد از سربازی با هم عروسی می کنیم . می دانم پدرت راضی نیست ولی من راضی اش می کنم . این جا همه چیش تاریک و دلگیره . شب ستاره ای مثل تو کم داره . بهنام وسط خواندن نامه گفت : اوووه چه رمانتیک . بچه ها غش غش می خندیدند معلم سرش را به نشانه تاسف سر تکان داد . یاسر سرخ شده آب رویش رفته بود . عرقی از شرم بر صورت و پیشانی اش دویده و چکیده بود . اخر نامه نوشته بود . تو به جای مهتاب تو شبا برام می تابی . نگار عزیزم تو مثل این هنر مند که عکسشو برات می فرستم خوشگلی .....دوستدارت یاسر حصاری .   
      بعد از خواندن نامه یاسر از خجالت اب شده و نمی توانست در چشم اقای عماری نگاه کند.  نامه رو پاره کرد ریخت بر سر یاسر با خشونت گفت : این جا مدرسه است جای درس خوندنه . نه شامورتی بازی. نه جای  دل  دادن قلوه گرفتن  این جا جای عاشق شدن نیس جای نمایش نیس . عبرت بگیرید این یاسر اقا شما . به جای درس خوندن نشسته نامه نگاری میکنه . ماشالله نمره هاش هم که ............با خشونت گفت : برو از کلاس بیرون همین حالا .... یالا منتظر چی هستی ؟  یاسر از کلاس بیرون رفت .
    بچه ها سوار اتوبوس می شوند از آن جا میوه فروشی می گذرد عادت دارد میوه های له شده به مشتری ها بدهد .  یکی داد می زند  . اقا الیاس این چه وضعه شه اخه این میوه است ؟ جلو سگ بدی نمی خوره . ببین تو رو خدا . چه جنسی اخه به مردم می دی ؟ از خدا نمی ترسی ؟ پسر ها گوجه ها را به سمت اتوبوس پرت می کنند . صدای خنده شان همه جا را پر کرده  بهادر گوجه پرت می کند طرف اتوبوس سبز سفید . . راننده اتوبوس پیاده می شود . داد میزند :  پسره لندهور چی کار می کنی ؟ بهادر در می رود بچه ها یک ان از انجا فرار می کنند . راننده اتوبوس نزدیک یاسر می شود  شروع می کند به فحاشی کردن : پسره لنده هور چی کار می کنی؟  حرام.......... یاسر گفت : من این کار نکردم . راننده : اره جون خودت.  یاسر گفت : من این کار رو نکردم . راننده پوز خند زد : حالا حالیت می کنم . محکم به شکم یاسر زد یقه اش را گرفت مشت  به صورتش کوبید . حالا ادمت می کنم . بر می داری شیشه ها رو پاک می کنی و گرنه دمار از روز گارت در  میارم. یالا بجنب پسره احمق عوضی . راننده سبیلش را تاب داده  دماغش را بالا  می کشید . یاسر زیر لب گفت : مرتیکه الدنگ بیشعور زبون نفهم . راننده گفت : چی گفتی ؟  یاسر : با شما نیستم . راننده : یه مشت دیگر به صورت یاسر زد . یالا بجنب پاک کن جونت بالا بیاد . کتکش زد . یاسر داد زد : احمق دارم پاک می کنم . مرد عصبانی تر شد . حالا این جوری شد مجبوری کفش هامو پاک کنی . یاسر دندان قروچه ای کرد . با تمام زورش افتاد به جان مرد تمام گوجه ها را چپاند در دهان راننده اتوبوس . حالا بهت نشون میدم . مردم نظاره گر بودند . چند مرد امدند جلو . بس کن پسر خفه ش کردی . بسسه . یاسر مردها راهل داد گم شید . عوضی هااا انقدر گوجه در دهان مرد چپاند که مرد خفه شد نفسش بند امد . یاسر از شدت خشم کاری را کرد که نباید می کرد . مردم از پسش بر نمیامدند . داد زد:  اگه نزدیک بشین همه تون رو می کشم .  مرد نفسش قطع شد او را کوبید به ماشین نقش بر زمین شد. رنگ خون بر شیشه مانده بود . ماشین پلیس نزدیک تر شد . یاسر نفس نفس میزد خون جلوی چشمانش را گرفت . کنترش را از دست داده به حد جنون رسیده بود .امبولانس فایده ای نداشت . راننده جان داده بود .
 پایان
رقیه کریمی (رها)

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۱۶۲۰۸ در تاریخ ۸ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

نقد و آموزش

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0