سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

اعضای آنلاین

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

حمایت از شعرناب

شعرناب

با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

پنجشنبه 30 فروردين 1403
    10 شوال 1445
      Thursday 18 Apr 2024
        به سکوی پرتاب شهرت و افتخار ،نجابت و اقتدار ... سایت ادبی شعرناب خوش آمدید مقدمتان گلباران🌹🌹

        پنجشنبه ۳۰ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        خاطره
        ارسال شده توسط

        ابوالقاسم کریمی

        در تاریخ : شنبه ۱ بهمن ۱۴۰۱ ۱۲:۳۵
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۶۹ | نظرات : ۰

        مدتی پیش با یه دختر دوست بودم
        اما اون یه دوست معمولی نبود
        ما به هم قول ازدواج داده بودیم
        تا جایی که خانواده ها از این قضیه کاملا اطلاع داشتن...
        ***
        همه چیز خوب و عالی پیش میرفت تا اینکه یه روز
        دیگه به تماس هام جواب نداد...
        خیلی نگران شدم
        دلم هزار را رفت
        گفتم شاید اتفاقی افتاده
        برای همین رفتم دم خونشون
        پدرش وقتی منو دید ، گفت:
        دخترم نمیخواد تو رو ببینه و منم دلیلشو نمیدونم
         خیلی از این بابت ناراحت و دلخور شدم
        پیش خودم گفتم شاید یه دوست بهتر یا خواستگار خوب تر براش پیدا شده
        ولی باید مطمئن میشدم
        فکر کردم بهتره چند مدتی تماس نگیرم
        تصمیم داشتم منتظر بمونم و  بعد از دو هفته ازش بپرسم چرا رابطشو داره با من خراب میکنه
        دوهفته
        دوهفته پر از دلتنگی
        استرس
        نگرانی
        نا امیدی
        گذشت
        ****
        تا اینکه خانم خودش تماس گرفت
        گوشی رو که برداشتم
        بدون معطلی گفت "ببین من میخوام رابطمونو قطع کنم تو به درد من نمیخوری
        تا خواستم بپرسم چرا ، ادامه داد...
        من خواب دیدم که تو انسان خیانتکار و دروغگویی هستی
        تو توی خواب منو زدی و بهم توهین کردی
        من این تماسو گرفتم چون باید بهت احترام میزاشتم و تو رو که یه مدت تقریبا طولانی با هام دوست بودی رو از تصمیمم آگاه میکردم
        از این لحضه
        نه دوستی یی
        نه تماسی
        نه چیزی
        خداحافظ برای همیشه"
         
         وَ گوشی رو قطع کرد...
         
        من با شندیدن این حرفها
        به ناامیدی کامل رسیدم
        و احساس میکردم
        با یه دختر غیر عادی  وقتمو میگذروندم
        با یه دختر به شدت خرافاتی
        اما چه میشد کرد
        کاری بود که انجام دادم
        و حالا به اینجا رسیده بودم
        ولی باید خدا رو شکر میکردم
        "خدایا شکرت که این دختر با چنین روحیه وارد زندگی من نشد"
         
        اما این قضیه هنوز ادامه داره
        چون ایشون شایعه کرده که من بهش خیانت کردم
        چرا؟
        چون خانواده ، تمام اقوام و دوستانش از ارتباط ما آگاه بودن
        و میدونستن که ما میخوایم با هم ازدواج کنیم
        و اینم این حرفُ زده که یه جواب منطقی برای پایان رابطش با من داشته باشه
         
        اما آیا نمیتونست چیز بهتری بگه؟؟؟
         
        منم تصمیم گرفتم به خاطر این شایعه که درست کرده ازش شکایت کنم
        و میخوام فردا ، برم پیش یه وکیل با تجربه ...
         
         
         
         
         
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۲۹۴۳ در تاریخ شنبه ۱ بهمن ۱۴۰۱ ۱۲:۳۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        شاهزاده خانوم

        ب سلام به همه نابیون محترم ااا خوشم نمیاد قسم بخورم برای این موضوع کاملا بی ارزش اما چنان با روح و روان آدم بازی می کنید مجبورم این کارو بکنم به والله قسم توی ناب هیچ پروفایل فیکی ندارم ااا برای چی وقتی می تونم خودم فعالیت کنم حرفامو بزنم فیک داشته باشم ااا نه ثنا خانوم منم نه آتنا خانوم نه هیچ احد و الناس دیگههه ااا توی ناب و وبلاگم تنها یه اسم دارم اونم شاهزاده خانوم از سال هشتاد و هفت تا حالااااااا ااا شاد باشید
        مدینه ولی زاده جوشقان

        یک چند پی دانش و دفتر گشتیم کردیم حساب اا یک چند پی زینت و زیور گشتیم در عهد شباب اا چون واقف از این جهان ابتر گشتیم نقشی است بر آب اا ترک همه کردیم و قلندر گشتیم ما را دریاب
        طاهره حسین زاده (کوهواره)

        ترنّمِ صَفای جان صداقت است و راستی ااا شُکوهِ اعتبارِ حق صلابتِ بَهاستی اا سلام بداهه ی
        ساسان نجفی

        ما آرزوی عشرت فانی نمی کنیم اا ما را سریر دولت باقی مسخر است
        محمد رضا خوشرو (مریخ)

        زده ام قفل بزرگی به دروازه دل که دگر بار به روی احدی وانکنم آنچنان دل بشکسته که اااا هم حتی پشت دروازه دل در بزند وانکنم

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0